خانه / فلسفه ملاصدرا / شرح اسفار ملاصدرا / گزیده ای از مباحث جلسه 144 شرح اسفار ملاصدرا
اسفار 144

گزیده ای از مباحث جلسه 144 شرح اسفار ملاصدرا

گزیده جلسه 144 شرح اسفار ملاصدرا – 98/07/07

مدرس: مسعود تلخابی

كَيفَ وَ صِرفُ الحَقِيقَةِ لا يَتَكَرَّرُ وَ لا يَتَثَنَّى بِحَسَبِهَا أصلاً لا عَيناً وَ لا ذِهناً وَ لا مُطلَقاً.

«صِرف»: کلمه صِرف توسط اهل لغت این گونه تعریف شده است: «خَالِصٌ لَم یُخلَط بِشَیءٍ»؛ یعنی با چیزی مخلوط نشده باشد.

«لا يَتَكَرَّرُ»: وقتی برای مثال گفته می شود «تَکَرَّرَت زِیَارَاتُه» یعنی «حَدَثَت مَرَّةً بَعدَ أُخرَی»؛ چیزی را به نام زیارت تصور کنید؛ این زیارت یک بار امروز اتفاق می افتد؛ یک بار فردا اتفاق می افتد؛ یک بار پس فردا اتفاق می افتد؛ یعنی در سه موقعیت زمانی مختلف اتفاق می افتد؛ یعنی این زیارت را یک بار به امروز بستیم و قید کردیم؛ یک بار به فردا بستیم و یک بار به پس فردا بستیم؛ یعنی زمان را ضمیمه اش کردیم؛ سه تا شد. اما اگر زیارت را مقید به چیزی نکنیم، تکرّر در آن به وجود نمی آید.

«لا يَتَثنَّی»: لا يَتَثَنَّى درباره عدد صحبت می کند؛ یعنی اشاره به عدد دارد. ما یک جا می گوییم «ثَنَّی الشَّیءَ» یعنی «جَعَلَهُ إثنَین»؛ یعنی یک چیزی را دو تا قرار داد. ثَنَّی فعل متعدی است و مصدرش بر وزن تَفعِیل است اما فعل باب تَفَعُّل، تَثَنَّی می شود. یعنی شما چیزی را دو تا قرار دادید و آن دو تا شدن را پذیرفت. شروع عدد با دو بوده است. قدماء یک را مبدأ عدد می دانستند. قبلا صفر در جمع اعداد نبود. صفر را «خوارزمی» بر اعداد اضافه کرد. خودِ یک مبدأ اعداد بوده است و دو شروع عدد بوده است. ما وقتی چیزی را دو تا قرار دادیم و آن دو تا شدن را پذیرفت، یعنی قابلیت دو تا شدن در آن وجود داشت. این جا عدد زاده می شود؛ یعنی زادگاه عدد، عدد دو است که ما می توانیم بشمریم.

«قاعده صِرفُ الحقیقة»: «صِرفُ الحَقِيقَةِ لا يَتَكَرَّرُ وَ لا يَتَثَنَّى»؛ یعنی اگر ما با صِرف اشیاء، صِرف حقیقت مواجه باشیم، بر این صِرف حقیقت، عدد عارض نخواهد شد؛ تکرار نمی شود؛ تکرارش عین خودش می شود؛ نه مکرّر می شود و نه دو تا می شود. ما صِرف حقیقت را، نه تنها صِرف حقیقت، صِرف یک شیء را نمی توانیم دو تا کنیم.

مثلا خمر صِرف به این معنا در نظر عرفاء و فیلسوفان مطرح می شود، که مقیّد به مکان، زمان، شرایط، تولید کننده، خورنده نباشد. وقتی صِرف می گوییم یعنی مقیّد به قید خاصی نیست.

این قاعده را «شیخ اشراق» مطرح کردند و فیلسوفان از این قاعده استقبال کردند و قاعده متینی هم هست. یعنی زمانی پای عدد پیش می آید و ما می توانیم چیزی را بشماریم که خارج از گود ماهیت یک شیء رفتار کنیم.

می گوید «كَيفَ وَ صِرفُ الحَقِيقَةِ لا يَتَكَرَّرُ وَ لا يَتَثَنَّى بِحَسَبِهَا أصلاً لا عَيناً وَ لا ذِهناً وَ لا مُطلَقاً»؛ نه در اصل و نه در عین و نه در ذهن و مطلقا این تکرّر و تثنّی نمی پذیرد. این قاعده یکی از قواعد مهمّ فلسفی است که شعبه های آن را در هر علمی می توان یافت.

این جمله چون مهم است، من یک عبارتی را از «ملاصدرا» برای تفسیر و توضیح این مطلب نقل می کنم که ایشان در «مفاتیح الغیب» آورده است.

بیان «ملاصدرا» در «مفاتیح الغیب»:

أنَّهُ تَعَالَى أجَلُّ وَ أجلَى وَ أنوَرُ وَ أعلَى مِن أن يَدُلَّ عَلَيه شَي‌ءٌ مِن مَخلُوقَاتِه وَ مَصنُوعَاتِه.

خداوند تعالی جلیل تر و بزرگوار تر و روشن تر و نورانی تر است؛ و برتر است، از این که شیئی از مخلوقات و مصنوعاتش به او دلالت کند.

فَإنَّ الهَبَاءَاتِ المَنشُورَةِ المَحسُوسَة فِي أشِّعَةِ الشَّمس وَ الذَّرَّاتُ المَبثُوثَةُ المَطمُوسَة تَحتَ أنوَارِهَا الدَّاخِلَةِ فِي عَالَمِ الظُّهُور لِلحِسِّ مِن جَهَتِهَا وَ إن كَانَت مَوجُودَةً دُونَهَا كَيفَ يُعرَفُ بِهَا وُجُودُ الشَّمسُ وَ تُوضِحُهَا عَلَى البَصَرِ الحِسِّي.

«ملاصدرا» در این جا یک تشبیهی را ارائه می کند؛ این تشبیه به این گونه است؛ شما خورشید را در نظر بگیرید؛ بعد ذرات هویدا در اشعه خورشید را در نظر بگیرید؛ رابطه این دو تا را با هم بسنجیم. این ذرات هویدا در اشعه خورشید، تا چه میزان می تواند هویت خورشید را برای ما آشکار کند؟ درست است، از وجود خورشید خبر می دهد؛ فقط این که چیزی هست؛ «این قدر هست که بانگ جرسی می آید»؛ اما تا چه میزان می تواند هویت خورشید را برای ما تعریف کند؟ این که خورشید چیست؟ چه مقدار است؟ چگونه است؟ چه ترکیباتی است؟ چه قدر می تواند نشان دهد؟ خیلی ضعیف.

اگر خورشید را با خداوند مماثل در نرظ بگیریم، ارتباط نموداری و هویدایی که این ذرات هویدا در اشعه خورشید، نسبت به خورشید دارند، مخلوقات محسوس در عالم حسّ نسبت به خداوند دارند. گرچه نشانی می دهند ولی نمی توانند هویت او را چنان که هست، برای ما به تصویر بکشند.
اسفار 144

مَعَ أنَّ وُجُودَهَا وَ نُورَهَا وَ عَظَمَتَهَا وَ قَهرَهَا يَبهَرُ أبصَارَ النَّاظِرِين وَ يَغشَى أنظَارَ البَاصِرِين.

«ملاصدرا» در این عبارات می خواهد بفرماید که اصلا قدرت رؤیت شمس برای ناظره و باصره انسان موجود نیست و آن ها هم نمی توانند توصیف و توضیح دقیقی از شمس به انسان ها بدهند.

فَكَيفَ شَمسُ عَظَمَةِ جَلالِ الأزَل وَ نُورُ إشرَاقِ الجَمَالِ الأوَّل.

پس چگونه است عظمت جلال أزل؟ أزل یعنی آن چیزی که زمانی در او راه ندارد. بعد یک تعبیر دیگری می آورد؛ «وَ نُورُ إشرَاقِ الجَمَالِ الأوَّل»، نور را باز درباره خداوند به کار می برد؛ اشراق به معنی تابش مصدر است؛ وقتی به نور اضافه می شود و آن را توصیف می کند، به صورت وصف مبالغ می آید؛ یعنی آن اشراقی که در حدّ نهائی خودش است. جَمَال، زیبایی را این جا می آورد. أوَّل یعنی قبل از او نه نوری هست و نه اشراقی هست و نه جمالی هست؛ او آغازگر جمال در عالم است.

فَهُوَ أنوَرُ مِن أن يُنَوِّرَهُ وَ يَدُلَّ عَلَيهِ ذَرَّاتُ وُجُودِهِ الإفَاضِي.

پس او نورانی تر از آن چیزی است که او را نورانی کند. نورانی کند یعنی او را آشکار کند. و دلالت کند بر او ذرات وجود افاضی؛ یعنی آن موجوداتی که چون ذره ای هستند که از ذات الهی افاضه شده اند؛ چه جور این ها می تواند آن شمس حقیقت را برای ما آشکار کند؟

وَ هَبَاءَاتِ جُودِهِ الفَيَّاضِي لِلعُقُولِ البَشَرِيَّة وَ البَصَائِرِ القَلبِيَّة الَّتِي كَالخَفَافِيش بِالنِسبَةِ إلَى قُرصِ الشَّمس.

حال می آید آن موجودات محسوس و مخلوق را به آن هباءات منشوره در اشعه خورشید مانند می کند؛ می گوید این ها چه طور می توانند نشانی از آن شمس أزلی حقیقت برای عقول بشر و بصیرت های قلبی که به نسبت با قرص شمس خفاش هایی هستند، ارائه کنند؟

مَعَ أنَّ وَجُودَهَا وَ ظُهُورَهَا وَ قَوَامَهَا وَ دَوَامَهَا مِنه وَ بِهِ وَ لَه وَ إلَيه.

چهار نوع رابطه بین ماسوی الله و الله در این جا تصویر شده است؛ یکی رابطه «مِن»، رابطه «بِـ»، رابطه «لام» و رابطه «إلیه». از اوست؛ به سبب اوست؛ برای اوست؛ به سوی اوست. این چهار رابطه خیلی مهم است. یکی از مباحثی که در فلسفه مطرح است، کیفیت ارتباطی است که بین مخلوق و خالق وجود دارد که این چهار تا به واسطه چهار حرف جرّ مشخص می کند که حروف نشان یک ارتباطی بین پدید هایی که وجود دارد، هستند.

وَ كَفَى بِالله شَهِيداً عَلَى نَفسِ الوُجُود وَ ذَاتِ المَعبُود.

یعنی خودِ خداوند شاهد بر وجود و معبودیت و ذات معبودیت خویش است. یعنی ما در شناخت خداوند اگر بخواهیم به معلولات استدلال کنیم، به خداوند راه کاملی را طی نکرده ایم. راه کامل آن جاست که از خود به خود برسیم. در بخشی از دعای عرفه آمده است: «كَيفَ يُستَدَلُّ عَلَيك بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفتَقِرٌ إلَيك»؛ این بخش باز نویسی دوباره این جملات دعای عرفه توسط فیلسوفی به نام «ملاصدرا» است.

فَالنَّظَرُ إلَى حَقِيقَةِ الوُجُودِ المُنبَسِطِ عَلَى كُلِّ مَوجُودٍ يُعطِي أنَّهُ بِكَمَالِهِ وَ تَمَامِه مَوجُودٌ بِلا شَوبِ عَدَمٍ.

یعنی پس نگریستن و تأمل کردن به حقیقت وجودی که منبسط بر هر موجودی است، یعنی در هر موجودی تسرّی یافته است، این اعتقاد را به ما می دهد که او به کماله و تمامه موجودی است که هیچ عدمی با او آمیخته نیست؛ هیچ نقصانی با او آمیخته نیست.
این جا دو سخن هست؛ یکی حقیقت وجود و حقیقت وجودی که منبسط به هر موجودی است؛ یعنی شما هر شیئی را در نظر بگیرید، بهره ای از وجود برده است و این وجود بسط پیدا کرده، گسترش پیدا کرده در هر موجودی.

نویسنده: سهیلا جعفری

همچنین ببینید

وجود و شیئیت

حکیم سبزواری در بحث “مساوقتِ وجود و شیئیت” اسفار، حاشیه ای دارد که حاوی نکته …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *