خانه / قلمرو های فلسفه / فلسفه أولی / هویتِ وابسته فعل (verb)؛ گزیده ای از جلسه 20 دروس ادبیات عرب

هویتِ وابسته فعل (verb)؛ گزیده ای از جلسه 20 دروس ادبیات عرب

هویتِ وابسته فعل (verb)

گزیده ای از جلسه 20 دروس ادبیات عرب – 19 / 08 / 1394

مدرس: مسعود تلخابی

… فعل یک نسبتی به فاعل دارد یعنی ما فعل را بی فاعل نمی توانیم تصور کنیم؛ منظور از این نسبتی که این جا گفته می شود، یک پیوستگی دائمی است که فعل به فاعل پیدا می کند اما فعل یک نسبتی به غیر فاعل هم دارد؛ گاهی نسبت فعل به مفاعیل است یعنی مفعول ها؛ حالا مهم تر از هر کدام از این مفاعیل، مفعولٌ به است؛ مفعول های دیگر هم می توانند باشند، مثل مفعولٌ له، مفعولٌ فیه، مفعول مطلق و مفعولٌ معه. نسبت میان فعل با مفعولً به یا سایر مفاعیل را اصطلاحاً می گویند: «تعلق»؛ این یک اصطلاح نحوی است.
پس یک نسبتی فعل به فاعل دارد که از آن به «نسبت» تعبیر می شود و یک نسبتی میان فعل و مفعول هایش وجود دارد که آن را اصطلاحاً «تعلق» می گویند. در یک تعریف کلی می شود گفت که تعلق نسبت فعل است به غیر فاعل خودش.
صاحب «دستور العلماء» در تعریف “تعلق”، می گوید: «التَّعَلُّقُ نِسبَةُ الفِعلِ إلَی أمرٍ غَیرِ الفَاعِل، لِتَوَقُّفِ فَهمِهِ عَلَی ذَلِکَ الأمر…» نسبت را پیوستگی لحاظ کنید؛ تعلق نسبت فعل است به امری غیر از فاعل؛ حالا یک نکته ای بعد از این تعریف ذکر می کند که خیلی مهم است، هم بُعد جهان شناختی در آن هست و هم بُعد زبان شناختی. ضمیر «فَهمِهِ» در این جا به «فعل» بر می گردد یعنی فهم فعل متوقف است بر تعلق؛ این که این تعلق را خوب نفهمیم، اگر ما این توقف را متوجهش نباشیم، فهم فعل برای ما مقدور نخواهد بود یعنی ما تا این تعلق را نفهمیم، آن هویت اصلی فعل برای ما مشخص نخواهد بود. «لِتَوَقُّفِ فَهْمِهِ عَلَی ذَلِکَ الأمر»
عبارتِ «أمرٍ غَیرِ الفَاعِل» در این جا به صورت «ذَلِکَ الأمر» می آید. پس این جا برای ضمیر «هاء» در «فَهْمِهِ» مرجعی غیر از فعل باقی نمی ماند. به همین خاطر می گوید «لِتَوَقُّفِ فَهمِهِ عَلَی ذَلِکَ الأمر» که آن «أمرٍ غَیرِ الفَاعِل» است. فهم فعل (تصور دقیق فعل) بدون درک تعلق امکان پذیر نیست؛ بایستی این تعلق را درک کنیم تا بتوانیم فعل را فهم کنیم و تصور کنیم.
در ادامه این گونه می نویسد که: «…فَإنَّ فَهمَ کُلِّ فِعلٍ موقُوفٌ عَلَی فَهمِ الفَاعِل، لکِن فَهمَ الفِعلِ المُتَعَدِّی موقُوفٌ عَلَی فَهمِ المَفعُولٌ بِه أیضاً، بِخِلافِ الفِعلِ الغَیرِ المُتَعَدِّی»؛ پس دریافتن هر فعلی (تصور هر فعلی) موقوف بر فهم فاعل است؛ به خلاف فعل غیر متعدی، فهم فعل متعدی موقوف بر فهم مفعولٌ به هم خواهد بود؛ این جا ما به قاعده ای می توانیم برسیم، این که ما برای فهم فعل، منظور از فهم فعل، این که ما بتوانیم به دقت آن را تصور کنیم و ماهیت آن را درک کنیم، و وقتی توانستیم آن را به دقت تصور کنیم، به دقت هم می توانیم آن را تعریف کنیم، به دو امر نیازمندیم:
یکی فهم فاعل، باز منظور از فهم فاعل تصور دقیق فاعل است و فهم فاعل دریافتن نسبت فعل به فاعل است
و دوم فهم مفعول و به تعبیری دیگر تعلق فعل است یعنی این تعلق است که هویت فعل را برای ما مشخص می کند.
حال بیایید این مطلب را درباره ماده «عِلْم» و افعال آن یعنی عَلِمَ (دانست) و یَعلَمُ (می داند)، بررسی کنیم:
عَلِمَ فعلی است و یَعلَمُ فعلی است از ماده علم؛ دانستن خود یک فعلی است، عَلِمَ که به صورت ماضی و یَعلَمُ که به صورت مضارع آن را بیان می کنیم. ما برای دانستن هویت علم و عَلِمَ و یَعلَمُ به دو کار نیازمندیم: یکی شناختن نسبتش با فاعل؛ این بدون فاعل معنی اش تمام نمی شود؛ میان هیچ کس شاید اختلافی نباشد که هر دانستنی نیازمند داننده ای هست و هر «عَلِمَ» ای یک «هو» در تقدیر دارد، اگر فاعلش آشکار نباشد و همین طور یَعلَمُ. اما آیا ما می توانیم مفهوم علم را دریابیم بدون فهم تعلق آن؟ آیا می توانیم از علم یک تصور روشنی داشته باشیم، بدون آن که این تعلق را در آن دریابیم؟ چه چیزی را دانست؟ یعنی ما برای فهم عَلِمَ نیازمند فهم تعلق هم هستیم. تا مفعولٌ به در این جا مشخص نباشد، هویت عَلِمَ هم برای ما چندان روشن نیست یعنی آن چیزی که در هویت علم نهفته است، در ذیل این تعلق معنی پیدا می کند. پس اگر ما بگوییم «عَلِمَ المَسألَةَ»، آن مسئله مشخص را دانست یا مثلا «عَلِمَ أنَّ اللهَ وَاحِدٌ»، یعنی آن فعل عَلِمَ در این تعلق هویتش آشکار می شود و از آن اختفاء در می آید….
یکی از مسائلی که فیلسوفان و منطقیین درباره آن بحث می کنند، مسئله علم است؛ این که علم چه هویتی دارد؛ هویت علم چیست؟ نظرات مختلفی درباره هویت علم هست؛ عده ای گفته اند کیفیت نفسانی است؛ حصول صورت شیء نزد ذهن. عده ای گفته اند یک امر وجودی است؛ نظرات مختلفی وجود دارد
نظری را هم از فخر رازی مطرح می کنند و آن را رد می کنند.

این نظر که هویت علم یک امر اضافی است؛ اضافه یعنی نسبی است؛ یعنی نسبت میان عالم و معلوم است؛ بعد این را به این صورت متوجه شده اند که علم مثل فوقیت است، ما مفهوم بالایی را از این نسبت می فهمیم یا مثلا تحتیت، مفهوم پایینی را می فهمیم؛ نسبی و اضافی را این- گونه فهمیده اند و گفته اند مگر علم می تواند این گونه باشد؟ … اما با توضیحاتی که درباره تعلق و مفهوم تعلق در زبان شناختی و ادبیات ما وجود دارد، این نظریه محملی برای صحت پیدا می کند. این که هویت «علم» زوشن نخواهد بود، مگر آن «تعلق» در آن روشن شود.
یعنی علم در پرتو یک نسبت هویتش مشخص می شود؛ اگر آن نسبت وجود نداشته باشد، هویت علم مشخص نمی شود؛ این حرف درست و منطقی است و حرفی است که ادبا به آن رسیده اند و گه گاه می بینیم که فیلسوفان از آن آگاه نبوده اند. فیلسوفان هر وقت از فعل صحبت کرده اند، تنها در نسبت او به فاعل تأمل کرده اند و از اقسام فاعل صحبت کرده اند اما این نسبت را نبایستی مغفول داشت….

نویسنده: سهیلا جعفری

همچنین ببینید

کلمه مساوقت

“مساوَقت”، در لغت، به معنی معیت و همراهی در سَیر و رفتن است. به گونه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *