خانه / قلمرو های فلسفه / تاریخ فلسفه / اضطراب وجودی حافظ و داستایفسکی

اضطراب وجودی حافظ و داستایفسکی

دکتر اسلامی ندوشن در کتاب “آواها و ایماها” مقایسه معناداری بین افکار و احوال تولستوی و مولانا انجام داده و قرابت های فکری و فرازنگی این دو شخصیت را علی رغم بُعد ششصد ساله ی آنها و تفاوت سپهر زیستشان بر آفتاب افکنده است. بنابراین هیچ استبعادی نخواهد داشت اگر ستیهندگی های شاعری مانند حافظ، با شوریدگی ها و طغیان های روحی داستایفسکی روس به سنجه درآید. به سخن دیگر اگر جنبه های روایی و اخباری دیوان حافظ را در نظر آوریم؛ شاید نزدیک ترین شاعر ِ تاریخ ایران به داستایفسکی،کسی جز حافظ نباشد. هر دو شخصیت به لحاظ “حیث التفاتی” و پیوند با ریشه های “ما”ی ملی و قومی خویش،تشخص ویژه ای دارند. شعر حافظ به طرز چشمگیری در فرم و محتوا با متن و بطن قرآنی پرورده و پیچیده است و شاعر، لطایف و معارف دینی و قرآنی را در ساختار اشعارش با نیش و نوش رندانه ای درونی کرده است. داستایفسکی نیز مدت ها در انجیل غور و خوض کرده و به آموزه های مسیحیت ارتدوکس باورمند بوده است و به قولی در طول چهار سال نکبت و ادبار زندان سیبری تنها کتابی که تحمل آن خوکدانی را برایش تحمل پذیر می کرد، انجیل بود. از سوی دیگر حافظ را حافظه ایرانیان خوانده اند و داستایفسکی را هم در کنار تولستوی مظهر ملت روسیه. اما آنچه این دو شخصیت را بیشتر در کنار هم می نشاند، عصیان و گردن کشی آنان، در مقابل جزمیات و کلیشه های رایج از موقعیت “انسان” بوده است.
“حافظ میل عجیبی به گناه دارد” و حتی در اظهار و ابراز به فسق و گناه هم سنگ تمام می گذارد. همه آنچه را که مفتی و فقیه به مباشرت محتسب، تابو می شمارند، حافظ با “الهیات رندی”اش زیر پا می نهد. شاهد و شراب را علی رغم محظورات شرعی، از اعماق جان می ستاید و این سؤال پیش می آید که؛این همه تأمل و تعمد شاعر در تظاهر به گناه برای چیست؟به گفته دکتر پورنامداریان؛”شراب این همه قدر ندارد که شاعری مثل حافظ تا این حد به خوردن آن معترف و مباهی باشد ” پس بنابراین تظاهر پربسامد شاعر به ارتکاب گناه،معنای معنادارتری خواهد داشت.
مسأله این است که از منظر حافظ “انسان” با داغ گناه زاده شده است و اساسا نمی تواند گناه نکند و اگر مشایخ شهر دعوی پاکدامنی می کنند، چنین حکایت مشکلی را باور پذیر نمی داند.
او با تلمیحات معنادار نسبت به گناه نخستین آدم و برجسته کردن آن،زیر پای زاهدان ریایی را خالی می کند:
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی؟!
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
حتی از دید او اعتراف به بی گناهی، خودش گناه است:
چو گفتمش که گناهی ندارم آن مه گفت
ز خویش دم زدنت بدترین گناهان است
حتی آن ایمان محکم شیخ و زاهد را به پرسش می گیرد و تحقق آن را باور نمی کند؛ چون بید بر سر ایمان خویش می لرزد و تعریضی هم در حق کسانی که خاک را به نظر کیمیا می کنند، روا می دارد.
به تعبیری در دیوان حافظ مقام برزخی انسان مانع از تحقق آن انسان فرشته گون است؛ چرا که انسان در تردد و دیالکتیک جسم و جان قرار دارد و همین سرگردانی انسان بین دو طیف مغناطیسی گل و دل، از این شاعر جبرگرا اراده ای معطوف به گناه کردن می سازد!
در دیگر سو، داستایفسکی را داریم که به خلاف حافظ از ریز و درشت زندگی اش منابع متعددی در دست است. می دانیم که داستایفسکی بعد از تجربه تحمل زندان دهشتناک سیبری و قاطی شدن با “توده سیاه” روسیه اعتقادش را به ذات مقدس انسان از دست داد. تجربیات شخصی داستایفسکی، باعث آن شد تا برخلاف تولستوی و فیلسوفانی مانند ژان ژاک روسو که به فطرت و نجابت انسان باور داشتند، به جوهره شر در نهاد آدمی بپردازد؛ مسأله ای که حتی برای فروید نیز جالب و راهگشا بود. او به این بصارت رسید که رفتارهای انسان صرفا در ذیل مقاصد انتفاعی و اقناعی خلاصه نمی شوند و خود ویرانگری و آسیب رساندن به خود نیز از واقعیات سرشتین انسان است و اگر انسان را در آرمانشهر فلاسفه ی خوش بین هم مستقر کنیم؛ نقشه فرار و تخریب قلعه های شهر را خواهد کشید. البته خطا خواهد بود اگر خیال کنیم داستایفسکی این مسأله را به منزله نقص انسان تصور می کند؛ بر عکس، او نیز مانند حافظ خطا و گناه را از امکاناتی می داند که به تحقق جنبه های اگزیستانسیل انسان منجر می شود. به تعبیر دیگر اگر گناهکاری و سیاهکاری انسان خطای صنع هم بوده باشد، این خطایی است که به نفع آزادی انسان تمام شده است.
هرچند که این آزادی، مسؤلیت و بار امانتی بر دوش او می گذارد و وجود او را دچار اضطراب می کند، با این همه انسان ظلوم و جهول، این دلهره و اضطراب را به در باغ سبز نشان دادن تولیت داران و تیول داران شریعت و طریقت ترجیح می دهد.
در یکی از برانگیزاننده ترین قسمت های “برادران کارامازوف” که ایوان آن را نقل می کند؛ مسیح بنا به وعده خود و جهت پایان دادن به رنج پیروانش رجعت می کند، اما مفتش اعظم که دستگاه کلیسا را در اختیار دارد او را دستگیر کرده و مؤاخذه می کند. مفتش سؤالات هستی سوزی از مسیح می پرسد و او را به دلیل بازگشتنش و نیز دادن وعده آزادی به انسان ملامت می کند، چرا که از دید نظام کلیسا سعادت و دغدغه ی نان برای انسان مهم تر از اراده و آزادی است و کلیسای کاتولیک با حذف آزادی به سود سعادت و حتی شستن گناهان مؤمنان عملا خطای مسیح را جبران کرده است!
این قسمت از رمان مذکور در تبیین اراده و آزادی انسان در ارتکاب گناه و خطا، و در عین حال میل پارادوکسیکال ِگریز از پذیرش بار مسؤلیت ناشی از آن، از دراماتیک ترین مفاهیم رمان است. به قول یکی از منتقدان ادبی (گری مورسن): “داستایفسکی نه تنها نیاز ما به آزادی بلکه همچنین آرزویمان برای خلاص شدن از دست آن را درک کرده بود.”
بهای باده چون لعل چیست؟ جوهر عقل
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

مهدی نصیری

همچنین ببینید

هویت مابعدالطبیعه

ملامهدی نراقی، در دو اثر خود، “اللَمَعات العرشیة” و “جامع الأفکار”، درباره “وجود رابطی” سخن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *