خانه / نوشته های تازه / پیدایش علوم لسانی و ادبی در تمدن اسلامی

پیدایش علوم لسانی و ادبی در تمدن اسلامی

مقدمه:
علوم ادبی و لسانی، درباره زبان و گفتار و نوشتار کاوش می کند، و می کوشد تا قواعد و قوانین آنها را کشف کند. آنگاه این قوانینِ مکشوف، معیاری می شود برای “درست گفتن” و “درست نوشتن” و “درست خواندن”. حاجی خلیفه در کشف الظنون در تعریف این علم می نویسد: «عِلمُ الأدبِ هُوَ علمٌ یُحترز به عن الخطاء فی کلام العرب لفظاً و خطاً.»[1] [علم ادب دانشی است که بدان از خطا در کلام عربی، از جهت لفظ و خط، پرهیز می شود.] از این رو، این علم، تعلقی به زبان و فصاحت و بلاغت کلام، و فهم آن دارد، و کلام بدان از خلل محفوظ می ماند.
“علم ادب” شاخه های مختلفی دارد. آملی در نفایس الفنون پانزده علم را از علوم ادبی بر می شمارد: «خط، لغت، تصریف، اشتقاق، نحو، معانی، بیان، بدیع، عروض، قوافی، تقریض، امثال، دواوین، انشاء و استیفاء.»[2]همه این علوم در آغاز یک علم بود. سپس به تدریج شاخه شاخه شد، و علوم مختلفی از دل آن بیرون آمد. آن علم یگانه نخستین را ” نحو” می نامیدند. این نام بعدها به یکی از شاخه های علوم ادبی اطلاق گردید.
این علم در نیمه نخست قرن اول هجری پدید آمد، و کم کم رو به گسترش نهاد. داستان های مختلفی درباره کیفیت پیدایش این علم وجود دارد. در این نوشته به نقل و بررسی این داستان ها می پردازیم. برخی از این قول ها و نقل ها و داستان ها مختصر، و برخی دیگر مفصل اند.

1 – گزارش اول: علی (ع) بنیان گذار نحو 
ابوالأسود دئلی، قواعد علوم ادبی را از علی (ع) فرا گرفت، آنگاه “علم نحو” را بنا نهاد.
ابو جعفر بن رستم طبری گوید:- نحو را از این جهت نحو خوانند که هنگامیکه علی عليه السلام چیزی از اصول آن را به ابوالاسود دوئلی می آموخت، او اجازه خواست که چیزی مانند آن بسازد. و از این جهت آنرا نحو نامیدند.[3]ابوالقاسم زجاجی از ابوجعفر طبری و او از مسلم باهلی آورده است که ابوالأسود گفت روزی به خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام شدم، و او را دیدم سر به فکرت فروبرده، گفتم:
امیرالمؤمنین، به چه می اندیشد؟
گفت: من، در این شهر شما، لحنی شنیدم، و خواستم کتابی در اصول عربیت وضع کنم.
پس گفتم: اگر امیرالمؤمنین چنین کند ما را احیا کند، و این زبان در میان ما پایدار ماند.
سه روز پس از آن به خدمت او مشرف شدم، و او صحیفه ای نزد من افکند، در آن نوشته بود:
الْكَلامُ كُلُّهُ: اسْمٌ وَ فِعْلٌ وَ حَرْفٌ، فَالاسْمُ مَا أَنْبَأَ عَنِ الْمُسَمَّى، وَ الْفِعْلُ مَا أَنْبَأَ عَنْ حَرَكَةِ الْمُسَمَّى، وَالْحَرْفُ مَا أَنْبَأَ عَنْ مَعْنًى لَيْسَ بِاسْمٍ وَلا فِعْلٍ.[4] [همه کلام، اسم و فعل و حرف است. اسم از مسمی خبر می دهد. فعل از حرکت مسمی حکایت می کند، و حرف از معنایی خبر می دهد که نه اسم است و نه فعل.] پس فرمود: تَتَبَّعْهُ وَ زِدْ فِيهِ مَا وَقَعَ لَكَ.[5] [دنبال آن بیار و بر آن بیفزای آنچه را که بر تو واقع می شود.][6]آنگاه فرمود: «و اعلم يا أبا الأسود أن الأشياء ثلاثة ظاهر ومضمر وشيء ليس بظاهر و لا مضمر[7].» [بدان که چیزها بر سه گونه اند: ظاهر و مضمر و چیزی که نه ظاهر است و نه مضمر.] سپس فرمود: وَ إِنَّمَا تتفاضل الْعلمَاء فِي معرفَة مَا لَيْسَ بِظَاهِر وَ لَا مُضْمر. [و فضل دانشمندان در دانستن این قسم سوم (مَا لَيْسَ بِظَاهِر وَلَا مُضْمر) است.][8]ابوالاسود گوید چیزهائی من گرد کردم و بر او عرض کردم و از آن جمله بود حروف نصب و نوشته بودم که حروف نصب اِنّ، اَنّ، لیتَ، لعلّ، کأنّ است.
امیرالمؤمنین علی فرمود” “لکن” را فراموش کردی.
گفتم: آن را از این طائفه نمی شمردم.
فرمود: آری، “لکنّ” نیز از این قبیل است[9].[10]سپس امام فرمود: ما أحسن هذا النحو الذي نحوت، فلذلك سمي النحو نحوًا. [چقدر زیباست این طریقی که قصد کردی. از این رو علم نحو، نحو نامیده شد.][11]باز گویند امیرالمؤمنین علی علیه السلام بدو فرمود الفاعل مرفوع و المفعول منصوب و المضاف الیه مجرور.[12]

2 – گزارش دوم: داستان ابوالأسود با زیاد بن ابیه
بعضی گفته اند که ابوالأسود دئلی معلم اولاد زیاد بن ابیه بود، آنگاه که زیاد حکومت عراق داشت. روزی ابوالاسود نزد وی رفت و گفت:
اصلح اﷲ الامیر می بینم عرب را که با دیگر مردم آمیخته و زبانشان بگشته است. آیا رخصت کنی تا من چیزی وضع کنم عرب را تا بشناسند و زبان خویش بدان راست کنند؟
زیاد اجازت نکرد؛ و سپس مردی نزد زیاد آمد، و گفت: «اصلح اﷲ الامیر توفی ابانا و ترک بنون.» به جای «توفی ابونا و ترک بنین.»
زیاد از شنودن آن طیره گشت، و گفت ابوالاسود را بخوانید و چون او حاضر آمد گفت آنچه از وضع آن تو را نهی کردم اینک امر می کنم. [13]

3 – گزارش سوم: گفتگو ابوئالأسود دئلی با دخترش درباره آسمان
ابوالاسود را دختری بود. آن دختر، شبی، در تاریکی، از رخشانی ستارگان به شگفت آمد و گفت:
«یا ابَتِ ما أحسنُ السماءِ»
مقصود او استفهام نبود، بلکه می خواست تعجب خویش را بیان دارد.
ابوالاسود گفت: ««یا بُنیة نجومُهَا.»
وی گمان برد که دخترش از بهترین چیز آسمان سؤال می کند.
دخترش گفت:
«إني لم أرد: أي شيء فيها أحسن، إنما تعجبت من حُسنِها.» [من (از این سخن، این معنی را نخواستم که) کدام چیز در آسمان زیباتر است؟ من فقط خواستم تعجب خویش را از زیبایی آن اظهار دارم.] ابوالأسود گفت: «إذن قولي: ما أحسنَ السماءَ!» [در این صورت بگو: «ما أحسنَ السماءَ»: آسمان چقدر زیباست.] او در این زمان بخشی از علم نحو را وضع کرد. از او پرسیدند: این علم را از کجا آوردی؟ گفت: حدود آن را از علی بن ابی طالب (ع) فرا گرفتم.[14]

4 – گزارش چهارم: داستان حرکه گذاری قرآن
زیاد به ابوالأسود دئلی گفت که برای مردم قواعدی بنه تا پیشوای آنان باشد، و کتاب خدای تعالی را بدان بدانند، و او تن زد.
تا روزی که ابوالاسود شنود که کسی این آیت می خواند: «…أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ» (توبة: 3) [خداوند و پيامبرش از مشرکان بيزارند!] [و لام “رسوله” را مکسور می خواند.] گفت گمان نمی کردم کار مردم تا اینجا کشیده باشد، و نزد زیاد شد، و گفت اینک امر امیر به جای آرم. بگوی مرا کاتبی زودیاب و تیزفهم دهند. وی را کاتبی از عبدالقیس بدادند، و او نپسندید. و دیگری را بیاوردند بدو گفت آنگاه که من دهن باز کنم در ادای حرفی نشانی بر بالای آن نه، و چون لب ها گرد کنم نشانه در پهلوی آن گذار، و چون هر دو لب فراهم آرم نشانه به زیر وضع کن و او چنین کرد.

5 – گزارش پنجم: اعراب قرآن – داستان معاویه و زیاد با ابوالأسود
جلال الدین سیوطی از ابن انباری و او از طریق عُتبی آورده است که معاویه به زیاد نوشت تا عبیداﷲ را نزد وی فرستد. عبیداﷲ پیش معاویه شد، و با او سخن گفت، و در سخن لحن آورد. معاویه به زیاد نوشت از تو سزد فرزندی چون عبیداﷲ را مهمل گذاردن؟ در این وقت زیاد، ابوالاسود را بطلبید، و گفت: این سرخ پوستان، و مراد او عجم بود، زبان عرب تباه کردند، چه شود که چیزی بنهی تا مردم کلام خود بدان راست کنند، و کتاب خدای فهم کنند. ابوالاسود امتناع ورزید. و زیاد حیلتی اندیشید، و مردی را گفت در راه بنشین بر طریق ابوالاسود، و چون او بگذرد، آیتی از قرآن به غلط برخوان. آن مرد چنین کرد، و آیه  «…أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ» (توبة: 3) [خداوند و پيامبرش از مشرکان بيزارند!] را به کسر لام “رسول” بخواند. این حادثه بر ابوالأسود سخت ناگوارآمد، و گفت منزه است خدا از آنکه از رسول خود برائت جوید، و به فور نزد زیاد شد، و گفت کنون خواسته تو به جای آرم، و چنان بینم که شروع به اعراب قرآن کنم مرا سی مرد فرست. زیاد آن مردم بدو بفرستاد. ابوالاسود از آنان ده تن برگزید. و در آخر یک تن از عبد قیس را اختیار کرد، و گفت مصحف برگیر و با رنگی جز مداد، آنگاه که من دهن بگشایم نقطه بر سر حرف نه، و چون دهان گرد کنم نقطه بر جانب حرف گذار، و چون دو لب به هم نزدیک آرم نقطه در زیر حرف وضع کن، و چون غُنّه[15] ای در یکی از این حرکات یابی دو نقطه بگذار، و از اول قرآن تا آخر بدین گونه بنوشت. سپس کتاب مختصر که بدو نسبت کنند بنگاشت.[16]

6 – گزارش ششم: گفتگوی ابوالأسود با دخترش درباره گرمی هوا
دختر ابوالأسود دئلی، در روزی که بسیار گرم بود گفت: ما أشدُّ الحرِّ.
ابوالأسود جواب داد:  إذا كانت الصقعاء، من فوقك و الرمضاء من تحتك، [هرگاه آفتاب از بالای سرت [تابان] باشد، و خاک زیر پایت سوزان.] دختر گفت: من چیزی نپرسیدم و خبری گفتم. خواستم [بگویم] گرما شدید است.
ابو الأسود گفت: در این صورت بگو: ما أشدَّ الحرَّ.
ابوالأسود به خدمت امیرالمؤمنین علی شد و قصه بازگفت.
علی علیه السلام فرمود مخالطت عجم سبب این لحنهاست.[17]

7 – گزارش هفتم: گفتگوی ابوالأسود با سعد
ابن الندیم گوید مردی از اهل زندخان مسمی به سعد روزی زمام اسب خود را در دست داشت، و پیاده می رفت؛ ابوالاسود بدو گفت:
ما لک یا سعد لم لا ترکب؟ [ای سعد تو را چه شده است؟ چرا سوار نمی شوی؟] او در جواب گفت: «انّ فرسی ضالع» [اسب من خمیده و لنگ است.] و از “ضالع”، “ظالع”[18] خواست.[19]«کسانی که در آنجا بودند، به سخن وی خندیدند.
ابوالأسود گفت: این ها موالی (غیر عرب) هستند. به اسلام علاقمند شدند، و مسلمان گردیدند، و برادران ما شدند.
بنابرین اگر به ایشان کلام [عرب] را بیآموزیم، [دچار اشتباه نخواهند شد.]» (عبد الرحمن بن أبي بكر 1988)
«ابوالاسود در این وقت به نوشتن علم نحو پرداخت.»[20]«بدین ترتیب او باب فاعل و مفعول را بیان کرد، و چیزی بدانها نیافزود. برخی گفته اند: چون ابوالأسود باب فاعل و مفعول را قرار داد، مردی از بنی لیث ابوابی بدان اضافه کرد. سپس در آن نگریست. در کلام عرب چیزهایی بود که در آن وارد نشده بود، پس از آن خود داری کرد. شاید این مرد یحیی بن یعمر باشد.»[21]

8 – گزارش هشتم: عبدالرحمن بن هرمز پایه گذار نحو
ابن ندیم گوید: به خط ابو عبدالله بن مقله خواندم، که ثعلب گوید ابن لهيعه از ابو نضر نقل نمود، که عبدالرحمن بن هرمز اول کسی است که پایه گذار عربیت بود زیرا، بیش از هر کسی انساب قريش و اخبارشان را می دانست، و خود او هم یکی از قراء قرآن به شمار می رفت.
شیخ ابوسعید (سيرافي) نیز همین مطلب را برای من نقل کرد، و به علاوه گفت: نصر بن عاصم لیثى از قراء و فصحائی بود که ابو عمرو بن علاء و سائر مردم از او آموختند.[22]

9 – گزارش نهم: رساله ابوالأسود دئلی در علم نحو
ابن ندیم گوید: در شهر حديثه شخصی به نام محمد بن حسين، معروف به “ابن بعره” بود که کتاب جمع آوری می کرد، و خزانه ای پر از کتابهای عربی در نحو و لغت، و آداب، و کتابهای قدیمی داشت که من مانند آن را نزد کسی ندیده بودم. من بارها نزد او رفته، و با او همدم و مأنوس بودم، و او نفرتی داشت و از اینکه چیزهای خود را به کسی نشان دهد. و از بنی حمدان بيمناك و هراسان بود. کتابدانی نشان داد که وزن آن سيصد رطل و محتویات آن عبارت بود از: پوست گوره خر، وصك، و کاغذهای مصری و چینی و تهامی و پوست شتر و کاغذهای خراسانی با حواشی و تعلیقات از (لغت) عرب، و قصیده های یکدانه و مفردی از اشعار عرب و چیزهائی در نحو و حکایات و اخبار و اسماء و انساب، و سائر علوم عرب و غیر عرب، و نام مردی از اهل کوفه را برد که من فراموش کرده ام، گفت: این شخص در جمع آوری و به دست آوردن نوشتجات قدیمی حرصی داشت، و همین که اجلش سررسید، به رعایت دوستی که با من داشت، و نیکوئی هائی که من درباره او کرده بودم، و هم عقیده گی که در مذهب با هم داشتیم، چه او نیز از شیعیان بود، تمام اینها را به من بخشیده است.
من تمام آنها را ديده، و زیر و رو کرده، و شگفت انگیز چیزهائی را در آنها مشاهده نمودم و با آنکه گذشت زمان کار خود را کرده و آنها را پلاسیده، و پوسانده، و تحریفاتی در آنها ایجاد کرده بود، باز در يکايک آن جزوه ها، نوشته ها و لوله كتابها امضاهائی از علما دیده می شد که نام نویسندگان آنها را تصریح، در زیر هر امضای پنج شش نفر خط همدیگر را گواهی کرده بودند. از جمله: قرآنی به خط خالد بن ابوهياج، از اصحاب على علیه السلام دیدم که بعدها آن قرآن به ابوعبدالله بن حانی رحمة الله رسید، و نامه هائی به خط امام حسن به امام حسين عليهما السلام و امانات و عهد نامه هائی به خط امير المؤمنین علی علیه السلام، و خط سائر كاتبان پیغمبر (ص) در آن دیده، و نوشتجاتی نیز در نحو، و لغت، از علماء مانند ابو عمرو بن علاء و اصمعی و ابو عمرو شیبانی و ابن اعرابی و سیبویه و فراء و کسائی، و نوشتجاتی از اصحاب حدیث، مانند سفیان بن عيينة، و سفیان ثوری، و اوزاعی، و دیگران در آنها دیده می شد و چیزی میان آنها دیده شد که دلالت داشت براینکه نحو از ابو اسود است. و آن چهار ورقی بود که گویا ورقش چینی، و بر آن نوشته بود: در اینجا کلامی است در فاعل و مفعول از ابو اسود رحمه الله و در زیر این خط، به خطی قدیم نوشته بود، این است خط علان نحوی، و در زیر آن داشت، این است خط نضر بن شميل.
پس از وفات این شخص، آن کتابدان و هر چه در آن بود، ناپدید گردیده، و خبری از آن به دست نیامد، و من با جستجوی فراوانی که از آن نمودم، جز همان قرآن، نه چیزی از آن دیدم، و نه چیزی از آن شنیدم.[23]

10 – نتیجه
این گزارش ها منافاتی با هم ندارند. مهم آنست که در آن دورانی که علی (ع) و ابو الأسود و دیگران می زیسته اند، احساس نیاز به وجود قواعد زبانی عربی می شد. از این رو انگیزه کافی برای پیدایش این علم وجود داشت. در این دوران، چند قاعده ساده از زبان عربی کشف و بیان می شود. این قواعد، چنانکه این ندیم نقل می کند، در چند صفحه جای می گرفت. تا اینکه بعدها سیبویه و خلیل بن احمد و دیگران، این دانش را گسترش دادند، و کتاب های بزرگی در این زمینه تألیف نمودند.

پی نوشت ها:
[1] – کشف الظنون؛ حاجی خلیفه / 1 ، 1
[2] – نفائس الفنون في عرائس العيون، آملى / ‏1،  22
[3] – الفهرست؛ ابن الندیم / 61
[4] – تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام؛ شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَايْماز الذهبي/ 5 ، 279
[5] – همان
[6] – ذهبی این خبر را تا همیجا می آورد. سپس نقل می کند که ابوالاسود گفت: سپس من چیزهایی را جمع کردم و به ایشان عرضه نمودم. (تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام/ 5 ، 279)
[7] – منظور از “شيء ليس بظاهر و لا مضمر” اسم مبهم است. (الرومي الحموي 1414)
[8] – این بخش از خبر را سیوطی در “سبب وضع علم العربية” آورده است.
[9] – الأمالي؛ عبد الرحمن بن إسحاق البغدادي النهاوندي الزجاجي، أبو القاسم (م 337هـ) / 238
[10] – معجم الأدباء = إرشاد الأريب إلى معرفة الأديب؛ شهاب الدين أبو عبد الله ياقوت بن عبد الله الرومي الحموي (م 626هـ) / 4 ، 1467
[11] – المفصل فى تاريخ العرب قبل الإسلام؛ الدكتور جواد علي (م 1408هـ) / 17 ، 39
[12] – لغت نامه دهخدا / 1 ، 411؛ انتشارات دانشگاه تهران
[13] – تاريخ دمشق؛ أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر / 25 ، 190
[14] – قلادة النحر في وفيات أعيان الدهر؛ الهِجراني الحضرمي الشافعي / 1، 508
[15] – آوازی که از بینی بیرون آید.
[16] – سبب وضع علم العربية؛ عبد الرحمن بن أبي بكر , السيوطي / 38
[17] – أخبار النحويين البصريين؛ الحسن بن عبد الله بن المرزبان السيرافي، أبو سعيد (م 368هـ) / 15
[18] – نعت فاعلی از ظلع. ستور خمیده و لنگ.
[19] – الفهرست/ 62
[20] – اخبار النحویین / 15
[21] – سبب وضع علم العربية / 53
[22] – الفهرست / 61
[23] – همان / 63 -62

 مسعود تلخابی

همچنین ببینید

تفسیر ترتیبی قرآن؛ سورة الفاتحة (1): آیة 1؛ حرف “باء”

آیه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (فاتحة الکتاب: 1) حرف “باء”اين كلمه حرف جرّ است. همه …

یک دیدگاه

  1. سهیلا اسلامی

    بسیار عالی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *