خانه / قلمرو های فلسفه / تاریخ فلسفه / فلسفه ورزی ما (۱)

فلسفه ورزی ما (۱)

پاره ای از فیلسوفان، فلسفه ورزی/فلسفیدن را کنشی می دانند که با حیرت آغاز می شود.کسان دیگری مانند یاسپرس  هم هستند که فلسفه ورزی را همان در راه بودن می دانند.[1]اگر سخن شوپنهاور را بپذیریم که «انسان حیوانی است متافیزیکی»، آنگاه فلسفیدن، چیزی می شود از گونه ی سروکله زدن با متافیزیک.
نگاهی به دستاوردهای دو سه قرن اخیر فیلسوفان به ما می گوید: فیلسوفان فقط در یک چیز اشتراک نظر دارند و آن هم خردورزی است. همین که از آنان بپرسید: خردورزی به چه معناست و متعلق و موضوع فلسفه چیست؟ آنگاه اختلاف ها شروع می شود. زمانی می گفتند: فلسفه به «وجود» می پردازد. مدتی بعد ذهن و خرد را موضوع اساسی فلسفه دانستند؛کمی بعدتر، «زبان» شد اس و اساس فلسفه.
تعریف سقراط و افلاطون و ارسطو از فلسفه کاملا فرق داشت با تعریف کانت و فیشته و شلینگ و هگل از فلسفه.
اگر به آثار برتراند راسل و ویتگنشتاین و مور  و پوپر رجوع کنیم می بینیم که اینان فلسفه و فلسفه ورزی را بیشتر جست و جوی وضوح و تحلیل گزاره ها می دانند.
فیلسوفان پراگماتیست هم البته هستند. اینان یکسره نگاهشان را بر می گردانند به عمل و مفیدیت در عمل.
در این میان هستند فیلسوفانی که در میانه، رفت و آمد می کنند. مثلا ریچارد رورتی گرچه پراگماتیست هست ولی به مفاهیمی مانند «اتفاقی بودن و طنز و همبستگی» هم می پردازد. گاه جلوتر هم می رود و با متافیزیک کلنجار می رود و برای رهایی از متافیزیک «ارزش اتفاقی بودن امور» را پیشنهاد می کند.[2]این مقدمه کوتاه را آوردم تا برسم به دوسه پرسش بنیادین.
۱ – چرا در این یکی دو دهه اخیر این همه به فلسفه و فلسفیدن علاقه مند شدیم؟ واقعا فلسفه بر دموکراسی مقدم است یا دموکراسی بر فلسفه (پرسش ریچاردرورتی).
۲ – چرا ایرانیان علاقه چندانی به فلسفه تحلیلی و حتی پراگماتیسم نشان نمی دهند؟
۳ – علت گرایش ما به فلسفه ی قاره ای به ویژه فلسفه آلمان چیست؟
می توان پرسش را کمی هم روشن‌تر طرح کرد. چرا نیچه و فیلسوفانی که به سبک شاعرانه/دیونیزوسی می نویسند  این همه طالب و طرفدار دارند؟ از میان آثار نیچه چرا «چنین گفت زرتشت» این همه خوانده می شود؟ روشنفکران چپ ما هماره  به مکتب انتقادی فرانکفورت به ویژه آدورنو علاقه نشان می دادند. چرا؟
برای یافتن پاسخ به دو شیوه می توان عمل کرد:
یکی رجوع به وضعیت اکنون و این جایی ما و دیگری رجوع به گذشته های دور و واکاوی ذهنیت تثبیت شده تاریخی ما ایرانیان.
فلسفه اسلامی ما گرچه ابتدا فلسفه مشاء نام گرفت و از ارسطو تبعیت می کرد خیلی زود فلسفه اشراق، فلسفه مشاء را ازدور خارج کرد و عرفان و کشف و شهود را وارد فلسفه کرد.
البته بوعلی هم گهگاه بدش نمی آمد که در پایان یک بحث فلسفی وارد حکمت مشرقیه شود. نمونه اش نمط نهم «اشارات و تنبیهات». هرچه از قرن چهارم دور می شویم فلسفه مشاء و کلام معتزلی به حاشیه رانده می شود و به جایش نوعی از فلسفه می نشیند که ذات و ضمیرش عرفانی است  اما فرم و نمودش، فلسفی -عقلانی، نمونه اش حکمت اشراق سهرودری و داستان های رمزی بوعلی سینا و سهروردی و….
درگذشته، عرفان ابن عربی و عرفان خراسان و حکمت اشراق گهگاه به مسایلی می پرداختند که ما امروز به آنها مسایل اگزیستانسیالیستی  هم می گوییم. بیهوده نیست که امروزه این همه علاقه به هایدگر و سارتر و کامو و نیچه و اونامونو نشان می دهیم. علاقه ی ما به حافظ و خیام هم شاید از همین جا سرچشمه می گیرد. ذهنیت ایرانی آمیخته ای است از نوعی از متافیزیک  و آیرونی و تقدیرگرایی و پیوند اکنون و ابدیت و نوعی محافظه کاری رادیکال. گاه اتفاق می افتد که ذهنیت ایرانی دو امر متناقض و پارادوکسکیکال را نیز با هم می آمیزد؛ مانند اکنون و ابدیت، اتفاق و سرنوشت. رواقی گری و اپیکوریسم. یک ملت باید هاضمه قویی داشته باشد که بتواند این چنین دو طیف یک جریان متناقض و متنافی را به هم گره بزند. آدمی باید شخصیت و ذهنیت و نبوغ شگفتی داشته باشد که بتواند هم حافظ قرآن باشد هم دردی کش محفلی.
حافظم در مجلسی، دردی کشم درمحفلی
بنگر این شوخی که چون باخلق صنعت می کنم

پی نوشت ها:
[1] – ر.ک: نگاهی به نگرش های فلسفی سده بیستم؛ نقیب زاده / ۴۹۶
[2] – همان / ۴۰۷

  مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

تفسیر ترتیبی قرآن؛ سورة الفاتحة (1): آیة 1؛ حرف “باء”

آیه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (فاتحة الکتاب: 1) حرف “باء”اين كلمه حرف جرّ است. همه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *