فلسفه ورزی ما (2)

جابری درکتاب «تکوین العقل العربی» به مقایسه سه نوع عقل می پردازد: عقل یونانی، عقل عربی و عقل ایرانی و بعد مشخصات هریک را بر می شمارد.
در بررسی عقل ایرانی به ما می گوید: که ایرانیان همواره به نوعی از باطنی گری یا عقل تأویلگرگرایش داشتند نمونه اش هم تأویلات اسماعیله و صوفیه. این سخن هرچند درست است اما جامع و دقیق نیست. دلیلش هم این است که ایرانیان درطول تاریخ از یک نوع عقلانیت هرگز پیروی نمی کردند. مثلا عقل  در منظر  فردوسی و ناصرخسرو و سهروردی و مولانا  هرگز به یک معنی به کار نمی‌ رفت.
یک نکته دیگر هم هست و آن روح دوران است. در یک دوره پارادیم غالب، عقلانیت مشایی است و دردوره دیگر، عقلانیت اشراقی. دریک دوره، عقلانیت معتزله غالب است و در دوره دیگر، عقلانیت اشعری. تاریخ تفکر ایرانی را باید با همین تنوع و تکثرش بررسی کرد.
این روند از قرن سوم -چهارم شروع می شود تا پایان قرن هفتم همچنان ادامه دارد. بعد  هم متوقف می شود.
پس از حمله مغول متفکران ما به جای تولید گفتمان جدید بیشتر به شرح وشرح شرح پناه می  بردند، و به همین دلیل هم هست که به جای تنوع گرایی و کثرت باوری  (pluralism) وحدت انگاری (monism) می نشیند. نمونه اش هم جامی است که درکتاب «نقدالنصوص فی شرح نقش الفصوص» جز تلخیص «فصوص الحکم» ابن عربی و کمی هم شرح و بسط آن کتاب کار دیگری نمی کند. علت پناه بردن متفکران این دوره و دوره های بعد به شرح و جرح و تعدیل شاید به خاطر انقطاعی بود که حمله مغول پدید آورده بود. در مقاطعی که تاریخ از وسط شکاف می خورد و تمدن شقه شقه می شود به خاطره و حافظه نسل ها هم آسیب وارد می شود. در آن صورت متفکران به جای آفرینش جدید فقط به ترمیم تروما و زخم و ضربت روان مشغول می شوند. متفکران دوران انقطاع فکر می کنند اگر آن زخم درمان نشود و اگر آن شکاف پرنشود هرگونه نوآوری دیگری  هم بیهوده خواهد بود. کاری که جامی کرد همین بود. بعدها همین سنت را دیگران هم ادامه دادند. این ترمیم تروما و پرکردن شکاف و یادآوری خاطرات دیروز آنقدر تکرار شد تا خودش تبدیل شد به یک گفتمان. ملاصدرا و میرداماد و میرفندرسکی و شیخ بهایی و فیض و فیاض هم کم و بیش همین سنت هیبریدی (hybridization) و ترکیبی -التقاطی (eclecticism) را در دوره صفویه استمرار بخشیدند.
از دوره قاجار به بعد دیگر مشکل ما انقطاع فرهنگی نبود بلکه مشکل ما این بود که با غرب آشنا شده بودیم و می خواستیم دوران گذار را طی کنیم. در دوره گذار آنچنان که دکتر شریعتی در کتاب «ویژگی های قرون جدید» گفته است دیگر مشکل، ترمیم تروما نیست. بلکه مشکل تحقیر شدگی است. در دوره های گذار معمولا، ملتها به دام خود تخریبی وگاه خودحق پنداری و خودبزرگ پنداری هم  می افتند.
همین نوع افراط و تفریط را دوره مشروطه و دوره های بعد در آثار متفکران ایرانی هم می بینیم. نمونه اش ملکم خان و کسروی و بعدش هم آل احمد. غرب برای ما همیشه یک کلیت و تمامیت یکپارچه معنی می داد یا خوب بود یا بد. با رجوع به آثار آخوندزاده  و میرزا آقاخان و ملکم خان و طالب اوف و مراغه ای و تقی زاده و مستشارالدوله و کسروی می بینیم که اینان چندان با فیلسوفان درجه اول غرب آشنا نبودند.گهگاه از آگوست کنت و فرانسیس بیکن و یکی دو تن دیگر نام می بردند که معلوم بود همین ها را هم نصفه نیمه می شناختند. تنها کار جدی فلسفی همان «سیر حکمت در اروپا» ست که فروغی در دوره رضاشاه  نوشته بود. فروغی به خاطر پرداختن به سیاست این سنت را هرگز ادامه  نداد.
فردید هم گرچه پرسش را خوب شناخته بود ولی در رسیدن به پاسخ همواره سردرگم بود. او به تقلید از هایدگر می گفت: باید رفت سراغ پرسش بنیادین. اما هیچ گاه به ما نمی  گفت: پرسش بنیادین چیست. بعضا از نیهیلیسم سخن به میان آورد که باز هم مخاطب نمی فهمید منظورش کدام نیهیلیسم است. منظورش بی ارزش شدن ارزش هاست. یا فراموشی وجود؟
آل احمد که پیرو فردید بود پرسش را به بیراهه برد. نیهیلیسم نیچه ای -هایدگری را تبدیل کرد به نیهیلیسم ارنست یونگری. او با ترجمه کتاب نه چندان دقیق «عبور از خط» یونگر به پریشان فکری مخاطبان هم  دامن زد.
شریعتی یک گام جلوتر رفت. «بازگشت به خویشتن» را طرح کرد. او بازگشت به خویشتن را به تأثیر از فردید و آل احمد طرح نکرده بود. بلکه آن را از درخت معرفت اقبال برچیده بود. اقبال پیشتر از شریعتی و بیشتر از او به «فلسفه خودی» رسیده بود. شریعتی گوشه چشمی هم به اشپنگلر داشت. اشپنگلر نوعی از فلسفه تاریخ بدبینانه را رواج داده بود که شریعتی را هم در دام خود گرفتارکرده بود. اشپنگلر درکتاب «سقوط غرب»، تاریخ تطور غرب را به تطور فصول مانند می کرد. نتیجه همه آن بحث ها هم این می شد که غرب بالاخره می افتد به منجلاب مرگ و زوال. عاقبت، زمستان فرا می‌رسد، و تمدن به ظاهر ستبرغرب هم یخ می زند. شریعتی و شایگان هر دو همین دیدگاه را پذیرفتند و در نقد عقل ابزاری،افراط کردند. شریعتی اگر زنده می ماند احتمالا از نقد عقل ابزاری دست بر می داشت و می رفت به طرف  عقل و کنش ارتباطی (communicative action) هابرماس.

مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

تفسیر ترتیبی قرآن؛ سورة الفاتحة (1): آیة 1؛ حرف “باء”

آیه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (فاتحة الکتاب: 1) حرف “باء”اين كلمه حرف جرّ است. همه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *