پهلوان

 عروسی پسر ارباب بود. همه ی ما می دانستیم ارباب برای پسرش سنگ تمام می گذارد. بهترین آشپزها و بهترین چایچی ها و بهترین نوازندگان و خوانندگان و بهترین رقصنده های محل  هم دعوت شده بودند. هوا مه آلود و دم کرده بود. قرار بود رحیم علی پهلوان هم لافندبازی کند. من و امیر آقا هم‌ رفته بودیم برای تماشا. امیر آقا دوست دوران کودکی من بود سه سال آخر دبستان کنار هم روی یک میز چوبی پوسیده می نشستیم و به درس‌های معلم لاغر اندام و بی حال و بی روح روستایمان گوش می دادیم. ارباب دوتازن داشت و کلی پسر ‌و دختر. نیمی از زمین های روستا هم متعلق به ارباب بود. من و امیر آقا دیرتر به عروسی رسیده بودیم. چوبهای لافندبازی آماده شده بود. دو چوب این طرف حیاط و دوچوب آن طرف حیاط. چوبها به صورت ضربدر کنار هم نشسته بودند و طنابها هم از وسط ضربدر به شکل هنرمندانه ای عبور داده شده بودند. انتهای هر طناب  هم وصل شده بودند به درختان تنومند و کهنسال گوشه ی حیاط. مردم محله هم جمع شده بودند و ایستاده داشتند تماشا می کردند. ناگهان سر وکله ی رحیم علی پهلوان پیدا شد. رحیم علی لباسهای تنگ و چسبانی به تن کرده بود. یا علی گفت و لنگر بزرگی را برداشت و از روی طناب بالا رفت. یکی دو دقیقه بعد شیطونی (شیطونک) هم پدیدار شد. لباسهای چهل تکه ی مسخره ای به تن کرده بود و ‌صورتش نیز سیاه بود انگار با زغال  آن را سیاه کرده بود. شیطونی یک چوب کج و معوج و پوسیده ای را به دست گرفته بود و داشت  روی زمین  خشک، ادای پهلوان را در می آورد. پهلوان می خواست برای پسر ارباب هر چه هنر دارد بریزد روی دایره. حرکات عجیب و غریبی روی طناب انجام می داد. لنگر هم تعادلش را حفظ می کرد. رحیم علی همه کار می کرد با دوچرخه با موتور با لنگر بی لنگر با سینی بی سینی  -هر چه که می دانست -روی طناب انجام می داد. شیطونی هم همان کارها را روی زمین می کرد. شیطونی گهگاه  برای  خوشمزگی حواس پهلوان را پرت می کرد و مردم محل هم به طرفش سنگ وگل پرتاب می کردند. پهلوان داشت برای مردم نطق می کرد و شعر می خواند و از جوانمردی  پهلوانان و غیب و قیامت حرف می زد. یکدفعه شیطونی چو بدستی اش را با زانوی پایش شکست و انداخت دور. بعد دستش را به کمرش زد و زل زد به مردم و گفت: مردم !آن بالا خبری نیست. هرچه هست همین جاست روی همین خاک سفت لعنتی. خاک دروغ نمی گوید. خاک جادو نمی کند ولی آسمان جادو می کند، طناب و بندباز جادو می کنند صورت من را ببینید این چروکها دروغ نیست. حقیقت همین جاست روی همین خاک، روی همین ‌زمین. آن بالاخبری نیست. شما فکر می کنید پهلوان فقط رحیم علی است  بدبخت‌ها !بروید از زن و بچه اش بپرسید. از همسایه هاش بپرسید از پدر پیر ‌و بدبختش  بپرسید. او دروغ می گوید او از رسم پهلوانی  هیچ بویی نبرده است. شیطونی  به طناب و آسمان ‌و خدا و غیب و قیامت بدوبیراه می گفت  و به  زمین و زمان  هم فحش می داد. بعد پیراهنش را چاک زد ‌ و نشست روی خاک. بعدکمی اشک‌ ریخت. مردم روستا فقط نگاه می کردند و چیزی  هم نمی گفتند. بعد پهلوان از روی طناب پایین آمد و دستی بر سر شیطونی کشید و گفت: آخربازی است باید برویم. دقایقی بعد هر دو در مه جنگل گم شدند.

  مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

غلبه بر پوچی

[1 – تامس نیگل] تامس نیگل –فیلسوف تحلیلی– در کتاب کوچک «اینها همه یعنی چه» …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *