خانه / تعلیم و تربیت / سعادت؛ گزیده ای از مباحث جلسه 10 شرح اسفار ملاصدرا

سعادت؛ گزیده ای از مباحث جلسه 10 شرح اسفار ملاصدرا

سعادت؛گزیده ای از مباحث جلسه 10 شرح اسفار ملاصدرا- 1394/10/19

مدرس : مسعود تلخابی

مطلب پنجم: سعادت
«إنَّ السَّعَادَةَ رُبَّمَا يُظَنُّ بِهَا أنَّهَا الفَوزُ بِالدَّرَجَاتِ الحِسِّيَّة وَالوُصُولُ إلى الرِیَاسَاتِ الخِيَالِيَّة»؛ همانا سعادت، چه بسا گمان کرده می شود… در این جا ملاصدرا از سعادت صحبت می کند و خیلی هوشمندانه است؛ این که می آید فلسفه خویش را و مهم ترین کتاب خویش را از مفهومی به نام سعادت آغاز می کند. از این جهت این مسئله مهم است که شما هیچ انسانی را نمی توانید پیدا کنید که هدف غایی او در زندگی سعادت نباشد. شما اهداف تک تک انسان ها را بررسی کنید، در حاقّ ذهن همه انسان ها این مفهوم مرتکز و مندرج است که من می خواهم به سعادت برسم؛ حالا مصداق ها ممکن است خیلی فرق کند؛ یکی سعادت را در چیزی ببینید و کسی در چیز دیگری ببیند اما در اصل سعادت، انسان ها متفق النظرند و هیچ کس از سعادت گریزان نیست. اما این سعادت چیست و چه اقسامی دارد و چه ربطی با مسئله ای که ملاصدرا در کتابش مطرح می کند، دارد و چه ربطی به حکمت متعالیه دارد، این مطلب را ما بحث خواهیم کرد.
اولین مطلبی که در باب سعادت می خواهم بگویم این است که بیاییم سعادت را تعریف کنیم؛ ببینیم آیا به یک تعریف واحدی از سعادت می توانیم برسیم که همه تلقی های مختلفی را که انسان ها از سعادت دارند، شامل بشود، با تمام تفاوت هایی که برداشت های انسان ها از مفهوم سعادت دارند؟ تعریف های مختلفی از سعادت شده است؛ مثلا یکی از آن تعاریفی که از سعادت شده است و نسبتا تعریف خوب و جامعی است، این است که می گویند:
«سعادت اشباع رغبات انسانی است، به صورت کامل، کمّی و کیفی.»؛
همه ما انسان ها یک سری تمایلاتی داریم؛ یک چیز هایی را دوست داریم؛ به چیز هایی رغبت داریم؛ رغبت، و رغبات که جمع رغبت است، به معنی خواهانی است؛ ما خواهان برخی چیز ها هستیم. مثال از غذا بگویم. مثلا یک انسانی را فرض کنید که خورشت فسنجان را دوست دارد؛ پس در این رغبت، ما یک راغب داریم که خواهان است و یک مرغوب داریم که خواسته شده است؛ شما در این جا مرغوب را خورشت فسنجان در نظر بگیرید؛ یک وقتی است که این راغب، به این خورشت فسنجان می رسد اما فقط به اندازه دو قاشق است؛ کمّ و اندازه اش درست نیست یا مثلا یک خورشت فسنجانی است که خوب پخته نشده است؛ به صورت کیفی کامل نیست اما اگر به صورت خوب پخته شده باشد و به اندازه کافی وجود داشته باشد، آن وقت اشباع رغبات به صورت کامل از جهت کمّی و کیفی است و آن وقت است که سعادت مفهوم پیدا می کند. همه چیز را شما در نظر بگیرید، اشباع رغبات به این صورت مطرح است. یک تحلیلی از این بگویم، یک بار هم گفتم، تکرار می کنم.
ما انسان ها در روند زندگی خودمان، یک وضع موجود داریم و یک وضع مطلوب داریم. هیچ انسانی تهی از وضع مطلوب نیست. وضع مطلوب را وضع ایده آل هم می گویند؛ ایده آل گرایی، آرمان گرایی یعنی چیز هایی که ما در ذهنمان پرورانده ایم تا به آن برسیم؛ اما الان در آن جایگاه نیستیم؛ یک وضع موجود خاصی داریم ولی وضع مطلوب، آن چیزی که در ذهن می پرورانیم، یک چیز دیگری است. خیلی مثال ها می شود زد. شما شاید نتوانید انسانی را پیدا کنید که وضع مطلوب او با وضع موجود او یکی باشد؛ مثلا در خانه خاصی زندگی می کند، آرمانش این است که در خانه آن چنانی زندگی کند. در شهر خاصی زندگی می کند ولی آرمانش این است که در جای دیگری زندگی کند؛ در کشور خاص، در کشور دیگری زندگی کند. وقتی که بین وضع موجود و وضع مطلوب انسان ها فاصله ایجاد می شود، این دو بر روی هم منطبق نباشند، این ها دو مسیر دیگری را طی کنند، در این جا “دردمندی” زاده می شود. شما تمام آن درد هایی که، آن چیز هایی که شما را آزار می دهد، بررسی کنید، ناشی از این شکاف است یعنی یک چیزی الان در زندگی تان هست که دوست داشتید به شکل دیگری باشد، دوست داشتید نباشد یعنی یک چیزی در زندگی تان هست که مرغوب شما نیست، خواسته شما نیست، مطابق میل شما نیست. این دردمندی از این جا زاده می شود. اگر این شکاف برجسته تر شود، این شکاف که برجسته تر، بیشتر و بزرگ تر شد، از آن “شقاوت” زاده می شود؛ آدم احساس بدبختی می کند. شکاف خیلی بزرگ می شود و بدبختی از آن زاده می شود اما وقتی که این ها به طرف هم می آیند و نزدیک هم می شوند، به گونه ای که روی هم منطبق می شوند، این جا احساس خوشی و سعادت به انسان دست می دهد. در کلّ، دردمندی و شقاوت از این هاست که شکل می گیرد و فاصله ای که بین وضع موجود و وضع مطلوب انسان ها پدید می آید و این ها را به این صورت خلق می کند؛ احساساتی مثل شقاوت، احساساتی مثل سعادت، احساساتی مثل دردمندی و احساساتی مثل خوشحالی را در انسان ها به وجود می آورد.

یک تعریفی از سعادت در یکی از کتاب های انگلیسی دیدم که جالب بود؛ در زبان انگلیسی به سعادت Happiness می گویند؛ آن جا به نکته ای اشاره کرده بود که حالا خواهم گفت و آن این است که می گفت «سعادت آن احساسی است که از رسیدن به خواسته ها یا قناعت حاصل می شود»؛ این را Oxford آورده بود؛ یک نگاهی بیندازید به آن؛ یعنی دو حال دارد، ما برای احساس سعادت دو راه پیش رو داریم، این که بیاییم وضع موجودمان را به سمت وضع مطلوب حرکت دهیم و آن ها را با هم منطبق کنیم یا این که از وضع مطلوب خود بکاهیم و به آن وضع موجود خودمان، قناعت کنیم و خرسند باشیم و این هم یک شکل دیگری است. حرف اصلی این است که خیلی از آن آرمان ها و ایده آل ها و مطلوب هایی که ما برای خودمان می سازیم، نمی گویم همه اش، خیلی از آن ایده آل ها و آرمان ها و مطلوب هایی که برای خودمان می سازیم، چندان به جا نیستند و فقط و فقط موجب پیدایش این دردمندی ها در ما می شود و فقط آزار می بینیم و فقط زندگی را بر کام خویش تلخ می کنیم.
سوال: – استانداردی برای وضع مطلوب هست؟
خواهم گفت، هست ولی نه به آن صورت که در ذهن انسان ها وجود داشته باشد؛ بگوییم مثلا یک حدّ خاص وضع مطلوب است و این استانداردش است.
– مثلا شاخص هایی باشد که بگوییم مثلا این ها زیاد هم پرت نیستند و در لاین اند؟
بله می شود گفت تا آن حد؛ مسیرش را بایستی مشخص کرد. ببینید ملاصدرا چه جور تفسیری ارائه می کند. اگر مسیرش مشخص شود، ما می توانیم از حالت استاندارد هم صحبت کنیم.
سوال: قناعت در مورد خواسته های مادی معنی می دهد. آیا در مورد خواسته های معنوی و متعالی قناعت معنی می دهد؟
وقتی که از قناعت صحبت می کنیم، مربوط به مادیات است یعنی آن زیاده خواهی ها را از خود دور کنیم؛ نه در معنویات که در آن جا جایگاه و حدّی برایش متصور نیست.
یک آیه ای در قرآن هست، دو تا جمله دارد: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ»؛ این آیه خیلی برای انسان ها نجات بخش است. خیلی چیز ها را زشت می داریم، ممکن است به خیر ما باشد و خیلی چیز ها را دوست می داریم و ممکن است به شرّ ما باشد یعنی خیلی از آن وضعیت های ایده آلی که برای خودمان تصور می کنیم، ممکن است برای ما مفید نباشد و ما سالیان سال با آن آرزو، آرمان و ایده آل سپری کرده باشیم و این شکاف برای ما درد ها ایجاد کرده باشد و در حالی که رسیدن به آن، چیزی جز شرّ برای ما چیزی نخواهد داشت. این، آیه جالب و زیبایی در این زمینه است.
سوال: – چطور می شود تشخیص داد؟
بایستی با همان قناعت سپری کرد.
– چطور تشخیص دهیم؟ بالاخره همه آدم ها یک خواسته هایی دارند. هم چطور تشخیص داد و هم این که طبق این آیه یعنی مثلا کلا بسپاری به خدا، هر چی که خودش مصلحت بداند، همان شود؟
بله؛ به این معنا نیست که انسان فعالیت های خودش را تعطیل کند؛ می دانید یک امر هست، این که ما آن فعالیت های معقول خودمان را انجام دهیم؛ یک حالت این است که ما دائما با یک ایده آل هایی دست و پنجه نرم کنیم که موجب دردمندی زندگی ما باشد؛ این درست نیست. یک حدیثی هست، این حدیث هم از پیامبر (ص) و هم از علی (ع) روایت شده است؛ پیامبر (ص) می فرمود که من بر امتم از دو چیز می ترسم: یکی «إتِّبَاعُ الهَوی» و دیگری «طُولُ الأمَل». این همان است دیگر، طُولُ الأمَل یعنی دائما آرزو های دور و دراز در ذهن پروراندن.
درباره سعادت نظراتی هست؛ این که سعادت چه جور برای انسان ها حاصل می شود؛ با تمام تعریف های مختلفی که هست، چه جور برای انسان ها حاصل می شود، نظرات مختلفی وجود دارد.
مثلا یکی از نظریاتی که وجود دارد، نظریات تقدیرگراست که سعادت یک امر تقدیری است؛ خداوند مقدّر می کند و انسان هایی سعادتمندند و انسان هایی دارای شقاوت اند؛ حتی در برخی از فرهنگ ها مثل زبان فارسی، مثل فرهنگ خود ما، کلماتی را که ما برای تعبیر سعادت و شقاوت به کار می بریم، به شدت تقدیرگرا هستند؛ مثلا کلمه بد بختی و خوش بختی؛ هر دو از کلمه بد یا خوش به اضافه بخت، تشکیل شده اند؛ بخت به معنی طالع است. طالع یعنی وضعیت ستارگان هنگام تولد او، این که چه جور بوده است و خیلی مشخص می کردند که مثلا اگر در فلان شب، کسی متولد بشود، دیگر روی خوش بختی را نمی بیند و همین طور موارد دیگر یا مثلا در ادبیات ما هم هست:
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
به آب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد

این ها نظریه تقدیرگرایانه است. ما یک روایتی هم داریم؛ البته این روایت را برخی ها جزء احادیث جعلی انگاشته اند ولی از بزرگانی شنیدم که این حدیث را به طریق قبول نقل می کردند؛ این که «السَّعيدُ مَن سَعِدَ في بَطنِ اُمِّهِ، وَ الشَّقِيُّ مَن شَقِيَ في بَطنِ اُمِّهِ»؛ یعنی بدبخت از شکم مادرش بد بخت است. این را شیخ بهائی از مجعولات می آورد ولی بزرگان محدثی بودند که می گفتند که جعلی نیست و تفسیرش می کردند؛ به شیوه ای تفسیر می کردند که حمل بر صحت بشود. تقدیرگراست ولی تقدیر را به یک نحوی مرتبط می کردند بر برخی از حوادثی که در دوره جنینی و دوره قبل از جنینی ممکن است اتفاق بیفتد که این طالع بخت کسی را سیاه بکند و کسی را سفید.
سوال: جایگاه مثبت اندیشی در این جا چیست؟
مثبت اندیشی هم جایگاهی دارد که سعادت را نتیجه تقدیرگرایی نمی داند، بلکه بازتاب ذهنیات خود فرد می داند. مثبت اندیشی به این معناست که وقتی در ذهنتان چیز های خوبی که در زندگی دارید، دائم به یاد می آورید یا این که به چیز های خوب می اندیشید، این اندیشه خوب، بازتاب های خوبی در زندگی شما ایجاد خواهد کرد و این یک مطلبی است و این مبتنی بر این است که سعادت محصول زندگی خود انسان هاست یعنی یک امر اختیاری است؛ یک امر ارادی است؛ ما می توانیم سعادت را انتخاب کنیم؛ دیگر تقدیرگرا نیست.
نظریه دیگری که می شود در مورد سعادت آورد، نظریه غیر تقدیری است؛ بگوییم که سعادت یا شقاوت تقدیری نیست. حالا این که می گوییم تقدیرگرا یک سری شواهدی دارد؛ شانس را که شما می گویید، نمی گویم وجود دارد ولی یک چیزی هست که آن هایی که از شانس صحبت می کنند، یک نوعی از تقدیرگرا هستند.
سوال: چرا در تعریف سعادت، رسیدن به آرامش را نگفته اند؟
آرامش از لوازم احساس سعادت است. ممکن است چیزی به طریق غیر معقول و معمول و درست آرامش بدهد ولی این که به سعادت رسید، آن آرامش هم هست. آرامش از لوازم احساس سعادت است.
نظریه های غیر تقدیری که برای سعادت مطرح است:
1) نظریه ارسطو: ارسطو معتقد است که برای رسیدن به سعادت، سه تا عامل مهم است:
‌أ. عامل بیرونی: مربوط به اطراف ما می شود؛ مثلا امنیتی در جامعه وجود داشته باشد؛ فقر نباشد؛ اطرافیان انسان آدم های رو به راهی باشند. می گوید در هر کدام از این ها اخلال ایجاد شود، احساس سعادت به سراغ انسان نخواهد آمد.
‌ب. عامل جسمانی: مثل سلامتی؛ مثل زیبایی و امثال این ها.
‌ج.عامل روانی: ما معمولا وقتی از سعادت صحبت می کنیم، این دو (عامل بیرونی و عامل جسمانی) بیشتر به ذهنمان می رسد ولی ارسطو روی عامل سومی به نام عامل روانی تکیه می کند؛ می گوید عامل روانی همان چیزی است که از آن تعبیر به فضیلت می کنیم؛ می گوید انسانی که به فضیلت نرسد، احساس سعادت به او دست نمی دهد و او فضیلت را معرفی می کند. ارسطو کتابی در اخلاق دارد به نام «نیکوماخوس» و بر پایه همین اندیشه شکل گرفته است. می گوید: «فضیلت تعدیل قوای سه گانه بشری است». قوای سه گانه بشری، یکی قوه غضبی است؛ دومی قوه شهوی است و سومی قوه عقلانی است:

می گوید برای هر یک از این قوای غضبی، شهوی و عقلانی، افراط ها و تفریط هایی وجود دارد. حدّ اعتدال قوه غضبی که شجاعت است؛ حدّ اعتدال قوه شهوی که عفّت است و حدّ اعتدال قوه عقلانی که حکمت است. پس شد:
شجاعت + عفّت + حکمت = عدالت (اعتدال)
که عدالت یا اعتدال می شود عین فضیلت؛ می گوید اگر این ها در انسانی نباشد، او طعم سعادت را نمی چشد. انسانی که مثلا در قوه غضبی مفرط باشد، بد اخلاق باشد، سریع عصبانی بشود، چنین انسان هایی احساس خوشی به آن ها دست نمی دهد یا انسان هایی که در اندازه خمود باشند، مثلا قوه جلب منافع آن ها ضعیف باشد یا خیلی قوی باشد که بخواهد همه چیز را تصاحب کند، او هم به اعتدال نمی رسد و در قوه عقلانی هم همین طور، آدم سفیه به سعادت نمی رسد.

2) نظریه لذت گرا: ملاصدرا هم بیشتر روی این نظریه تکیه می کند. سعادت زیر مجموعه التذاذ است. التذاذ مراتبی دارد؛ گاهی التذاذ و لذت گرایی حسی است. لذت گرایی حسی یعنی مربوط می شود به ادراکات حسی ملائم طبیعت بشر. ما پنج تا حس داریم: بصری، سمعی، چشایی، بویایی و لامسه (بساوایی). مثلا انسانی دوست دارد چیز های مرغوب و مطلوبش را ببیند؛ مثلا یکی از دیدن طبیعت لذت می برد یا مثلا آواز های خوشی را بشنود یا خوراکی های خوبی را بخورد از بوئیدنی های خوب بهره ببرد و همین طور از لمس های خوب بهره مند بشود؛ کسی که این ها را به دست می آورد، به التذاذ حسی رسیده است و بوده اند دانشمندانی که در طول تاریخ، سعادت را در این لذت گرایی حسی می یافتند؛ مثلا کسانی که چنین اعتقادی داشتند، البته در این حد هم نبوده ولی به «اپیکور» در یونان باستان، چنین اندیشه هایی را نسبت داده اند و امروزه در زبان لاتین، اپیکورین یعنی کسی که به این لذت ها می پردازد؛ مثلا عیاش است، طبق تعبیر هایی که ما امروزه به کار می بریم یا مثلا در ایران «رباعیات خیام» به نحوی از این اندیشه ها صحبت می کند؛ اگر بخواهیم تأویلش کنیم، می شود تأویل عارفانه هم کرد ولی روی این بیشتر تکیه می کند که لذت ها را غنیمت بشماریم؛ آن چیز هایی که وجود دارد، غنیمت بشماریم. مثلا در هند باستان «چارواکا» چنین اندیشه هایی داشته است. جالب است که در تمام تمدن های بشر، نمونه ای از این اندیشه ها بوده است. در چین هم وجود داشته است؛ یانگ چو Yang Chu با جهان نگری یک فیلسوف مادی و اپیکوری با مسأله شر و قضیه جبر و سرنوشت برخورد کرد. وی که در حدود ۳۹۰ ق. م. به شهرت رسید معتقد بود که انسان جز بازیچه بی اختیار قوای طبیعت نیست و در آن سوی عالم حس نیز «چیزی» وجود ندارد . اخلاق، فریبی است که زیرکان به وسیله آن ابلهان را گول می زنند، و خردمندان واقعی جز لذت جویی و ارضاء شهوات خویش چیزی را جستجو نکرده اند.
عده ای از انسان ها برای رسیدن به سعادت، این ها را دنبال می کنند. این لذت ها گاهی می تواند در حد متعادل مطرح بشود ولی عده ای از انسان ها هستند که قلمرو دید خودشان را فقط این ها قرار دادند، این کمی قابل درنگ است.
ما یک سری لذت های خیالی هم داریم. لذت شعبه های زیادی دارد. مثلا یکی از شعبه های لذت خیالی این است که مثلا یک حادثه لذت آور در گذشته، خوردن یک غذای خوب یا نشستن در یک منظره مناسب را در خیال بیاوریم، باز یک حس خوبی ممکن است برای ما ایجاد کند.
سوال: این ها در حدی نیستند که سعادت تلقی بشوند، همه…؟
درست است ولی بودند کسانی که چنین لذت هایی را سعادت می دانستند. می خواهیم بگوییم که آیا واقعا این ها نهایت سعادت است؟ سعادت غایی یا لذت غایی این هاست؟ یا با این لذت ها آیا حس سعادت سراغ انسان می آید یا نه؟ به همین خاطر امثال اپیکور و چارواکا و دیگران می گفتند که بله، اصلا سعادت در سایه همین لذت هاست که حاصل می شود و خیلی ها هم الان به این اعتقاد هستند؛ ولی آیا واقعا با رسیدن به این ادراکات و یا آن خیالات، حس سعادت به سراغ انسان ها می آید یا نه؟ اگر می آید، دیگر حرفی با آن ها نیست؛ بایستی راهمان را جدا کنیم، بگوییم ما این طرفی می رویم و شما آن طرفی بروید؛ ولی اگر بگوییم این ها مکفی نیست، ببینیم که چه چیزی هست که می تواند التذاذ داشته باشد و حس سعادت هم به ما بدهد.
لذت های خیالی هم شعبه هایی دارد: تخیل تجربه های لذت آور از آن جمله است.
یکی ار شعبه های لذت های خیالی ریاست است؛ روی این، خیلی از فیلسوفان ما تکیه کرده اند. ما در کنار لذت- های حسی، یک لذت جاه را هم داریم. خیلی ها از ریاست لذت می برند. علمای اخلاق می گویند که محبوبیت ریاست از جمله اموری است که به سختی از دل انسان ها خارج می شود. حبّ الجاه یکی از بحث هایی است که علمای اخلاق مطرح می کنند و می گویند آخرین چیزی است که از قلب انسان ها خارج می شود، حبّ جاه است. مثلا انسان که پا به سن بگذارد، ممکن است از خیلی از این احساسات لمسی و چشایی و سمعی و بصری دیگر لذت نبرد ولی آن چیزی که به او لذت می دهد، حبّ جاه، همچنان برایش التذاذ آور باشد. حبّ جاه از جمله آن مرغوب ها و خواسته های ذهن انسان هاست که خیلی دیر هم از قلب انسان ها خارج می شود.
سوال: می شود مثال بزنید؟
مثلا در یک اداره ای پست مدیریت را به شما می دهند؛ این برایتان مطلوب هست یا نیست؟ حس خوشی به شما دست می دهد یا نه؟ ممکن است شما ریاست را وسیله ای برای لذت حسی بگیرید ولی خیلی ها هستند که حاضرند خانه شان را بفروشند، بدهند تا رئیس باشند.

ریاست همیشه مقام رسمی نیست؛ گاهی اوقات در خانه [هست]؛ یا مثلا یک سری کارهایی بکند، مورد توجه دیگران قرار بگیرد؛ این هم باز یک احساس لذتی است در انسان ها؛ این هم یکی از نیاز های بشر است و مورد التذاذ واقع می شود؛ مثلا نمازم را طولانی کنم تا بگویند به به، چه قدر نمازش را خوب می خواند! حتی در عبادت ممکن است، این باشد. اما به ریاست و حبّ جاه لذت های خیالی می گویند و فیلسوفان خیلی به آن پرداخته اند.
ملاصدرا این گونه بیان می کند که می گوید «چه بسا گروهی گمان می کنند که سعادت، رسیدن به درجات حسی است یا رسیدن به ریاسات خیالی است». ملاصدرا می خواهد که این ها را نفی کند، بگوید که سعادت رسیدن به این لذت ها نیست و سعادت چیز دیگری است. درباره سعادت، گذشتگان هم صحبت کرده اند و خیلی از فیلسوفان هم درباره اش صحبت کرده اند.
یکی از آن کسانی که درباره اقسام لذت ها و سعادت ها صحبت می کند، «ابو علی مسکویه» است؛ ابو علی مسکویه یکی از بزرگ ترین اندیشمندان اخلاقی در تمدن اسلامی بوده است. کتاب ابو علی مسکویه «طهارة الأعراق» است که کتاب خیلی خوبی است؛ این کتاب ترجمه هایی دارد؛ یکی از ترجمه های این کتاب متعلق به شخصی است به نام «میرزا ابوطالب زنجانی»؛ یادتان هست یکبار درباره حوزه فلسفی زنجان صحبت می کردم؟ این جزئی از آن هاست که از تحصیل کرده های حوزه زنجان بود و زادگاهش هم زنجان بود ولی در اواخر دوره قاجار می زیست و در تهران ساکن شده بود و خیلی طرف توجه شاه قاجار هم بوده است؛ یعنی شاه قاجار خیلی وقت ها کار هایش را با مشاوره ایشان انجام می داد و حتی در خیلی از کار ها به ایشان مراجعه می کرد و ایشان برایش استخاره می کرد؛ الان دوست دارم از این ترجمه مطلبی را برایتان بخوانم و بحث را تمام کنم، ترجمه زیبایی هم دارد؛ به نام «کیمیای سعادت» هم ترجمه کرده است که حالا با کتابی که غزّالی دارد، خلط نشود؛ ببینید چقدر عبارات زیبایی هم در ترجمه دارد، می گوید: «بعضی گمان کرده اند که کمال آدمی و فایده او در لذات جسمانیه است و خیر مطلوب از او همان است و منتهای سعادت همین است و گفته اند که تمامی نیرو های آدمی برای این ساخته شده. روان والای بشری که ما آن را نفس ناطقه گوییم برای این آفریده شده که لذات جسمانی را بشناسد و قوا را به سمت او به حرکت آرد تا آن همه لذات را بچشد و تمامی آن ها را به کف آرد و چنین دانسته اند که قوای نفس از ذکر و حافظه و اندیشه برای این کار آماده شده. گفته اند که آدمی چون اندیشه لذات و حظوظ از خوردنی- های نیکو و آشامیدنی های خوش و زن های حوری وش و پوشش های رنگارنگ نماید، نیازمند آن همه گردد. پس فایده ذکر و حفظ همین لذات است که آدمی او را تحصیل کند. این نادانان روان را مثل غلام زر خرید بی شأن و یا کارگر برای خدمت شهویه به جا آورده اند که برای او رخت ها و زن ها و خوردنی ها و آشامیدنی ها آماده نماید و بر حسب دلخواه و این چیز ها را روی هم بچیند و این گمان، گمان اغلب مردم نادان و پست از اهل روزگار است که خو گرفته اند به این چیز ها و ندانسته اند غیر این. همانا چون ذکر بهشت کنی و از خوردنی ها و کردنی ها و پوشیدنی های آن دم زنی، به شوق آیند و از خدای خود در ستایش ها و نماز های خود، خواهشمند آن باغ ها و قصر ها و زن ها و لباس ها شوند و چون به مقام پرستش در آیند و کار های خود بهلند، به گمان خود بازرگانی و پیشه وری کرده باشند و کمی را که از کار ها و چشیدنی ها و نیروی از دست بدهند، برای آن داده باشند که زیاد تر از آن به کف آورند و فانی را تبدیل به باقی نموده، ده بر یک بیفزایند (می خواهد بگوید که آن هایی که چنین می اندیشند، حتی عباداتشان هم برای این است که در آخرت، مانند این ها را به دست آورند). در این حالی که آن ها را هست، اگر چنان چه از فرشتگان و مخلوق اشرف اعلی به آن ها گویی و بشنوانی، آن را که خدای تعالی فرشتگان را و مخلوق اشرف را از این پلیدی های خوردن و آشامیدن و پوشیدن، منزه و مبرا فرموده، آنان را به جوار خود نزدیک کرده و محتاج به حاجات بشریه ننموده، بفهمند که آن ها بلند تر از بشرند؛ بلکه بدانند که آفریننده کل که این همه نقش ها ریخته، از همه این چیز ها منزه و دور و بلند تر است و هرگز بر او نشاید که از این کار ها بهره برد، با این که تواناست به آفریدن هر چیزی و بدانند که آدمی در این کار ها با کرم ها و سوسک ها و عقرب ها و سایر چرنده ها و پرنده ها شریک است و مناسبتی که با فرشتگان دارد، به عقل و دانش و تمییز است. از کار های خنده دار این است که این بی نوایان نادان، جمع می کنند میان هر دو اعتقاد؛ گذشته این که می بینند بالعیان و بالحس ضرورات خود هاشان را که همراه با صدمات است، از گرسنگی و برهنگی و نقصانات دیگر و می دانند حاجات خود را و این که لازم است چاره بر این صدمات نمایند.

چون چاره سازی کنند و به حالت سلامت برگردند، لذتی برند و ببینند و بفهمند که چون خواهند لذت خوردن برده باشند؟! محتاط شوند، اولا به این که زحمت گرسنگی را به دست آورند؛ زیرا که اگر گرسنه نشوند، هرگز از خوردنی بهره ای نبرند» و الی آخر که به دقت تک تک این ها بررسی می کند، بعد سخن جالینوس را می آورد که درباره این ها چه نظری داده است و بعد می رسد به این که لذت حقیقی و سعادت حقیقی چیست. ملاصدرا هم دقیقا مبتنی بر همین نگرش است که در مقدمه اسفار، مطلب را شروع می کند و می گوید برخی گمان می کنند که سعادت رسیدن به این لذات است، در حالی که این گونه نیست و چرا این گونه نیست که إن شاء الله جلسه بعد درباره اش صحبت خواهیم کرد.

نویسنده: سهیلا جعفری

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *