رتوریک

رتوریک[1] همان بلاغت متن است که با ایتوس[2] و پیتوس[3] و لوگوس[4] ربط و ‌نسبت وثیقی دارد. ایتوس با اخلاقیات و خوی و خصلت سخنور و هنرمند گره می خورد، و پیتوس با احساسات و عواطف و ترس و ترحم مخاطب. لوگوس  هم البته  با خود سخن آمیخته است و به  نحوی با منطق و معرفت ‌و استدلال  درونی متن  پیوند دارد. یونانیان معمولا همه ی این ها را در پیوند با کایروس[5]/زمان  می سنجیدند.
با این مقدمه ی کوتاه می خواهم این پرسش را مطرح کنم که چه وقت بلاغت متن به خود لوگوس یا منطق درونی  متن آسیب می رساند؟  ما می دانیم که گاه بین صورت ‌ و ماده ی متن شکاف ایجاد می شود. صورت به راهی می ‌رود ‌و ماده هم به راهی دیگر. در چنین وضعیتی حیات متن یا ماده  متن به خطر می افتد نمونه اش کتاب “تاریخ وصاف” که بلاغت متن با ژانر تاریخی متن هماهنگی ندارد. لذا روح متن در زیر آوار بلاغت متن، گم و خفه شده است. بلاغت نباید زینت ظاهری و روکش و روپوش متن شود. اگرچنین حادثه ای رخ دهد، خیلی زود متن می میرد، و روح متن از جسم متن جدا می شود. ارسطو بدین امر وقوف داشت، به همین علت منطق صوری را وضع کرد و “فن خطابه” و “فن شعر” را نوشت. بلاغت البته گاه با ذات سخن آمیخته می شود و به استحکام سخن هم کمک می کند، مثلا استعاره می تواند به استمرار حیات شعر کمک کند، و روایت و روایت گری به داستان ‌ و مفهوم سازی و مفهوم آفرینی  هم به علم و فلسفه. اما همیشه این حادثه رخ نمی دهد، بلکه بالعکس بلاغت  خود سدی می شود برای انتقال سخن، و در نهایت باعث  مرگ معنا  هم می شود.
حالا کمی از بحث های نظری فاصله می گیریم، و وارد خود متن می شویم، تا بتوانیم ملموس تر مراد خود را بیان کنیم. “سوگ سیاوش” و “درکوی دوست” دو متن شیرین ‌و خواندنی و ساده از شاهرخ مسکوب هستند. دو متن رمانتیک که تفسیری کلی و شیک و تأثری از شاهنامه و دیوان حافظ به دست می دهند. دو متنی که اگر تلخیص شوند می رسند به یکی ‌دو جمله ی ساده. پژوهش های بعدی مسکوب  البته این چنین نیستند. آنها روشمندتر  و علمی تر نگاشته شده اند، و لذا قابل تلخیص هم نیستند.  بلاغت دو متن مذکور تا چه حد با ذات  متن  آمیخته شده بود؟ آیا واقعا بلاغت متن کمکی به متن می کرد؟
برگریدیم به نمونه های دیگر. جالب ترین و ملموس ترین مثال سخنرانی های دکتر شریعتی و دکتر سروش اند. اگر تمثیل نخستین “حسین وارث آدم” را نپذیریم، کل تفسیر به هم می ریزد. شریعتی معمولا از این تعبیر استفاده می کرد، که گاه “تاریخ به صورت جغرافیا در می آید” نمونه اش سرزمین کربلا. شریعتی تاریخ را خطی می دید گویا تاریخ با نوعی توحید (عصر آدم) شروع شده بعد این توحید شکسته شده (عصر هابیل و قابیل) و در پایان تاریخ دوباره این دوپارگی تاریخ ترمیم می شود، و وحدت نخستین هم  (عصر موعود) باز می گردد.  شریعتی کوههای آرارات راکه به دجله و فرات و نهایتا به اروندرود و خلیج فارس می‌‌ ریزد، تمثیلی  می گیرد از کل تاریخ. شریعتی این نوع تمثیل آفرینی را در متونی مانند “حسن و محبوبه”، “یک جلوش تابی نهایت صفرها”، “گیاه شناسی” هم دنبال می کرد. حال اگر کسی در خود تمثیل چون و چرا کند کل متن دچار بحران می شود. ممکن است گفته شود تمثیل خود اصالت ندارد، بلکه ابزار انتقال پیام است. واقعیت این که برای انتقال پیام چنان که یاکوبسن گفته است فقط پیام دهنده و پیام گیرنده و پیام، ایفا ی نقش نمی کنند، بلکه سه عامل “زمینه” و “کد” و “ابزار” انتقال پیام هم نقش آفرینند. زمینه ی سخن همان است که قدما آن را اقتضای حال می نامیدند. “کد” و “رمزگان” سخن زبان و نیز بلاغت متن است، و “ابزار” هم به تکنولوژی عصر بر می گردد. و نیز شیوه  هایی که ما برای انتقال پیام به کار می گیریم. با این توضیحات حالا می توان پرسید آیا رتوریک کلام مسکوب و شریعتی و سروش آمیخته با ذات سخن آنهاست یا چیزی است زاید برسخن مانند حشو ملیح؟ نتیجه ای که از این مقدمات می گیریم این است  که اگر بلاغت متن، حاجب حقیقت سخن شوند، باعث مرگ سخن هم  می شوند، حتی اگر در روزگار خود باعث تأویل ها و تفسیر ها ‌و چالش های  گوناگون و دامنه دارشده باشند، باز دچار انسداد ‌و انقباض گفتمانی می شوند.

پی نوشت: 
[1] – rhetoric
[2] – ethos
[3] – pathos
[4] – logos
[5] – kairos

  مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *