رواقی گری (2)

در یادداشت پیشین به اختصار رواقی گری را معرفی کردم. در این یادداشت می خواهم به نقد این جریان بپردازم. گرایش به رواقی گری و رشد  و رواج رواقی گری به شرایط اجتماعی -تاریخی  جوامع نیز بستگی دارد. هر نوع افراط در فردگرایی و یا درون گرایی نشانگر بحران های عظیم اجتماعی هم هست. زوال دولت شهرهای یونان و شکست آرمانشهر افلاطون، یونان را به طرف فلسفه هایی مانند اپیکوریسم و کلبی مسلکی و رواقی گری  سوق می داد. در ایران هم حمله ی مغول و فروپاشی مناسبات اجتماعی نیز عامل موثری بود  در رونق و رشد عرفان و تصوف. یک پرسش مهم امروزه این است که چرا جامعه ما به عرفان خراسان بیش از عرفان ابن عربی و قونوی و جامی و عراقی علاقه نشان می دهد؟ علتش بر نمی گردد به این که عرفان خراسان، اومانیسم عمیقی دارد و عرفان ابن عربی فاقد آن است. بلکه به خاطر کاربردی بودن این نوع عرفان است. عرفان ابن عربی هستی شناسی فربه و پیچیده ای دارد مردم عادی نمی توانند از دل حضرات خمس، تکنیک های روان درمان گری استخراج کنند. راحت تر این است که عبارتی از ابوسعید و بایزید و ابوالحسن خرقانی و شمس تبریزی را حفظ و بعد مدام آن را تکرار کنند تا به آرامش برسند. اگر شما مانند یک فیلسوف تحلیلی بخواهید مثلا حکمت «به من چه» را تجزیه و بعد تحلیل کنید می بینید که حکمت «به من چه» اصلا حکمت نیست و تازه اگر کل جامعه بخواهد این نوع حکمت را تحقق ببخشد به انفعال و بی تفاوتی هم کشیده می شود. حالا برگردیم‌ به رواقی گری. ویلیام اروین از پل وین نقل می کند: مکتب رواقی بیش از آن که گونه ای علم اخلاق باشد دستور العملی پارادوکسی برای شادکامی است (ص۵۸). در جای دیگر می نویسد: پرهیز از لذت می تواند لذت بخش باشد (ص۱۵۹).و نیز به ما می گوید: بهتر و راحت تر این است که خودتان و خواسته تان   را تغییر دهید تا این که به دنبال تغییر جهان پیرامونتان باشید (ص۱۱۹). رواقی گری نه تنها در جوامعی مثل جامعه ی ایران طرفدار دارد در روسیه و امریکا هم پیرو دارد. رواقی گری به ما می گوید: از ذهنیت خود شروع کنید. خودتان را تغییر دهید. کمتر بخواهید. به آنچه دارید راضی باشید. جهان‌ را نمی توان تغییر داد. در مدارج هستی هریک از ما جایگاه مشخصی داریم پس باید مرتبت و ‌منزلت  مان را بشناسیم و بدان قانع هم باشیم و زیادت هم نخواهیم.  این نوع سخن گفتن ما را به یاد سخنان متفکران اندیویدوآلیست و لیبرال هم می اندازد. گهگاه رابرت نوزیک و هایک هم با همین لحن حرف می زدند. طبیعی است که در دوره های اعتلای یک تمدن و حتی دوره های تکوین جنبش های اجتماعی عظیم نمی توان با این لحن حرف زد. مردمی که به  فلسفه ی رواقی گری گرایش دارند فقط خواهان آرامش هستند. تکنیک هایی می خواهند که «حال» شان خوش شود. فلسفه هایی که متافیزیک کلان و معرفت شناسی پیچیده و ابرروایت های تاریخی دارند برای مردم عادی، جاذبه ی چندانی ندارند. فلسفه باید دم دستی و کاربردی باشد،  تا بتوان آن را به یکی دو گزاره ی شیک ولی  تحقق پذیر تبدیلش کرد. حالا روانشناسان و روان کاوان و فیلسوفان رواقی دارند همان نقشی را ایفاء می کنند که روزگاری ادیان آن نقش را ایفاء می کردند. گویا دوباره ذکر جانشین فکر شده است.

مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *