خیام و فلسفه

هر چند که تذکره نویسان معاصر ِخیام _از آنجایی که اقتضای طبیعت تذکره نویسان است_این عالم ژرف اندیش و حیرت زده را با گل و گشادی بسیار متصف به القاب الوان و متنوع از جمله فیلسوف” کرده اند، ولی واقع امر آن است که خیام، هرگز فیلسوف در معنای کلاسیک و اخص آن نبوده است. به گفته علی دشتی: “خیام در فلسفه دست به تالیف کتابی نزده و آنچه در این باب نوشته بسیار موجز بوده و این نوشته ها نیز همگی در پاسخ به سوالاتی است که از او پرسیده شده و او گویی ضرورتاً به آنها جواب داده است.”
در منثورات خیام مانند: رسالات ِ خالق خیر و شر، جبر و اختیار، علم کلیات، کون و تکلیف و…ما با یک حکیم و متفکر مشایی مواجه هستیم که تأثیر ابن سینا در آنها مشهود است و نویسنده ی این رسایل نیز چیز جدیدی به ماجرای فکر فلسفی در شرق اسلامی اضافه نکرده است. از سوی دیگر هم باید گفت؛که زمینه و زمانه خیام یعنی قرن ششم به این سو، در اساس با فلسفیدن سر عناد داشته و “فلسفی” بودن در عداد اتهاماتی مانند زندیق و قرمطی و اباحی حتی بذل جان را اقتضا می کرد؛ به همین دلیل خیام نه تنها در رسالات خود جانب حزم و احتیاط را رها نکرده بلکه بعضا در شمایل یک متکلم از ضرورت منطفی عبادات و معاملات نیز سخن به میان آورده است، حتی در یکی از رباعیاتش آشکارا از اتهام فلسفی بودن خود تحاشی و تبری جسته است:
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آن که من بدانم که کیم
اما در دوره معاصر است که عده ای از روشنفکران، خیام را نه به سبب آن رسالات کلامی_فلسفی بلکه به خاطر رباعیاتش که در زمان خود خیام در خیمگی مانده بود، فیلسوف نامیده و او را حتی با فیلسوفان مدرنی مانند نیچه و شوپنهاور مقایسه کرده اند. صادق هدایت اندیشه های موجود در ترانه های خیام را در چارچوب اندیشه های اپیکور و شوپنهاور قرار می دهد؛ علی دشتی نیز به پیروی از هدایت، جهان بینی اپیکوری خیام را تایید می کند. در این خصوص باید گفت: اپیکوری نامیدن خیام خالی از خطا و مسامحه نیست و این خطا هم از آنجا برخاسته است که عموما اپیکور، فیلسوف یونانی را شخصیتی می شناسیم که صرفا اهل بزم و لذت جویی (هدونیا) بوده و پیوسته خرمی و خوش باشی را به شاگردانش توصیه می کرده است. اما چنین برداشتی از اندیشه های اپیکور، اکتفا بر جنبه قشری و جزئی فکر اوست. اپیکور (ابیقور)که نسب اندیشه اش به سقراط می رسد به پدیده ها و رویدادهای جهان نگاهی کاملا منطقی داشت و در اصل با سلاح منطق به مصاف قضایا می رفته است. مثلا در مورد “مرگ”  گزاره معروفی دارد که به نوعی یادآور مرگ سقراطی است: “هرگز از مرگ نمی هراسم چرا که هر وقت مرگ باشد من نیستم و هر وقت من باشم مرگ وجود ندارد.” حال این مواجهه معقول و منطقی اپیکور با مرگ را مقایسه کنیم با ترومای وحشتناک خیام از سایه مرگ و نیستی که حتی بر سرمستی ایجابی او نیز سایه افکنده است. متودورس، شاگرد اپیکور، به تبع استادش می گفت: زخم هایی که از درون سعادت انسان ها را تهدید می کند به مراتب از زخم های بیرونی عمیق تر و مهلک تر است، به تعبیر بهتر خوشی مسأله ای درونی است و ربط چندانی به ساز و برگ مادی ندارد. به همین دلیل در فلسفه اپیکور برخلاف تصور رایج نوعی دعوت به زیست ساده و تمتع از حداقل های زندگی وجود دارد و خبری از آن “می و معشوق” خیامانه نیست تا جایی که گفته می شود کارل مارکس در ترسیم ایده کمون های اولیه خود به آن زیست و اجتماع ساده اپیکوری ها چشم داشته است؛ ناگفته نماند که مارکس حتی رساله دکترایش را نیز در مورد اپیکور نوشت.
از دیگر سو؛ حتی مقایسه خیام با شوپنهاور و لوکریوس رواقی از سوی صادق هدایت نیز همانند اپیکوری نامیدن خیام، نوعی تفسیر ذوقی و لاادری گرایانه است. به عبارتی اگر در بعد سلبی و انکار هستی، و پوچی کار و بار جهان، بین خیام و شوپنهاور مشابهت هایی باشد اما این شباهت شامل کل اندیشه این دو نمی شود.شوپنهاور به عنوان فیلسوفی بدبین اساسا با اصل لذت های فیزیکی میانه ای ندارد چرا که به زعم او لذت جویی را حد یقفی نیست و رستگاری انسان اصیل و خردمند در کناره جستن از لذات و تنعمات مادی و حتی فائق آمدن بر اصل “اراده” است و نه پرداختن و سر گرم داشتن با حظوظ روزمره. جالب آنجاست که او بارها به “گفتارها”ی اپیکور نیز ارجاع داده و حکمت اپیکور را تحسین کرده است.
اما اوج کار فیلسوف ساختن از خیام، توسط داریوش شایگان صورت گرفته است. شایگان با شوق ِ شرق زدگی خویش که استوار بر همان منطق “آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد” است، خیام را متفکری می داند که “نظام افلاطونی جهان را زیر و رو کرده است” کاری که به باور وی حتی نیچه نتوانست انجام دهد! طبیعی است که چنین نگاه شوریده سرانه ای به رباعیات شاعری که حتی در اصالت و انتساب آنها به خیام حرف و حدیث است، به نوعی تخلیط مباحث فلسفی و اسطوره ای و  آسان سازی مسائل پیچیده است و اصلا مگر امکان مقایسه اندیشه های یک شاعر دوره سنّت با ایده های فیلسوف فحل مدرنی چون نیچه وجود دارد؟ ولی ظاهراً روشنفکر ایرانی برای سرپوش گذاشتن بر فقر فلسفی تاریخش، می خواهد با نگاهی زمان پریشانه از یک متن ادبی_که شامل چند رباعی است_مطالبه فلسفی کند.

مهدی نصیری

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *