خانه / نوشته های تازه / صعود حمید

صعود حمید

به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دریا و علف…
حکایت من با سید حمید نقل کشتی شکستگان و دیدار آشنا بود؛ آشنایی که دیر یافتمش و زود از دست دادم و از این که باید دریغاگوی چنین نازنینی باشم، گُر می گیرم و از لهیب درد بر خود می پیچم زیرا اگر او را ندیده بودم مثل این بود که همیشه دنبال چیزی خواهم گشت و به همین دلیل همیشه به این حضور منتشر او در وجودم احساس دین خواهم داشت.
من از سید حمید فقط نامی شنیده بودم و این نام هم بیشتر در سایه فعالیت های ورزشی و کوهنوردی او برایم مفهوم می شد، تا اینکه محسن اسکندریون که سر پرشوری در ایجاد و پشتیبانی حلقه های علمی دارد، عصرگاهی پاییزی ما را در خانه باغی دلکش به هم معرفی کرد و بعد از آن، قرار شد آن جلسات و مباحثات ِ صرفا علمی و دوستانه در عمارت آبی_خانه ای سنتی و قدیمی که توسط جناب اسکندریون خریداری و بازسازی و نام گذاری شده بود_ادامه پیدا کند.
خاطرات عصرهای سه شنبه ما در آن عمارت زیبا و اصیل _که با مساعی آقای اسکندریون به یک بیت موعود و بهشتی با گل ها و گیاهان رنگارنگ و تابلوهای نقاشی و خوشنویسی مبدل شده بود_نه فراموش شدنی است و نه تکرار پذیر! مجمع اخوان الصفایی بود که با دانایی و مهربانی سید حمید هر هفته قوام و دوام بیشتری می گرفت. روال کار هم به این ترتیب بود که به جهت پرهیز از بحث های حاشیه ای، کتاب خاصی از طرف یکی از دوستان به زبان ترکی گزارش می شد و پس از آن نقد و نظرهایی پیرامون موضوع کتاب صورت می گرفت. در همان نشست های عمارت آبی بود که پی بردم سیر و صعود سید حمید در آفاق کوهستان ها، استعاره ای از سلوک و صیرورت وی در عالم انفسی و درونی، و جست و جوی سیمرغ معرفت بوده است. چرا که اطلاعات و تحلیل های شگفت و عمیق او از موضوعات مورد بحثمان، همگی نشان دهنده مداومت و مطالعات گسترده وی در کنار ذهن نقاد و قدرت حافظه بالایش بود و تقلیل دادن شخصیت ایشان صرفا به یک ورزشکار کوهنورد،به محاق بردن وجهه اصیل هستی اوست.
سید حمید این کلیشه رایج که طی آن گفته می شود: “کسی که در هر باب دادِ سخن بدهد، دریایی به عمق یک بند انگشت است” را در نظرم درهم شکست و از این منظر او یک مورد کاملا خاص و استثنایی و دانایی جامع بود. در حوزه تاریخ ایران نه تنها آخرین کتاب های تحلیلی و آکادمیک، بلکه حتی خود متون اصلی تاریخی را از نظر گذرانده بود، تاریخ استان زنجان که جای خود داشت. در متون ادبی نیز غور و خوض بسیار کرده و اصلا رمان خوان قهاری بود و حافظه شعری بالایی نیز داشت. یک بار ضرورتا  گریزی به فلسفه غرب زد و ارتجالا از یک موضوع خاص چنان روایتی ارائه داد که حقیقتا حیرت کردیم. اطلاعاتش از ادیان، به خصوص ادیان شرق، نیز ژرف و شگرف بود.به همین دلیل بود که فیل ما هوای هندوستان کرد و مرا خاطره ای از سفر هندوستان سید حمید در یاد است:
قرار گذاشتیم در یکی از آن عصرهای پربرف و سوز زمستانی، از ادیان هند بحث کنیم. در موعد مقرر هر یک به تفاریق وجیزه ای را که خوانده و نوشته بودیم، روایت کردیم. سپس نوبت به سید حمید و روایتش رسید. نور زرد رنگ آن اتاق قدیمی و گرمای بخاری هیزمی و ناله کتری روی آن، به همراه عطر چای دارچین و عصرانه اپیکوری نان و پنیر و زیتون،که آقا محسن زحمتش را می کشید، میزانسن به غایت خیال انگیزی ایجاد کرده بود. آ سید حمید که به متکایی تکیه داده بود و چهره سفید و موهای شیری فامش در روشنایی نور زرد اتاق مشعشع می نمود، سخنش را آغاز کرد. نقلش مطابق معمول توأم با ظرافت و سماحت بود و از خشکی سخنان محققان معهود نشانه ای نداشت. همیشه می گفت اولویت با شأن اجتماعی و محیطی است به همین دلیل ابتدا از پیش زمینه های اجتماعی و جغرافیایی هندوستان و  سپس از حماسه مهابهارات و اوپانیشاد تا ظهور بودا سخن گفت. دامنه سخن فراخ بود به همین دلیل جلسه بعد هم در هند ماندیم و من از این همه مطالب نظام مند و اصطلاحاتی که سید در سخن می آورد انگشت به دهان مانده بودم. از او پرسیدم چرا به اوپانیشادها سرّ اکبر می گویند؟ گفت امور رمزی را زمزمه می کنند و اوپانیشادها به معنی همین زمزمه سرّ و راز است. صد افسوس که سخنرانی آن دو جلسه خاص ضبط نشد تا عیار علمی آن مرد بزرگ مشخص شود و تحلیل و نقد اجتماعی اش از هندوئیسم نیز بعدها مورد استفاده قرار گیرد.
این جلسات با پایمردی محسن اسکندریون منتهی با تغییر مکان آن، با افت و خیز همچنان تداوم داشت و بعضا مهمانان ویژه ای چون پروفسور ثبوتی نیز به وزن این نشست ها می افزود. در آخرین جلساتی که قبل از عید برگزار شد آقا محسن پرده را بالا گرفت و چند بار گروه موسیقی دوستانش را هم دعوت کرد که بعد از جلسه نقد کتاب، موجبات سرور و بهجت را فراهم آورد. در یکی از آن جلسات که در کنار سید حمید نشسته بودم به زمزمه ایشان به دقت گوش می دادم که چگونه تصنیف ها را در دستگاه و به آئین می خواند. حتی چند تصنیف را نیز دم گرفت و با مهارت تمام خواند و چه زیبا می خواند! در صدای خسته اش نوعی سوز و غم احساس می شد. بعد از آن هم به طور غیر منتظره ای از اهمیت دوستی ها و مهربانی ها سخن گفت و این که اختلافات در نظرگاه های علمی و سیاسی نباید دوستی ها را تیره کند و این آخرین برگ سفرنامه ای بود که از کوله مهربانی اش به جا نهاد و صعود کرد تا ما در سوگش “همچنان دوره کنیم شب را و روز را هنوز را”.

۱۴۰٢/٣/٧ مهدی نصیری

منبع: ویژه نامه موج بیداری

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *