خانه / فلسفه هنر / شاعر و شهادت (به بهانه زادروز حسین منزوی)

شاعر و شهادت (به بهانه زادروز حسین منزوی)

محمد گلندام، نخستین جامع دیوان حافظ، اولین کسی است که از یک شاعر (حافظ) که به مرگ طبیعی مرده، با صفت “شهید” یاد کرده است. این طرز تلقی عجیب از حافظ البته محمل بحث و فحص نیز بوده است. بعضی از محققان مانند محمد قزوینی توضیحی برای شهید نامیدن حافظ پیدا نکردند ولی شفیعی کدکنی در تفسیر قول گلندام، نتیجه گیری می کند؛ کاربست ِصفت شهید برای “عالمان و عارفان”، البته مسبوق به سابقه بوده است.گو اینکه ادراکات شهودی و مشاهده مثال اعلی در ذات خود، نوعی شهادت و فراروی از هستی و موقعیت وجودی شاعر را ملازمه می کرده و صرفا شامل مرگ سرخ نمی شده است. به همین اعتبار، حافظی که به تعبیر براهنی سخنش “ورای وراست” حکم همان شاعر_عارف اصیلی را می یابد که از فرط توغل در ابژه هنری اش به فیض عظمای شهادت نایل شده است!
به تعبیر دیگر در کار شاعران اصیل، نوعی گسست از زندگی عینی و انضمامی به چشم می آید که مطابق آن، شاعرِ هنرمند با برخاستن از دام جهان، تمام هستی و حتی اعتبار و آبرویش را به پای شعرش می ریزد و به نوعی با دامن چیدن از جهان ماده و هیولی شکست خود را در برابر آن اعلام می کند، ولی این شکست و طفره رویِ شاعر در عالم ِبیرون، به تعبیر ژان پل سارتر نوعی پیروزی است و شاعر اصیل هر قدر دلشکسته تر باشد در عرصات شاعرانه خویش ظفرمندتر خواهد بود حتی اگر این شکست به قیمت “مرگ” او باشد. سارتر که به پوچی و بی معنایی کار و بار جهان واقف بود، می گوید: “شاعر به شکست کلی اقدامات بشری اطمینان دارد و شیوه ای اختیار می کند تا در زندگی شکست بخورد، برای اینکه با شکست فردی خود بر شکست عمومی بشر گواهی دهد.” به همین دلیل است که سارتر بار تعهد را از دوش شعر بر می دارد و بر نثر حمل می کند چرا که به گفته دیگر فیلسوف اگزیستانسیل یعنی هایدگر، شعر از هر گونه جدیت کردار بی بهره بوده و اساساً معصومانه ترین کارهاست.
با این وصف می توان گفت؛ شعر فارسی، زنده بودنش را از شهادت شاعران اصیلی دارد که دنیای دون را طور دیگری دیده و با ایجاد رستاخیز و حشر معانی در زبان کوچه و بازار و آشنازدایی از این زندگی نکبت بار و مبتذل، خود را غریب و منزوی ساخته اند. بی سبب نیست که هوشنگ ابتهاج از بعضی شاعران معاصر مانند نیما و شهریار و حسین منزوی با عنوان شهیدان میدان شعر نام برده است که در ادامه می توان فروغ و اخوان و تنی چند را نیز به این شهدا افزود.
اما حکایت حسین از لونی دیگر، و کار او کاری عجب بود! بهروز منزوی، برادرش حسین را “شهید مظلوم شعر” و کامیار عابدی نیز منزوی را همزمان “شهید عشق و شعر” نامیده اند. به باور این قلم، شهید نامیده شدن منزوی از یک سو “علت شعری” و از سوی دیگر “علل غیر شعری” داشته است:
در مورد علت شعری آن باید گفت؛ شعر منزوی از چنان رقّت عاطفی و مایه و غَنای شاعرانه ای برخوردار است که وقتی خواننده وارد کوچه هفت پیچ و خم (یئددی بوروخلار) شعر او می شود شاعر خود از میان برمی خیزد و خواننده با پرسه زدن در کوچه شعر او، به خواننده ای فعّال بدل می شود و نهایتاً این کام گرفتن از شعر و “لذت متن” به بهای “مرگ یا شهادت شاعرش” محصّل می شود. به قول زنده یاد کوروش صفوی: “مرگ مؤلف اصطلاح جالبی نیست و بار منفی دارد ای کاش می شد به هنگام برگردان این اصطلاح، به جای واژه ی مرگ از شهادت استفاده می کردیم و می گفتیم که شاعر در شعرش شهید می شود و جاودانه می گردد.”
ولی آن علل غیر شعری و بیرونی که منزوی را شهید شعر ساخت، مظلومیّت او در سرزمینی بود که به قول فروغ فرخزاد؛ معیارهای سنجش در آن بر مدار صفر سفر می کرد. طبعاً در چنین ساختاری نقد شعر جایش را به سلاخی شعر و نسق کشی از شاعرش می دهد. خاصه آنجا که مافیای صنعت شعر با نابغه ای مواجه باشد که بالاتر از استانداردها و کلیشه های معهود و منجمد، رونق بازار شعرفروشی را کساد کند. پس همان عوامل و ایادی بیرونی در برابر شاعر یا سیاست اجماع سکوت را پیش گرفتند و یا با پرداختن به حواشی و حوزه خصوصی شاعر (آن هم در روزگار اصالت متن و جدایی زندگی نویسنده از متن) بیش از شعر منزوی به حواشی زندگی شخصی و خودسوختگی او فوکوس کردند و کسی هم نگفت وقتی حریفان او هم از هروئین کام می گرفتند و هم از حورعین، چرا منزوی دلسوخته بدنام افتاد؟! اما منزوی_که انگشتان جوهری اش را جِرم تدخین و تخدیر زرد کرده بود_حتی در اسوء حالات خویش هم مجیزگوی این جریان حاکم نشد و همچنان با شعر و عشق تاب آورد. البته منزوی به غیر از این جماعت میان مایه از نخبگان قوم نیز کم نکشید، و اتفاقاً نامهربانی بزرگان در حق او مانند گِلی که شبلی به حلاج انداخت از سنگ اهل غوغا دردآورتر بود؛ استاد شفیعی کدکنی که فرمول “در حافظه ماندن شعر” را مبنای ماندگاری و عیار یک شاعر می دانست در مورد حسین _که شعرش رکورددار تصنیف سازی و ترانه سرایی خوانندگان بزرگ شده بود_عملاً روزه سکوت گرفت و لام تا کام حرف نزد ولی این سکوت و بی تفاوتی معنادار، در برابر چنین پدیده ای در عرصه شعر، مانند لغزش کلامی مورد اشاره فروید، نشان از ضمیر مشغول و مشوّش استاد می داد و الّا چه لزومی داشت حضرت استاد ورقه امتحانی منزوی را به عنوان یادگاری نگاه دارد؟! اما باز هم گُلی به روی ایشان که دم درکشید و حداقل شعر و شخص حسین را مانند استاد زرین کوب تخفیف نداد. استاد زرین کوب که جا به جا از اخلاق و انصاف منتقد گفته و نوشته بود در تقریظ ِ یکی از دفترهای فریدون مشیری چنان تعریض موهنی در مورد منزوی به کار می برد که قلم از نقل آن ابا دارد! گویا قرار بود همه این عوامل دست در دست هم دهند تا این شاعر اصیل با “یک زندگی دور تند” به استشهادی شاعرانه روی آورد؛ چرا که آن چیزی که ما زندگی اش می نامیم از منظر او صرفاً یک”فصل انتقالی” بود و به تعبیر دکتر بقایی، منزوی آنچه را می خواست نمی دید و آنچه را که می دید نمی خواست. بی سبب نبود که منزوی در یکی از زنده ترین و گیراترین غزل های تاریخ ادب فارسی سیاهه ای از شاعران شهید این سرزمین را که شهید و فدیه شاعرانگی شده اند،با تلمیحاتی به غایت زیبا آورده و با آنها همذات پنداری کرده است:
شاعر ترا زین خیل بی دردان کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت

پی نوشت:
*نقل قول های راجع به منزوی از کتاب “در سراب امن و امان” محمدرضا رهبریان اخذ شده است.

مهدی نصیری

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *