خانه / نوشته های تازه / قاضی بُست و غازی هند (قسمت دوم)

قاضی بُست و غازی هند (قسمت دوم)

چنانچه سخن بندتو کروچه، فیلسوف و زیبایی شناس، ایتالیایی را که می گوید: “تاریخ همیشه معاصر است” را قبول کنیم در این صورت خواننده ی یک متن تاریخی همیشه در تخته بند “زمان حال” است و هیچ گریز و گزیری از علقه ها و دغدغه های متعارف زمان خود نخواهد داشت و همیشه اراده معطوف به زمان حال، معنای متن او را تعیین خواهد کرد. با این حساب می توان گفت؛ هم آن صدقه بی شبهت سلطان مسعود و هم نپذیرفتن آن صدقه از سوی قاضی و پسرش و نیز غبطه بونصر مشکان به زهد و پارسایی آن پدر و پسر، از منظر ناظر امروزی خالی از خلل و شبهه نخواهد بود. یعنی اگر فرض را بر این بگذاریم که حتی غازی هند (محمود غزنوی) با صدق دل و ایمانی خالصانه به غزو هنودی رفته که تنها جرمشان این بوده که با دین و آئین متفاوتی دنیای خود را تفسیر می کردند، نهب و غارت و اسارت آن مردم متمدن برای مخاطب امروزی_که بویی از پلورالیسم و تکثرگرایی به مشامش خورده_چه عظمتی خواهد داشت؟ جناب بوالحسن و فرزندش نیز که قهرمان این معرکه اند، ظاهراً فقط با نیت غازی مشکل داشتند نه با اصل غزو و جهاد! از نظرگاه نانوشته قاضی، اگر نیت جهاد کاملاً مومنانه باشد در این صورت کشتار مردان و به کنیزی گرفتن زنانی که در شهر و دیار خود سر و سامانی داشته و مادر فرزندانی بوده اند امری کاملاً اخلاقی است.حال تصور این فاجعه چه قدر می تواند دهشتناک باشد که خاتون و بانوی آزادی که در کشمیر مادر است در بست یا بغداد به کنیزی فروخته شود! متاسفانه در آن روزگار جهاد با کفار (ادیان بی کتاب و حتی با کتاب) از چنان بداهتی برخوردار بود که حتی نمی شد راجع به آن تشکیک کرد؛ به طوری که سلطان مسعود در همان ماجرای خلاصی از غرق شدن در هیرمند و فرج بعد از شدت، مثل آب خوردن نذر می کند اگر از بستر بیماری به سلامت برخیزد به شکرانه این نعمت برای غزو و جهاد عازم هندوستان خواهد شد و اتفاقا بر سر ادای همین نذرش بود که سلجوقیان، خراسان را از چنگش درآوردند.حتی ناصر خسرویی که در آزاداندیشی و انسان دوستی یک سر و گردن از تمام متفکران زمانش بلندتر بود و در تکریم انسانیت چنین بیتی سروده:
خلق همه یکسره نهال خدای اند
هیچ نه بر کن تو زین نهال و نه بشکن
در جای دیگری با همان استدلال قاضی بست به محمود غازی تاختن می آورد که نیت واقعی غازی هند برده گیری بوده و نه غزو و جهاد راستین، یعنی تلویحاً جهاد با کفار را تایید کرده است:
آن کو به هندوان شد یعنی که غازیم
از بهر بردگان نه ز بهر غزا شده است
مولانا نیز با آن علو عرفانش که گوهر ادیان را یکی می بیند در مورد کفار کوتاه نمی آید و خون و ناموس آنها را مباح می داند:
جفت و فرزندانشان جمله سبیل
زآنکه وحشی اند از عقل جلیل
یافتن مصادیقی از این تنگ نظری ها و سخت گیری ها در متون ادبی و تاریخی نسبت به اهالی ادیان دیگر و حتی دیگر  فِرق اسلامی که با دشنام هایی نظیر قرامطه و روافض و اعتزالی…یاد می شدند چندان دشوار نیست. حتی در مهربانانه ترین متون ادبی که همان نوشته های عارفانه است جز در موارد خاص هیچ گشودگی و بساطتی نسبت به گبر و جهود و ترسا نمی بینیم.
حقیقتی که بیهقی از این داستان ارائه می کند حقیقت زمانه اوست و نمی تواند برای دانشجو و دانش آموز امروز مسلم تلقی شود. به این معنی که هر برهه ای از تاریخ رژیم حقوقی خودش را دارد و بیهقی نیز راوی حقیقت زمانه خودش بوده است. به تعبیر میشل فوکو؛ تاریخ گورستان حقیقت هاست و اصلا حقیقتی در کار نیست. به گفته همین فیلسوف که نیچه را نیز درونش دارد، حقیقت هر دوره ای از تاریخ، ساخته و پرداخته صاحبان قدرت است و هیچ نویسنده  ژرف بینی حتی اگر بیهقی هم باشد نمی تواند از ساختاری که طول و عرضش را “قدرت قاهر” تعیین کرده، فراتر برود. رژیم حقیقت آن زمان در چهارچوب استبداد سیاسی و دینی تکوین یافته و شاعران و نویسندگانش هم در جوف آثار خود ایدئولوژی صاحبان و مراجع قدرت را رج زده اند. البته حماقت محض است که ما ارزش هایی مانند حقوق بشر و دموکراسی و پلورالیسم و…را که حتی امروز هم محقق نشده اند از بیهقی و قدما مطالبه کنیم ولی این هم فاجعه بار خواهد بود که؛ رژیم حقیقت هزار سال پیش را به جای نقادی و واکاوی، بازسازی کنیم.

مهدی نصیری

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *