خانه / نوشته های تازه / آیا جهان می تواند از “هیچ” برآمده باشد؟

آیا جهان می تواند از “هیچ” برآمده باشد؟

تحلیل و تبیین فلسفی که در اینجا ارائه می شود، می گوید: این کار ممکن نیست.
محتوای ذهنی ما سه گونه است: وجود، ماهیت، عدم. به “ماهیت” و “وجود”، “شیئ”، “چیز” و “Thing” اطلاق می شود، و به “عدم”، “لاشیئ”، “ناچیز/هیچ” و “Nothing”.
منظور از “ماهیت” همه چیزهایی است که ما می توانیم آنها را شناسایی و توصیف کنیم، آنگاه بگوییم چیستند. مانند: درخت، کوه، جهان، آسمان، فضا، زمان، انسان، کهکشان، ستاره، خورشید و …. اینها اشیائی هستند که می توانیم از “چیستی” آنها سخن بگوییم.
“وجود”، مفهومی است که به همه اشیاء قابل حمل است، یعنی می توانیم گزاره ای بسازیم و موضوعِ آن را یکی از اشیاء و ماهیت ها قرار دهیم، و محمولش را “موجود”؛ و مثلا بگوییم: جهان موجود است. آسمان موجود است. فضا موجود است، درخت موجود است و … “وجود”، که از کلمه “موجود” بر می آید به همه اشیاء به یک معنی حمل می شود. یعنی در همه گزاره های فوق که در قالبِ «ماهیت (شیئ) + موجود + است.»، ارائه می گردد، “موجود” به یک معنی لحاظ شده است. علاوه بر این، مفهومِ “وجود”، مغایر با مفاهیمی است که از اشیاء و ماهیت ها در ذهن داریم. بنابرین، مبتنی بر این دو مقدمه، کلمه “وجود” و “هستی”، مفهوم و حقیقتی را حکایت می کند که غیر از تمام چیزهایی است که می شناسیم و درباره چیستی آنها سخن می گوییم.
با اضافه شدن این “مفهوم و حقیقت”، به “ماهیت و شیئی”، این “ماهیت و شیئ”، موجود می شود، و با سلبش از آن معدوم. ماهیت هایی که در ذهن ما هستند، از دو حال خارج نیستند، یا موجود اند، یا معدوم. برای مثال تصویری از “فَلَک” ممکن است در ذهن ما باشد، و ما بتوانیم طبق آراء قدماء، از چیستی آن سخن بگوییم و توصیفش نماییم. اما با این حال، امروزه می دانیم که آن موجود نیست.
حال این سؤال پیش می آید که “ماهیتِ موجود”، “موجودیت” و “وجود” خود را از کجا می آورد؟ وجودش، از کجا نشأت می گیرد؟
از دو حال خارج نیست: یا از خودش نشأت می گیرد، یا از غیرِ خودش؛ و غیر خودش، یا ماهیتِ دیگری است، یا “وجود” است، یا “هیچ و ناچیز و عدم”.
اگر از ذاتِ خودش باشد، یعنی خودِ ماهیت، مستلزم وجودش باشد. این امر ممکن نیست. ملاصدرا می گوید: «هر آنچه غیر از وجود است، امکان ندارد که سببی برای وجودش باشد. زیرا سبب با وجود متقدم مى شود. -یعنی سبب باید نخست موجود باشد تا بتواند چیزی را ایجاد کند. بنابرین، اگر ماهیت، سببی برای وجودش باشد، ناگزیر باید موجود باشد، و پیش از ایجاد متصف به وجود باشد.- و چیزی غیر از وجود، به واسطه وجود، متقدم بر وجود نیست.» [1]
اگر از ماهیت دیگری باشد، چطور؟ یعنی ماهیتِ دیگری به این ماهیت، “وجود” داده باشد؟
طبق دو فرض اخیر، ماهیت، سبب و علت وجود خواهد بود. در این فرض ماهیت باید قبلا موجود باشد تا بتواند وجودی اعطاء کند. در این صورت سؤال به “ماهیتِ موجود” پیشین و “وجودِ او” ارجاع داده می شود، و پرسیده می شود: وجودِ او از کجا حاصل شده است؟ باز همین بحث ها دوباره تکرار می شود.
در حالتِ دوم، باید بگوییم: “هیچ و ناچیز و عدم”، سبب و منشأ وجود است. در اینجا دو اشکال پیش می آید: اولا: “هیچ و ناچیز و عدم” نمی تواند منشأ اثر باشد. چیزی که نیست چگونه می تواند آثاری داشته باشد. ثانیاً: وقتی از “هیچ و ناچیز و عدم” سخن می گوییم و آن را منشأ قرار می دهیم، به گونه ای برای آن اثبات وجود کرده ایم، در حالی که در “هیچ و ناچیز و عدم” نفی وجود نهفته است.
به این ترتیب، ناچاریم بگوییم که “ماهیتِ موجود”، وجودش را از خودِ “وجود” اخذ می کند، زیرا در ذهن ما جز این سه (ماهیت، وجود، عدم) چیزی نبود. وقتی آن دو نمی توانستند منشأ و مبدء باشند، ناچار دست به دامان وجود می شویم. در ادامه یِ فرایندِ تحلیلِ وجود، در می یابیم که خود وجود بالذات محقق است. نیاز به تحقق دهنده ای ندارد. زیرا وقتی می گوییم: «وجود موجود است.» خودِ “وجود را بر خودش حمل کرده ایم، و حمل چیزی بر خود چنانست که بگوییم انسان انسان است، درخت درخت است؛ و این گونه حمل ها اولا نیاز به دلیل و علت ندارند، و ثانیا، از موضوع خود قبل سلب نیستند. گزاره «وجود موجود است.» نیز از این دست می باشد، و “موجودیت وجود”، نه نیاز به علت دارد، و نه قابل سلب از آنست.
بنابرین، مبدء جهان نه می تواند “هیچ” باشد، و نه “شیئی از اشیاء” یا “ماهیتی از ماهیت ها”. از این رو چنانکه ذهن انسانها به صورت خودآگاه و ناخودآگاه، متوجه مفهوم “وجود” و “هستی”، می شود، در ادامه تحلیل های عقلانی خود، آن را مبدء جهان می یابد، و آن را حقیقتی می داند که متضادِ “هیچ و ناچیز و عدم” است، و آن را مطلقا نفی می کند، و همچنین، چیستی و ماهیتی هم ندارد، و مغایر با هر چیزی است که از سنخ ماهیت و چیستی است.

پی نوشت:
[1] – الحكمة المتعالية فى الأسفار العقلية الأربعة، / ‏1،  102 – 101

مسعود تلخابی

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *