خانه / قلمرو های فلسفه / تاریخ فلسفه / روشنفکران و بحران آگاهی

روشنفکران و بحران آگاهی

شرط گفت وگوی سازنده این است که به لوازم گفت وگو هم پایبند باشیم. شرط نخستین گفت گو این است که بپذیریم: ما بر شانه غولان نشسته ایم. شرط دوم گفت وگو این است که بپذیریم: مفاهیم تعریف ندارند تاریخ دارند وقتی از تاریخ مفاهیم صحبت می کنیم بناچار باید بپذیریم که مفاهیم و رخدادها، سیال و متحرک و متحول اند لذا باید در یک نسبت دیالکتیکی دیده و سنجیده شوند.
شما به این دو بیت مولانا توجه کنید:
جان ز هجر عرش اندر فاقه ای
تن ز عشق خاربن چون ناقه ای
جان گشاید سوی بالا بال‌ها
در زده تن در زمین چنگال ها
این دو بیت اشاره دارد به نسبت میان جسم و جان. حال می توان پرسید: پیشینیان ما این نسبت را دیالکتیکی می فهمیدند یا بالعکس می گفتند: انی و ایاها لمختلفان؟!
به نظر می رسد پیشنیان ما تن را دست کم می گرفتند و بیشتر هم به جان می پرداختند و می گفتند:
جان نباشد جز خبر در آزمون
هرکه را افزون خبر جانش فزون
شرط سوم گفت گو از نظر من این است که به یک متافیزیک حداقلی باور داشته باشیم. منظور از متافیزیک، عالم غیب و قیامت نیست، بلکه منظورم بنیادهای هستی شناختی گفت وگو است که پیشاپیش باید مفروض گرفته شوند؛ همان بنیادهایی که دکتر سروش در کتاب «علم چیست؟ فلسفه چیست؟» نیز به آنها اشاره کرده است. حال با این سه پیش شرط وارد بحث می شویم.
دکتر کاتوزیان در پایان کتاب «مصدق و مبارزه برای قدرت در ایران» روشنفکران ایرانی-پیش از مشروطه تا عصر پهلوی دوم را-این چنین تقسیم بندی می کند:
-فرمانفرما، سپهسالار تنکابنی، بهبهانی و مخبرالسلطنه هدایت. اینان زمین داران محافظه کاری هستند که با استبداد مخالفند ولی دغدغه دموکراسی ندارند.
-آخوندزاده، ملکم خان، میرزا آقاخان کرمانی و تقی زاده. اینان فقط دغدغه شان اروپایی شدن ایران است.
-اسدآبادی، صوراسرافیل، نایینی، کوچک خان، خیابانی و مصدق. دغدغه اینان هم استبداد است هم استعمار.
می توان تقسیم بندی کاتوزیان را بسط داد. به دهه چهل که می رسیم، روشنفکران دیگری وارد میدان می شوند که دغدغه آنها «خویشتن و بی خویشتنی» است مانند فردید و آل احمد و شریعتی و شایگان و نراقی.
در دهه شصت و هفتاد گفتمان روشنفکری کمی عوض می شود. سروش معرفت دینی را مطرح می کند و شبستری هرمنوتیک دینی را و ملکیان فلسفه اخلاق را.
البته هستند روشنفکران دیگری که صبغه دینی ندارند، و به مسایلی مانند ایرانشهری (جواد طباطبایی)، امتناع تفکر (آرامش دوستدار) و بازار آزاد (غنی نژاد) می پردازند. دکتر قانعی راد درکتاب «پیدایش روشنفکر گفت و گویی در ایران» به تاثیر از هابرماس ازیک گونه دیگر روشنفکر عرصه عمومی بحث می کند، به نام روشنفکر گفت و گویی که آن هم قابل توجه است. پاره ای اقتصاد دانان لیبرال می گویند: دوران روشنفکری به پایان رسیده است حالا نقش روشنفکر عرصه عمومی باید به کارشناسان و کارآفرینان واگذار شود.
با این مقدمات می خواهم پرسش های خودم را مطرح کنم:
چرا روشنفکران دهه چهل از خویشتن و بی خویشتنی حرف می زدند؟
چرا پرسش هایی مشروطه خواهان را دیگر ادامه ندادند؟
بازگشت به خویشتن آیا یک حرکت ارتجاعی بود؟
برای پاسخ به این سوال باید به پنج جریان سیاسی هم توجه کرد:
۱-روحانیت سنتی ۲-استبداد سیاسی ۳-استعمار ۴-مارکسیسم و سوسیالیسم ۵-ناسیونالیسم اقتدارگرا .
درباره این پنج جریان به اندازه کافی بحث شده است در این گفتار من به دو نوع ناسیونالیسم اقتدارگرا و مدنی اشاره ای می کنم، و بحث را خاتمه می دهم. رضا ضیاء ابراهیمی در کتاب «پیدایش ناسیونالیسم ایرانی» و عبدالرضا نواصری در کتاب «ناسیونالیسم نژادی» به نقش ویرانگر ناسیونالیسم اقتدارگرای رمانتیک -فاشیستی یک قرن اخیر اشاره کرده اند که نیازی نیست به تفصیل بدان بپردازیم. این جریان آنقدر فراگیر بود که حتی صادق هدایت و ذبیح بهروز و کاظم زاده ایرانشهر و تقی زاده و پور داوود و محمود افشار و عبدالحسین زرین کوب و ذبیح الله صفا هم گرفتارش شده بودند. آل احمد در «غرب زدگی» و «خدمت و خیانت روشنفکران» به این نگرش سخت می تازد. شریعتی در «بازشناسی هویت ایرانی-اسلامی» هم آن را نقد می کند. هانری کربن البته کم و بیش فیلسوف -شاه و آرمانشهر سلطنتی را می پذیرد. یادمان باشد که این گفتمان اقتدارگرا در دوره پهلوی اول و پهلوی دوم به تاثیر از نازیسم و فاشیسم اروپایی بسیار رونق پیدا کرده بود.
با این مقدمات حالا بهتر می توان درباره ظهور بنیادگرایی اسلامی در ایران و جهان اسلام بحث کرد. بنیادگرایی واکنشی بود در برابر همین جریان ناسیونالیسم اقتدارگرای پهلوی دوم.

مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *