خانه / قلمرو های فلسفه / فلسفه اخلاق / فراخی حق و تنگنایی ذهن (از منظر ملاصدرای شیرازی)

فراخی حق و تنگنایی ذهن (از منظر ملاصدرای شیرازی)

در اینجا، آنچه را که هست، می گوییم: “حق و واقع”، یا “حقیقت و واقعیت”. پس بیایید فعلا چنین توافق کنیم که آنچه را که هست، “حق” بنامیم. کلمه یِ حق هم، برای این معنی، سزاوار است. زیرا که در اصل به معنی ثبوت است، و به آنچه که ثابت و پایدار است، “حق” می گویند.
حال با توجه به این مفهوم و این تعریف، این پرسش را طرح کنیم که آیا این “حقیقت و واقعیت” (Reality) چنانکه هست در ذهن انعکاس پیدا می کند؟ آیا ما و ذهن ما، این توانایی را دارد که “حق” را چنان که هست در خود منعکس کند؟
پاسخ ملاصدرا به این سؤال منفی است.
وی می گوید: حق بزرگتر و وسیع تر از از آنست که عقلی به آن احاطه بیابد، و حدّی آن را در برگیرد، و گزاره ای آن را محصور کند، یعنی بتواند تمام آن را گزارش کند: «إنَّ الحَقَّ أوسَعُ مِنْ أنْ يُحيطَ بِهِ عَقلٌ و حدٌّ و أعظمُ مِن أنْ يَحصَرَهُ عَقدٌ دونَ عقدٍ.»[1]
علاوه بر اینکه به خودِ واقع، “حق” اطلاق می شود، به علوم و معارفی که “حق” را توصیف می کند نیز گفته می شود. بنابرین معنی دوم “حق” علم، معرفت و گزاره ای است که مطابق با واقع می باشد. گاهی به این معنی، “معارفِ حق” هم می گویند.
بنابرین، نه ملاصدرا، و نه هیچ کس دیگری قادر به مقید کردن و به بند کشیدن حق نیستند. آنچه را که می گویند، تنها وجهی از حق را توصیف می کنید، نه همه آن را.
ملاصدرا می گوید: «معارف حق در آنچه من ترسیم می کنم، مضبوط نمی گردد، و در حدود و مرزهای آن جمع نمی شود.» (مَعَارِفُ الْحَقِّ لَا تَتَقَيَّدُ بِمَا رَسَمْتُ و لا تُحوَى‏)[2]
فهم ها و عقل ها و وهم ها هر کدام محدود اند. قلمرو معینی دارند. حوض های مقدر و اندازه داری هستند. حق در هیچ کدام از این قلمروها و محدوده ها و حوض ها نمی گنجد. در حصار هیچ یک از اینها قرار نمی گیرد. (إنَّ الحَقَّ لا يَنحَصِرُ بِحَسَبِ فهمِ كُلِّ ذي فَهمٍ و لا يَتَقَدَّرُ بِقَدَرِ كُلِّ عَقلٍ و وهمٍ) [3]
یکی از بهترین تمثیل ها برای بیان این حقیقت، تمثیل فیل در تاریکی است. “فیل” نماد حق است. و افراد در تاریکی نماد شناسنده های حق:
پيل اندر خانه تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هُنود
از براى ديدنش مردم بسى‏
اندر آن ظلمت همى‏شد هر كسى‏
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكيَش كف مى‏بسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودان است اين نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد
آن بر او چون بادبيزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست‏
گفت خود اين پيل چون تختى بُدست‏
همچنين هر يك به جزوى كه رسيد
فهم آن مى‏كرد هر جا مى‏شنيد
از نظر گه گفتشان شد مختلف
آن يكى دالش لقب داد اين الف[4]
انقروی، در شرح خویش بر مثنوی، وقتی به بیت اخیر می رسد، می نویسد: «پس نسبت به ديد هر يك این استدلال کنندگان سخنانشان مختلف شد. زیرا نظر هر يك آنان به محلی که دستش خورده بود موافق قیاسش بود بهمین سبب آن یکی به فیل لقب دال داد و این یکی لقب الف. یعنی یکی گفت این فیل چون دال کج است، و یکی دیگر گفت: چون الف راست است. پس من وجه خطا و من وجه اصابت کردند، و نظرشان تعلق یافت و آن جزو معین را کل گمان کردند. پس نسبت به محل مصیب گشته اند، و نسبت به كُلّ وجود خطا کرده اند. همچنین است صاحبان مذاهب مختلف و اربابان ملل و نحل گوناگون یعنی از مرتبه كل الهى بريك مقدار معین نظرشان تعلق کرده و آن جزو معین را کل گمان کرده اند، بنابراین از همان مرتبه ای که محل ظن و اعتقادشان بوده خبر داده اند. پس اعتقاد و اجتهادشان نسبت به اعتقاد اهل مرتبۀ دیگر خطا و مخالف می شود.»[5]
بنابرین، “حقیقت و واقعیت“، بزرگتر از حوضچه های تنگِ فهم ها و عقل های ماست. فهم ها و عقل ها حقیقت را به اندازه های خود درک می کنند. کلّ در ذهن کوچک ما در نمی گنجد. از این رو، اختلاف فهم ها امری اجتناب ناپذیر است، و هر اختلافی دلیل بر نادرستی یکی از طرفین نیست، و کنار آمدن با تنوع آراء، ضرورت عقل است، و تخطئه همه مخالفان دور از خردمندی.

پی نوشت ها:
[1] – الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة / ‏1، 10 ، قم، مکتبة المصطفوی
[2] – همان / ‏1، 10
[3] – همان / ‏1، 10
[4] – مثنوی معنوی، دفتر سوم / ابیات: 1267- 1258: اين داستان در چند كتاب دیگر از جمله مقابسات ابو حيّان توحيدى (مقابسه 64، ص 269) و حديقة الحقيقه سنايى/ 69 نیز آمده است. در حدیقه داستان با اين بيت آغاز مى ‏شود:
بود شهرى بزرگ در حد غور
و اندر آن شهر مردمان همه كور
نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى/ 96
این تمثیل در آثار هندوان هم وجود دارد.
[5] – شرح کبیر انقروی بر مثنوی معنوی مولوی، ترجمه عصمت ستارزاده/ 7 (جزو اول از دفتر سوم)،  470 ، تهران، نگارستان کتاب 1388

مسعود تلخابی

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *