خانه / تعلیم و تربیت / معرفت از دیدگاه ابن عربی

معرفت از دیدگاه ابن عربی

«عالِم» کسی را می گویند که متصف به علم و معرفت است. عالم از اسماء حسنی هم است. برخی در تعریف این وصف خداوند نگاشته اند: « الذی لا یخفى علیه شیء.»
گاهی آنکه می داند، به خود می داند، نه به سببیت غیر خود، و گاهی آگاهی را به سبب غیر خود کسب می کند. منظور از غیر، ابزار های شناخت است، که غیر شناسنده می باشد. بسیاری از آگاهی های ما به حواس و عقل حاصل می شود. کسی که فاقد قوه بینائی است، در قلمرو ذهن او اثری از مُبصَرات نیست. این غیرها را ابزار شناخت می گوییم.
اما گاهی ادراک به خود حاصل می شود نه غیر. در این ادراک ابزاری در کار نیست. خود داننده و شناسنده بی هیچ ابزار و غیری به معلوم نائل می شود. آگاهی خداوند این گونه است. خداوند علیم است، بذاته، و سمیع است، بذاته و بصیر است بذاته و …..
ابن عربی عنوان «عالمٌ بذاته» را به کار می برد. عبارت «عالمٌ بذاته» مرکب است از: « عالم + ب + ذات + ه » باء سببیه است. ضمیر «هاء» به عالم بر می گردد. «عالم بذاته» کسی است، که ذات او برای عالمیت او کافی است. نیازمند چیز دیگری نیست. مانندِ علم مجردات و علم خداوند. ذات چنین عالمی به دو گونه می تواند آگاهی را کسب کند:
اول – قدرت عکس برداری از واقعیت های پیرامون خود را داشته باشد، و هر چیزی که پیرامون اوست، در ذات او منعکس شود. فلاسفه می گویند: در عالم مجردات چیزی از کسی پنهان نیست. حجاب و احتجابی هم در کار نیست.
و لا غشاء فی المفارقات
فهی المرائی المتعاکسات
مفارقات و مجردات نه تنها خود را در می یابند، بلکه همه امور در عالم مجردات در آنها انعکاس می یابد.
اما عالم ماده عالم حجاب و احتجاب است. نفس که مجرد است، وقتی به جسم تعلق می گیرد، گرفتار این احتجاب می گردد. و برای دانستن نیازمند ابزار می شود.
دوم – ذات، بساطت و وسعت داشته باشد، و همه چیز را به طریق احاطه وجودی و حضوری دریابد، نه حصولی. علم خداوند این گونه است. به دو آیه زیر توجه کنید:
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَینَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (بقرة/115) [و مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر سو رو کنید آنجا روی خداست آری خدا واسع داناست.] شاید تقارن دو صفت «واسع» و «علیم» به این موضوع ناظر باشد. زیرا واسع از سعه وجودی خداوند حکایت دارد. ابن عربی (م 638) در ذیل این آیه می نویسد: « إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ جمیع الوجود شامل لجمیع الجهات و الوجودات‏.»سلطان محمد گنابادی هم می نویسد: « إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ لا یخلو منه مكان و مقام شی‏ء و فی‏ء كما عرفت‏.» [یعنى چنانچه دانستى هیچ مكان و جایگاه، چیزى و سایه‏اى از او خالى نیست.] وَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَیءٍ مُحِیطًا (نساء/126) [و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن خداست و خدا همواره بر هر چیزی احاطه دارد.] ذاتی که واسع است، و همه چیز را در بر دارد، و به همه چیز محیط است، و هیچ چیز از قلمرو وجود او خارج نیست، همه چیز را حضوراً در می یابد. اقتضای چنین ذاتی عالمیت است. چیزی از او پنهان نیست، و در حجاب نیست. همه چیز برای او آشکار و در حضور اوست. میر داماد در تعریف علم می نویسد: « … انّ العلم اعتبار الشى‏ء من حیث انكشافه و ظهوره، من غیر عزوب و احتجاب.» علم صحیح و فاقد شبهه و تردید چنین آگاهیی است. ابن عربی می گوید: «لا یصح العلم لاحدٍ إلّا لمن عَرَفَ الاشیاءَ بذاته.»
بنابراین «عالمٌ بذاته» در دو مرتبه و دو پلکان قرار می گیرد، که یکی قوی تر از دیگری است:
الف – عالمٌ بذاته لوسعة ذاته و إحاطته بکلِّ الاشیاء. چون ذات وسعت دارد، و بر همه اشیاء محیط است، آنها را حضوراً در می یابد. این آگاهی که مقتضی و مستلزم چنین ذاتی است، أکمل آگاهی ها است. چنین ذاتی علیمٌ بذاته است.
ب – عالمٌ بذاتِهِ لتجرُّدِهِ و تقابله للمفارقات و الانفس المنطبعة من السموات أو الواح أخر …. این علم کامل است، هرچند ناقص تر از قبلی است.
علم أکمل [= عالم بذاته لوسعة ذاته و إحاطته بکل الأشیاء] را تنها خداوند دارد.
البته ابن عربی (م 638) «عالمٌ بذاته» را تنها خداوند می داند. او می نویسد: «و ما فی الوجود مَن عَلِمَ الأشیاءَ بذاتِهِ إلا واحدٌ، و كلّ ما سوى ذلك الواحد، فعلمُهُ بالأشیاء و غیر الأشیاء تقلید.»
«عالمٌ بغیره» کسی است که ذات او برای عالمیت او کافی نیست، و نیازمند غیر و اغیار و ابزار است. مانند علم نفس به غیر خود که در آن محتاج به حواس و عقل است.

ذات چنین عالمی از پیرامون خود نمی تواند آگاه شود، و برای اینکه بتواند آگاهی کسب کند، نیازمند ابزار است. موجودات مادی در عالم ماده از هم دیگر محتجب و پوشیده اند. برای اینکه از همدیگر آگاه شوند، و جهان پیرامون خود را بشناسند، نیازمند ابزارند. ابزار یا ابزارهایی که بدانها آگاهی را فراچنگ آورند. انسان و ذات او در این عالم این گونه است. برای انسان در این عالم ابزارهایی وجود دارد، که بدان آگاهی کسب می کند. اینها را ابزار شناخت می گویند. حواس و عقل از جمله آنهاست: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیئًا وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (نحل/78) [و خدا شما را از شکم مادرانتان در حالی که چیزی نمی‏دانستید بیرون آورد و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد باشد که سپاسگزاری کنید.] ذات انسانی که فاقد حواس و عقل است، فاقد آگاهی خواهد بود. ذات این انسان برای آگاه شدن کافی نیست. ابن عربی می نویسد: « فإن الإنسان لا یعلم شیئا إلا بقوة ما، من قواه التی أعطاه الله، و هی الحواس و العقل.»
«عالمٌ بغیره» عالم مقلد است. و «عالمٌ بذاته» عالم محقق. «عالمٌ بغیره» از غیر خود تقلید می کند. برای مثال درباره انسان، او از حواس و عقل خود تبعیت می کند. زیرا او به هر آنچه حواس و عقل به او می دهند تن در می دهد. اما «عالمٌ بذاته» تابع خویش است، و در مقام تقلید نیست. ابن عربی می نویسد: «و كلّ من عرف شیئا بأمر زائد على ذاته، فهو مقلد لذلك الزائد، فیما أعطاه.»
در اینجا این سؤال پیش می آید که: «آیا تقلید از حواس و عقل جایز است؟» در پاسخ به این سؤال دو نظریه را می توان طرح کرد:
نظریه اول – بله. نه تنها جایز است، بلکه ما مکلف به تبعیت از حواس و عقل هم هستیم. در آیه 36 سوره اسراء آمده است: «وَ لَا تَقْفُ مَا لَیسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا» (إسراء/36) [و چیزی را که بدان علم نداری دنبال مکن زیرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد.] «لا تقف» (به سكون قاف و ضمه فاء) از ماده «قفا- یقفو- قفوا» و به معناى متابعت است. قافیه شعر را هم از این جهت قافیه مى‏گویند كه آخر هر مصراع با آخر مصراع هاى قبل از خودش متابعت مى‏كند. این آیه از ضرورت پیروی علم سخن می گوید، و از پیروی و متابعت غیر علم نهی می کند. «علم» عبارتست از انکشاف کامل واقعیت. علم در برابر ظن و شک و وهم قرار می گیرد. چنانکه اصل بر ضرورت متابعت علم است، اصل بر حرمت متابعت ظن و شک و وهم است. عبارت: «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» علت نهى «پیروى از غیر علم» را بیان مى‏كند، و می فرماید: گوش و چشم و فؤاد، همه آنها، مورد باز خواست اند. این آیه حواس و عقل را ابزار رسیدن به علم می داند. اگر انسانی این ابزار را برای تحصیل علم به کار نبرد مورد مؤاخذه قرار می گیرد. از خود سمع و بصر و فؤاد هم سؤال می شود که آیا در این راستا به کار رفتی یا نه؟ نظیر این آیه، آیه 78 سوره نحل است: «وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (نحل/78) [و خدا شما را از شکم مادرانتان در حالی که چیزی نمی‏دانستید بیرون آورد و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد باشد که سپاسگزاری کنید.] این آیه سمع و أبصار و أفئده را ابزار کسب علم می داند. در نهایت می فرماید: «لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» باشد كه شما سپاسگزارى كنید. «شکر» به معنی به کار بردن نعمت در مسیری که برای آن آفریده شده است می باشد. دست را خدا براى چه آفریده است؟ پا را براى چه آفریده؟ مغز را براى چه آفریده؟ گوش را براى چه آفریده؟ عقل را براى چه‏ آفریده؟ به كار انداختن همه اینها در مسیر خود، شكر است. پس شكر سمع و بصر چیست؟ «قل انظروا ماذا فى السّموات و الارض» (یونس / 101) شكر چشم، مطالعه عالم است؛ شكر گوش، حقایق را شنیدن؛ شكر دل، فكر كردن، اندیشه كردن، تجزیه و تحلیل كردن، تجرید كردن، تعمیم دادن و استدلال كردن است.
نظریه دوم – ابن عربی (م 638) خطاکاری حواس و عقل را دلیل عدم صحت تقلید از آنها می گیرد. طبق نظریه وی اگر کار حواس و عقل کامل و بی نقص باشد، تقلید از آنها روا خواهد بود، و اگر ناقص باشد ناروا. از این رو بررسی حدود و ثغور ادراکات حواس و عقل برای کشف کمال یا نقص او ضروری خواهد بود.
اشکالاتی در کار حواس وجود دارد:
اول – خطاهای آن؛ ابن عربی بعد از آنکه از ناگزیری انسان از تقلید حواس سخن می گوید، و می نویسد: « فالإنسان لابُدَّ أن یقلد حسَّهُ فیما یعطیه.» سخن از خطاهای حس به میان می آورد، و چنین می نگارد: « و قد یغلَط و قد یوافق الأمر، على ما هو علیه فی نفسه.»

دوم – محدودیت ادراکات آن؛ ما صداهایی با فرکانس خاص را می شنویم. صداهای خیلی بلند، و صداهای خیلی آهسته را نمی شنویم. حس بویایی ما محدود است. می توان حس بویایی سگ را با انسان مقایسه کرد. کار های حواس دیگر ما هم چنین است.
سوم – تفاوت ادراکات؛ گاهی پدیده واحد را دو تن به گونه مختلف ادراک می کنند.
عقل هم تهی از ضعف و نقصان نیست، و گاه در کارهای خود خطا می کند. عقل واجد دو جنبه نظری و عملی است. عقل نظری به کارهایی مبادرت می کند، که از جمله آنهاست: ادراک بدیهیات و ضروریات، استقراء و تعمیم و تعقل، تفکر و … در هرکدام از اینها امکان خطاء وجود دارد. گاهی عقل راه صحیح را می پیماید، و گاهی راه خطاء را. ابن عربی نخست از تقلید آدمی از عقل سخن می گوید، و می نویسد: «أو یقلِّد عقله، فیما یعطیه، من ضرورة أو نظر.» آنگاه در باب تقلید عقل از فکر می نگارد: «و العقل یقلد الفكر.» سپس امکان صحیح و فاسد بودن فکر را خاطر نشان می کند: « و منه صحیح و فاسد.» بعد می گوید علم عقل به امور، اتفاقی است؛ «فیكون علمه بالأمور بالاتفاق.» منظور آنست که در رسیدن او به ادراک صواب یا خطا حساب و کتابی نیست. گاهی ادراک خطا می کند و گاهی اتفاقی صواب. در نهایت می نویسد: « فمَا ثَمَّ إلا تقلید.» [پس آنجا جز تقلید چیزی نیست.] حس و عقل ما را تا کنار نردبان ایمان می آورند، و ما با ایمان تعالی می یابیم، و به مرتبه شهود نائل می شویم، و علمی برتر می یابیم.
وقتی نواقص حس و عقل را دریافتیم، و آنها را در شناخت جهان کافی نیافتیم چه کار باید بکنیم؟ از طرف دیگر می دانیم که خداوندی هست، که عالمٌ بذاته است، و تعالیمی برای انسان ارائه نموده است. بنابراین انسان از سویی با ادراکات حواس و عقل مواجه است، و از سوی دیگر با تعالیم خداوند. خداوندی که عالمٌ بذاته است، نه امر زائد؛ «و هو سبحانه عالم بذاته لا بأمر زائد.» آدمی حیات خود را بر چه پایه ای استوار کند؟ حواس و عقل، و آنچه را که آنها به او اعطاء می کنند، از ادراکات. یا خداوند و آنچه او تعلیم می دهد. در سر این دو راهی انسانها به دو دسته تقسیم می شوند:
گروه اول – این گروه در برابر حس و عقل تسلیم می شوند.
گروه دوم – این گروه در برابر خداوند تسلیم می شوند. اینجا ایمان زاده می شود. این گروه تعلیم خداوند را بر ادراک حس و عقل مقدم می دارند. اما اینجا آخر راه نیست.
طرح یک اشکال: اگر به ما گفته شود: شما این مطلب را از کجا دریافتید؟ چه بسا در تبیین این تقسیمات اشتباه کرده باشید، و خودتان بدان واقف نباشید. زیرا شما در فهم و بیان این مطلب مقلدید. مقلد چیزی که امکان دارد اشتباه کند، یعنی عقل و فکر.
جواب از اشکال: در جواب می گوییم: راست می گویی. ولی جز تقلید راهی نداشتیم. بهتر آن دیدیم از آنکه رسول نامیده می شود، و از آنچه کلام الله، تقلید کنیم. علم ما بر آن تقلیدی است. تا اینکه حق سمع ما و بصر ما گشت، و اشیاء را بالله دانستیم، و این تقسیم ها را شناختیم. بنابراین به صواب رسیدن ما در این تقلید اتفاقی بوده است. زیرا گفتیم هرگاه عقل یا قوه ای از قوا به صواب به امری از امور چنانکه هست رسید، اتفاقی است، و نگفتیم که او در هر حالت خطاء می کند. تنها گفتیم خطائش را از صوابش باز نمی شناسیم.
پس چون حق جمیع قوای او باشد، و او آن هنگام امور را بالله دریابد، خطاء و صواب قوای خویش را درخواهد یافت.
ابن عربی بعد از تبیین این مطلب می نویسد: «این آن مطلبی است که ما تقریر کردیم، و کسی قادر به انکار آن نیست. پس او آن را از ناحیه خویش می یابد.»
ادراکات عقل و حس گاهی با تعالیم دین مطابق است، و گاهی معارض. بحثی در مطابقت نیست، بحث ما درباب تعارض است.
هرگاه ببینیم که خداوند از خویش به اموری خبر داده است؛ که آنها را ادله عقلی و افکار صحیح رد می کند. با وجود اینکه ادله عقلی صحیح بر تصدیق مُخبر و لزوم ایمان به آنها اقامه شده است. از این رو پروردگارت را تقلید کن. و از عقل خویش در تأویل آن پیروی مکن.
توضیح اینکه: تأویل حمل لفظ بر معنی خلاف ظاهر است. یکی از اسباب تأویل عدم موافقت ظاهر کلام با عقل و قواعد عقلی است. وقتی با کلامی مواجه می شویم که عقل آن را نمی پذیرد، دو موضع می توانیم بگیرم:
نخست – آن کلام را انکار کنیم، و بگوییم درست نیست.
دوم – آن کلام را چنان تأویل کنیم که با عقل و قواعد آن موافق آید. این موضع معمولا در مواجهه با کلام الهی و کلام معصومین و بزرگان اتخاذ می شود.
ابن عربی و مولوی هر دو می گویند کلام الهی را بی تأویل بپذیر. و از عقل خویش در تأویل آن پیروی نکن. زیرا عقل تو با تو بر تقلید موافقت کرد. زیرا این سخن را که «آن از خداوند است.» (أنه عن الله) را صحیح دانست. پس برای تو منازعی از ناحیه تو نیست، تا بر آنچه نزد توست، ایراد بگیرد. پس از عقلت در تأویل پیروی نکن، و علم آن را به خداوند که قائل آنست برگردان.
به عقل آنچه در قوت اوست داده شده است. غیر آن را نمی داند. خداوند به هر چیزی خلقش را داد؛ «قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَى كُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى» (طه/50) [گفت پروردگار ما کسی است که هر چیزی را خلقتی که درخور اوست داده سپس آن را هدایت فرموده است.] عقل از جمله اشیاء است. پس خلقش به او داده شده است. آنگاه آیه را با این عبارت خاتمه می دهد: ثم هدی.
یعنی روشن ساخت، و بیان کرد؛ پس خداوند سبحان امری را بیان کرد، که آن را به عقل عطا نکرد، و نه قوه ای از قوای او قرار داد. آنگاه برای خودش احکامی را ذکر کرد، که خداوند چنان است. عقل با این احکام رویارو می شود:
یا آنها را به طریق ایمان می پذیرد.
و یا با تأویلی که آنها را تحت احاطه خویش درآورد، قبول می کند.
چاره ای از آن نیست.
طریقه سلامت برای کسی که از ناحیه خداوند بر بصیرتی نیست، آنست که تأویل نکند. و آن را به خداوند و علم او درباره آن واگذارد. این راه نجات است.
وقتی ایمان تحقق می یابد، سلوک در سبیل الهی آغاز می شود. آنچه را که امر کرده است انجام می دهد، و از آنچه نهی فرموده خودداری می کند. ابن عربی می نویسد: «فاشتغل بامتثال ما أمرك اللهُ به، من العمل بطاعت.» این مورد مُفاد «تقوی» است. خداوند می فرماید: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آل عمران/102) [ای کسانی که ایمان آورده‏اید از خدا آن گونه که حق پروا کردن از اوست پروا کنید و زینهار جز مسلمان نمیرید.] طبرسی در ذیل عبارت «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» می نویسد: « أی واجبٌ تقواه؛ و هو: القیام بالواجبات و اجتناب المحرّمات؛ و عن الصّادق- علیه السّلام- «هو أن یطاع فلا یعصى و یذكر فلا ینسى و یشكر فلا یكفر،» و نحوه قوله: «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» (تغابن / 16) أی بالغوا فی التّقوى حتّى لا تتركوا من المستطاع منها شیئا، «وَ لا تَمُوتُنَّ» أی لا تكوننّ على حال سوى حال الإسلام إذا أدرككم الموت، كما تقول لمن تستعین به على القتال: لا تأتنى إلّا و أنت على فرس، فلا تنهاه عن الإتیان و لكنّك تنهاه عن خلاف الحال الّتى ذكرتها فی وقت الإتیان.
در درگاه قلب به مراقبت می نشیند و هر چیزی را بدان راه نمی دهد؛ « و مراقبة قلبك فیما یخطر فیه.»
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
(حافظ)
از خداوند شرم دارد؛ «و الحیاء من الله» از حدود او تجاوز نمی کند؛ «و الوقوف عند حدوده.» و تنها او بر قلبش سیطره دارد؛ «و الانفراد به» او را و خواسته او را مقدم می دارد؛ «و إیثار جنابه» تا اینکه حق جمیع قوای او می گردد؛ «حتى یكون الحق جمیع قواك.» فتكون على بصیرة من أمرك.
ابن عربی (م 638) می نویسد: « و چون بخواهد که اشیاء را بشناسد، نمی تواند آنها را با آنچه که حواس و عقل می دهند بشناسد. از این رو می بایست سخت تلاش کند، و طاعات خود را افزایش دهد، تا حق سمع و بصر او شود، و جمیع قوایش گردد. بدین ترتیب همه امور را به خدا شناسد، و خدا را هم به خدا شناسد. و چون خدا را با خدا شناخت، و همه امور را هم با خدا شناخت، هیچ جهل و شبهه و شک و ریبی در شناخت آنها، بر او وارد نخواهد شد. ابن عربی بعد از ذکر این مطالب می نویسد: «فقد نَبِّهتك على أمر ما طَرَقَ سَمعَكَ.»
این مطالب ابن عربی مُفاد همان حدیث قدسی قرب نوافل است؛ آنجا که می فرماید:
«وَ ما یزالُ عَبدِى یتَقَرَّبُ إِلَی بِالنَّوافِلِ حَتَّى اُحِبَّهُ فَإذا أحبَبتُهُ كُنتُ سَمعَهُ الَّذِى یسمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذى یبصُرُ بِهِ وَ یدَهُ الَّتى یبطِشُ بِها.»
وقتی حق جمیع قوای او می باشد، او همه چیز را بالحق و بالله در می یابد. این همان مقام شهود و مشاهده است که در تعریفش آورده اند: «هو رؤیة الحق بالحق.» و می توان افزود که : «و رؤیة الغیر بالحق.» زیرا چه خداوند و چه غیر خداوند را به خداوند در می یابد. «ب» در عبارت «رؤیة الحق بالحق» برای الصاق است، که اشاره به مقام اتصال باشد.
معرفت نزد قوم به علمی می گویند که مبتنی بر دلیل باشد. ابن عربی (م 638) می نویسد: «و المعرفة ُ عند القوم مَحَجَّة.» «محجة» را معانی دیگری هم است: میانه و وسط راه، راه روشن. آنگاه خود در تبیین نظریه خویش در تعریف معرفت مبتنی بر مطالب پیشین می نویسد:
هر علمی که از عمل و تقوی و سلوک حاصل شود، معرفت است. زیرا آن از کشف محقق و مسلم برخاسته است، و هیچ شبهه ای بر آن وارد نیست. وی می نویسد: «فكل علم لا یحصل إلا عن عمل و تقوى و سلوك، فهو معرفة، لأنه عن كشفٍ مُحَقَّق ٍلا تدخله الشُبَه.»

خداوند در آیه 22 سوره یوسف می فرماید: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَینَاهُ حُكْمًا وَ عِلْمًا وَ كَذَلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/22) [و چون به حد رشد رسید او را حکمت و دانش عطا کردیم و نیکوکاران را چنین پاداش می‏دهیم.] این آیه ایتاء حکم و علم را پاداش احسان دانسته است. جمله «وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» اشاره به همین معنا است، چون دلالت مى‏كند بر اینكه این حكم و این علم كه به یوسف داده شد موهبتى ابتدایى نبود، بلكه به عنوان پاداش به وى داده شد، زیرا او از نیكوكاران بود. بعید نیست كه از جمله مذكور نیز استفاده كرد كه خداوند از این علم و حكم به همه نیكوكاران مى‏دهد، البته هر كسى به قدر نیكوكاریش، و چگونه چنین نباشد با اینكه آیه: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یؤْتِكُمْ كِفْلَینِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَ یغْفِرْ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» (حدید/28) [ای کسانی که ایمان آورده‏اید از خدا پروا دارید و به پیامبر او بگروید تا از رحمت‏خویش شما را دو بهره عطا کند و برای شما نوری قرار دهد که به آن راه سپرید و بر شما ببخشاید و خدا آمرزنده مهربان است.] و نیز آیه:«أَوَ مَنْ كَانَ مَیتًا فَأَحْیینَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا یمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا كَذَلِكَ زُینَ لِلْكَافِرِینَ مَا كَانُوا یعْمَلُونَ» (أنعام/122) [آیا کسی که مرده بود و زنده‏اش گردانیدیم و برای او نوری پدید آوردیم تا در پرتو آن در میان مردم راه برود چون کسی است که گویی گرفتار در تاریکیهاست و از آن بیرون‏آمدنی نیست این گونه برای کافران آنچه انجام می‏دادند زینت داده شده است.] به این معنا تصریح دارد. اما برخلاف علم حاصل از کشف محقق، علمی که از تفکر و نظر حاصل می شود، خالی از شبهه و آسیب نیست. اموری هم که ما را به علم نظری می رساند، از ایرادها و آسیب ها خالی نمی باشد. حیرت و سرگردانی در چنین علومی همواره هست.
آنگاه ابن عربی در توصیف عارف می گوید: آنگاه عمل کن، تا در علم به او، مانند او شوی. در این صورت عارف می شوی، و آن معرفت مطلوب و علم صحیحی است که آیه 42 فصلت آن را چنین توصیف می کند: «لَا یأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ لَا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَكِیمٍ حَمِیدٍ» (فصلت/42) [از پیش روی آن و از پشت‏ سرش باطل به سویش نمی ‏آید وحیی است از حکیمی ستوده.]

 

مسعود تلخابی

همچنین ببینید

هوش چیست؟ / هوش در گیاهان

“هوش” را معمولا ترکیبی از چند توانایی مختلف در نظر می گیرند. درکِ دنیای اطراف، …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *