خانه / قلمرو های فلسفه / تاریخ فلسفه / وجود؛ وجود از منظر پارمنیدس

وجود؛ وجود از منظر پارمنیدس

«بنیاد و اصلِ جهان چیست؟» این پرسش، از نخستین سؤالهایی است که ذهن فیلسوفان را به خود مشغول کرده است.
پارمنیدس نخستین فیلسوفی است که در پاسخ به این پرسش، «وجود» را به عنوان بنیاد و اصل معرفی می‌کند.
به نظر او:
وجود علتی ندارد، همیشه بوده و تا همیشه خواهد بود.
نه از وجود برمی‌خیزد و نه از لا وجود.
پارمنیدس در این باره می‌گوید: «چه پیدایشی برای موجود جستجو خواهی کرد؟ چگونه و از کجا پرورده شده؟ اجازه نخواهم داد که بگویی یا بیندیشی که از ناهستنده پدید آمده‌است.»
او می گوید که وجود نه آغاز دارد، نه انجام، چه اگر آغاز می داشت ناچار باید فرض کنیم، یا از وجود برآمده، یا از عدم:
اگر از وجود برآمده، پس زاده خود است و حادث نیست.
اگر بگوئید از عدم ناشی شده، عقل از قبول آن امتناع دارد.
هم چنین انجام، یعنی مرگ و فناء و تغییر و تبدیل ندارد، زیرا انتقال از وجود یا به وجود است یا به عدم:
اگر به وجود است پس تغییر نکرده و نابود هم نشده است،
انتقال به عدم را هم عقل از قبولش عاجزاست.
وجود یکی است و پیوسته و نا محدود، و ازلی و ابدی و بی تغییر و ساکن و پایدار و قائم به خود.
این عقیده برای انسان از تعقل حاصل می شود و شخص خردمند جز به وجود واحد که کلِّ وجود و وجودِ كلّ است قائل نتواند شد.
بنابرین، وجود يكى است و تمام اشياء موجود در عالم صور مختلفه آن وجودِ واحدِ مطلق مى ‏باشند.
به نظر پارمنیدس، از آنجا که وقتی می‌اندیشیم دربارهٔ چیزی می ‌اندیشیم، و وقتی که نامی را به کار می‌بریم، آن نام متعلق به چیزی است؛ پس لازمست که هم اندیشه و هم زبان موضوعاتی خارج از خود داشته باشند؛ و چون می‌توانیم در هر زمان که بخواهیم دربارهٔ چیزی بیندیشیم، یا از چیزی نام ببریم، پس هرچه بتواند اندیشیده شود، یا درباره‌اش سخنی گفته شود، باید در هر زمانی وجود داشته باشد.
یعنی اندیشه تنها به هستی تعلق می‌گیرد و هستی نیز که در زمان نامتناهی است.
«نیستی» و «نبودن» وجود ندارد. هرآنچه هست، فقط «هستی» و «بودن» است.
پارمنیدس، در برابر نظریۀ صیرورت (Becoming) هراکلیتوس (Heraclitus)، این عقیده را مطرح کرد که “نیستی/نبودن” نا ممکن است و هرچیزی همواره در حالتی از بودن است.
حرکت و تغییر، اموری موهوم‌ و در حقیقت، منطقاً محال‌اند، زیرا بودنشان متضمن تناقض است، اگر‌چه حواس برخلاف این گواهی می‌دهند.
در نتیجه تغییر و تغیّر نمی‌تواند صورت بگیرد؛ زیرا که تغییر به وجود آمدن و از میان رفتن چیزهاست.
«شدن» در برابر «بودن»، به معنای «نبودن» و سرباز زدن از بودن است؛ و این منطقاً محال است.
حرکت [در مکان] نیز به همین دلیل نا ممکن است، چرا که لازمهٔ حرکت، بودن فضای تهی یا خلأ است تا جسم بتواند در آن حرکت کند.
اما خلأ که بنا به تعریف، نیستی است و ممکن نیست وجود داشته باشد. پس امکان ندارد که حرکت وجود داشته باشد.
پارمنیدس می‌گفت لازمهٔ تعریف تغییر و حرکت، تعریف چیزی است که وجود ندارد و این کار منطقاً محال است.
او می گفت: حرکت ناچار در مکان باید واقع شود و مكان یا وجود است با عدم:
اگر وجود است پس حرکت وجود در او حرکت در خود است، یعنی سکون است،
و اگر عدم است حرکت ممکن نیست، چه حرکت در مکان باید بشود.
آنچه غير از وحدت و سکون به نظر می آید گمان و پندار و عاری از حقیقت است، زیرا قول به وجود متکثر و متغير و متحرك ناچار منجر به تناقض می گردد و عقل از قبول تناقض خودداری می کند.
پارمنیدس برخلاف انکساغورس و ذیمقراطیس، خلأ را قبول ندارد. او وجود را واحد و پیوسته می داند یعنی يك پارچه و بدون اجزا، چه، اگر اجزا داشته باشد و میان آن اجزا خلأ باشد، خلأ، وجود است یا عدم:
اگر وجود است پس اجزا از یکدیگر جدا نیستند، و وجود پیوسته است.
و اگر عدم است چگونه می تواند میان اجزاء جدائی بیندازد.
بنابر همین دلیل برای وجود حد و نهایتی نخواهد بود. اگر برای وجود حدی تعین کنیم این پرسش مطرح خواهد شد که فراسوی وجود چیست؟ دو پاسخ بیشتر به ذهن نمی رسد: وجود، یا عدم. عدم را ذهن نمی پذیرد. اگر وجود است، پس تعیین حد برای آن نادرست بوده است.
از این رو عالم حسی که بنا به تعریف همواره در تغییر و جنبش است، وجود ندارد و فریب و سرابی بیش نیست. تنها چیزی که بودنش منطقاً ممکن است، “هستی محض” است.

 مسعود تلخابی

همچنین ببینید

کتاب اللواحق ابن سینا

ابن سینا در مقدمه کتاب شفاء، از کتاب دیگری سخن می گوید که بعد از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *