خانه / نوشته های تازه / کارکرد نظریه

کارکرد نظریه

مدت کوتاهی است که نظریه دانی و نظریه خوانی در ایران رواج یافته است. خیلی زود این نظریه خوانی و نظریه دانی تبدیل به نظریه پرستی هم شد. روشنفکران ما چنان که روزگاری ستایشگر سوسیالیسم روسی بودند، بعد ستایشگر لیبرالیسم و نئولیبرالیسم شدند، این بار ستایشگر نظریه های ادبی شدند. کار بدان جاکشید که شما اگر با رویکرد های مدرن نقد ادبی آشنا نباشی  بدون اضطراب و ترس از توهین و ‌تمسخر و تحقیر دیگران نمی توانی در همایش ها ‌و کنفرانس ها و نشست های ادبی و حتی در همان  دورهمی های محفلی شرکت کنی.  چون هماره واهمه آن  را داری که مباداکه امل و سنتی و مرتجع  و متمایل به نقد ذوقی جلوه کنی. شور و شوق نظریه خوانی و نظریه دانی در میان دانشجویان و استادان علم  جامعه شناسی نیز کم و بیش دیده می شود. اگر استاد یا پژوهشگر علم جامعه شناسی با غولهایی مانند آگوست کنت و اسپنسر و دورکیم و تونیس و ویلفردو پارتو و زیمل و سوروکین و آلفرد شولتس و مالینوفسکی و مانهایم و مارسل موس و هربرت مید و ماکس وبر و هالبواکس و…..آشنا نباشد سخنش خریدار ندارد. علم جامعه شناسی مانند بسیاری از علوم دیگر بر مبنای تئوری های بنیادین  شکل گرفت. ابتدا گرفتار پوزیتویسم کنتی بود وکم کم از دام و تله پوزیتیویسم رهید. تکیه بیش از حد بر تحقیقات میدانی و آمار و ارقام ‌و حساب ‌و هندسه، جامعه شناسی را گرفتار استقرا ی ناقص کرده بود و دیگر مجالی  برای تخیل فرهیخته و دور پرواز جامعه شناس باقی نمی گذاشت. حالا وضعیت کمی برعکس شده است نوعی هرمنوتیک گل و گشاد وارد تحقیقات جامعه شناختی شده که عملا جامعه شناسی را به طرف تأویل ها و تفسیرهای بی انتهای زیباشناختی از جامعه نیز کشانیده است. این بحران را در نقد ادبی هم می بینیم. نظریه ها معمولا پسینی اند یعنی محققی مانند اشتروس و مالینوفسکی در میان قبایل بدوی می زیستند تا با زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و هنجارها و ارزش های آن قوم آشنا شوند بعد به یک نظریه خاص مانند ساختارگرایی و یا تمایزات  دوگانه همچون خام و پخته می رسیدند. جامعه ی روشنفکری ما خیلی دیر به کاروان نظریه ها رسید وقتی هم که رسید شور و شوق و شیدایی عجیبی نسبت به نظریه ها نشان می داد.  از عمر فرمالیسم یک قرن می گذرد تازه مترجمین ما  دارند آثار اشکلوفسکی و تینیانوف را ترجمه می کنند آثار لوتمان هم که اصلا ترجمه نشده است و بعد هم  ضرورت ها و بحران های تفکر دینی که داشتیم  باعث شد یکباره بیفتیم  به دام هرمنوتیک شلایرماخر  و دیلتای و امیلیوبتی و هرش و بعد ناگهان پست مدرن شدیم از بودریار و لیوتار و جیمسون حرف زدیم. چپ ها هم بعد از فروپاشی شوروی سابق سردرگم شد یکروز از لوکاچ و گلدمن نوشت روز دیگر از گرامشی. یکبار از ایگلتون دم زد بار دیگر از آگامبن و بدیو و ژیژاک. گروهی ازروشنفکران خواستند نظریه های غربی را بومی کنند که اغلب ناکام ماندند ‌وگروه دیگر با بومی سازی مخالفت کردند و به ترجمه متن و تعیین مثال ‌و مصداق از فرهنگ و تمدن غربی بسنده کردند. در این نزاع بی حاصل جامعه غرق شد در نظریه هایی که نه تاریخچه و اصل و نسبش را می شناخت و نه تعریف درستی از آن داشت و نه می توانست از آن برای فهم متون خود بهره ای ببرد. پاره ای از استادان نقد ادبی ما به شکل کلیشه ای آن نظریه ها را بر متون فارسی تحمیل کردند. در نتیجه وضع از آن چه بود نیز بدتر شد. فرمالیست های ما وقتی خواستند ازمنظر اشکلوفسکی به تاریخ بیهقی بنگرند در نهایت به همان جا رسیدندکه قبلا خطیب رهبر رسیده بود. و یا زمانی که خواستند با پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر به  آثار ابن عربی و مولانا و قونوی  و جامی و عراقی بنگرند به همان نقطه رسیدند که آشتیانی و همایی و فروزانفر و استعلامی رسیده بودند. عملا این نظریه دانی و نظریه خوانی هیچ کمکی به دانش نقد ادبی نکرد. ادعای نظریه پردازان این بود نقد بدون نظریه یا به آنارشیسم می کشد یا به  نقد ذوقی -تاثری. ولی هیچ یک از این دو بیماری برطرف نشد. نظریه های ادبی و فلسفی  و جامعه شناختی و حتی روان شناختی خنثی و بی طرف نیستند. از یک خاستگاه  مبتنی بر ارزشداوری  خاص بر می خیزند. نمی توان آنها را تبدیل به قلاب ماهیگیری و عینک وآچارکرد. شما وقتی چند صدایی باختین را بپذیری، بار ارزشی آن را هم باید بپذیری. و یا اگر سرگشتگی نشانگان دریدا وتحلیل طبقاتی مارکس و متن مندی پست مدرن ها ‌را پذیرفتی به ناچار نتایج خواسته و ناخواسته ی آن ها را هم باید بپذیری. هیچ نظریه ای در عالم مثل یا عالم برزخ به وجود نیامده است. همه تاریخ مندند. همیشه یک ضرورت پیشینی، نظریه پرداز را به کشف یک نظریه کشانیده است. جدا کردن نظریه از بافت تاریخی خود و بردن و نشاندن  آن در خاک دیگر همیشه با نوعی تقلیل و تعمیم نیز همراه است.
آنچه نوشتیم بدان معنی نیست که باید بنشینیم و صبر پیش گیریم، ‌دنباله کارخویش گیریم بلکه همه ی سخن این بود که یک جامعه ناموزون همه چیزش ناموزون است. روزگاری دربست سنت را می پذیرد روزگاری غرب زده یا غرب ستیز می شود. روشنفکران ما باید بپذیرند که ترجمه ی تفکر همیشه به ابداع خویشتن منتهی نمی شود.

  مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

فلسفه ورزش

“فلسفه ورزش”[1]، محل تلاقی “ورزش” و “فلسفه” است. ورزش از دوران ماقبل تاریخ انجام می …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *