خانه / قلمرو های فلسفه / فلسفه أولی / ثنویت وجود و ماهیت

ثنویت وجود و ماهیت

تحلیل پدیدارها، به “ماهیت” و “وجود”، بنیادی ترین تحلیلِ متافیزیک و فلسفه اولی است. شما در همه بخش های متافیزیک این تحلیل را مشاهده می کنید. به ویژه، در فلسفه صدرایی رنگ و بوی محسوس تری به خود می گیرد.
کتاب، خودکار، مداد، خرما، چایی و همه پدیدارها به دو بخشْ قابل تحلیل اند: “ماهیت” و “وجود”. عقل، هر پدیداری را به این دو بخش تحلیل می کند. “وجود”، بخش مشترک همه پدیدارهاست. شما می توانید به ازاءِ هریک از این پدیدارها جمله ای با محمول “موجود” بسازید و بگویید: کتاب، موجود است. خودکار موجود است. مداد، موجود است. و… با اینکه “محمول” که “موجود” است، در همه این گزاره ها به یک معنی است، “موضوع” ها، به یک معنی نمی باشند. موضوع ها حاکی از ماهیت اند، و محمول ها، حاکی از “وجود”.
تفکیک و تحلیل یک پدیدار به “ماهیت” و “وجود”، کاری عقلی است، و در ذهن اتفاق می افتد، و این تحلیل و تفکیک کاری عینی و واقعی نیست، یعنی شما در واقع نمی توانید یک پدیدار را به دو بخش “وجود” و “ماهیت” تقسیم و تفکیک کنید. با این حال که در واقع یک چیز اند، این دو مفهوم انتزاع شده از آن واقعیت، مغایر یکدیگرند. “ماهیت”، مفهومی دارد، غیر از مفهومِ “وجود”.[1]
فیلسوفان نتیجه این تحلیل را در قالب قاعده ای مطرح کرده اند، و گفته اند: هر ممکنی زوجی ترکیبی است، برای آن “وجود” و “ماهیتی” است. [2]
ایشان، با آوردن لفظ “ممکن” در قاعده، “واجب الوجود” را از این قاعده استثناء کرده اند، و او را “بسیط” و “اَحَد” دانسته اند، و گفته اند: «بساطت و احدیت، مختص به ذات واجب الوجود است، و برای او در اَحدیت شریکی نیست، همچنانکه در واحدیت هم انبازی ندارد.» [3]
از میان ماهیت و وجود، طبق نظر قائلین به اصالت وجود، آنچه اصیل و حقیقی است وجود می باشد، و ماهیت از حدِّ وجودِ محدود انتزاع می شود.
در اینجا، اشکالی پدیدار می شود: ترکیب ممکن الوجود از ماهیت و وجود، تنها نزد مشائین ثابت است؛ و در نظرِ اشراقیان و صدرائیان به ثبوت نپیوسته است، زیرا موافق رأیِ ایشان، نفوس و آنچه بالاتر از آنهاست، هستی های محض و وجودهای بحت و خالص اند، و ماهیتی ندارند. انوار صِرف اند و فاقد ظلمت می باشند. شیخ اشراق، از نفس به “نور مدبر” تعبیر کرده است، و از “عقل”، به “نور مفارق” و از خداوند، به “نور الانوار”.
در پاسخ به این اشکال، می گویم: منظور ایشان از اینکه  می گویند: «نفوس و چیزهایی که بالاتر از آنست، وجودات صرف اند» اینست که حکم وجود در آنها غالب است؛ و حکم ماهیت در آنها مغلوب. تا جایی که گویی حقیقتا برای آنها ماهیتی نیست. چگونه برای آنها ماهیتی نباشد؟ در حالی که ماهیت از حد وجودِ محدود انتزاع می شود، و ممکن الوجود هرگونه که باشد، محدود الوجود است. تنها وجودی که برای آن حدّی نیست عبارتست از “واجب الوجود.” این بی حدی، مقتضای وجوب او و اَحَدیت اوست. واجب الوجوب “احد” است، و “احد”، “بی حدّ” می باشد؛[4] زیرا “احد” به موجودی اطلاق می شود که تصورِ دومی برای آن ممکن نیست. این “غیر ممکن بودن”، از آن روست که برای آن حدی نیست. تنها برای وجود محدود می توان دومی فرض کرد.

پی نوشت ها:
[1] – فیلسوفان، آیات زیر را به این زوجیت حمل کرده اند:
وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (ذاریات: 49)
سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ و َمِمَّا لَا يَعْلَمُونَ (یس: 36)
[2] – كلّ ممكن زوجٌ تركيبىٌّ له ماهيّة و وجود. رک به: شرح المنظومة، سبزواری / 90
[3] – رک به: دررالفوائد، محمد تقی آملی / 24 – 23
[4] – دررالفوائد، محمد تقی آملی / 24 – 23

مسعود تلخابی

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *