فلسفه أولی

فلسفه ٔ أولی کلی ترین دانش است، زیرا از اموری سخن می گوید که اختصاص به موجود خاصی ندارد، بلکه همه موجودات را در بر می گیرد. این امور را گاهی “امور عامه” می نامند.
امور عامه شامل مفاهیمی است که عارض موجود مطلق (موجود بما هو موجود) می شود. مانند: مانند وحدت و کثرت، وجوب و امکان، حدوث و قِدَم، قوه و فعل و …
“فلسفه أولی” با نام های دیگری هم مشهور است:
“مابعدالطبیعه”، “متافیزیک”، “حکمت الهی”، “علم کلی”، “علم الهی”، “الهیات”، “الهیات بالمعنی الأعم و الأخص”.
چرا این دانش را “مابعد الطبیعه” نامیدند؟
آندرونيكوس رودسی (Andronicos of Rhodes)، هنگام ترتیب و نشر آثار ارسطو، مباحث این علم را بعد از مباحث علم طبیعت (=فیزیک) قرار داد. چون نام مشخصی هم نداشت به مابعد الطبیعه (= متافیزیک) یعنی دانشی که بعد از طبیعیات قرار دارد، مشهور گشت.
آندرونيكوس رودسی (Andronicos of Rhodes)، چون فلسفه اولی را بعد از طبیعیات قرار داده بود، و نام مشخصی هم برای آن نبود، چنین نامگذاری کرد: “چیزیهایی که بعد از طبیعیات قرار دارد.” این نام طولانی به زبان یونانی چنین می شد: “تامِتاتا فوزیکا” (ta meta ta phusika). این نام طولانی در قرون وسطی، به کلمه مختصرتر و مفردِ “متافیزیک” (metaphysics) مبدل شد.
در فلسفه غرب پیش از قرون وسطی کلمه مفرد “متافیزیک” دیده نمی شود. اما کلمه “مابعدالطبیعه” در فلسفه اسلامی در ترجمه “متاتا فوزیکا” از زمانهای قدیم مورد استعمال قرار گرفته است. گرچه “فلسفه أولی” یا “علم الهی” و نظایر آن بیشتر استعمال شده است.
گاهی گفته اند که مقصود از “مابعدالطبیعه” یا “متافیزیک” آن چیزی است که در “پشت” و “فراسوی” و “ماوراء” طبیعت قرار دارد. به همین دلیل گاهی از آن به علم “ماوراءالطبيعه” تعبیر کرده اند. گرچه مباحث “مابعدالطبیعه” در حقیقت مربوط به امور ماوراء طبیعت است، با این حال کلمه ى مابعدالطبیعه برای ترجمه اصلی یونانی آن مناسبتر است، زیرا “متا” در یونانی به معنای بعد است، نه “آن ور” یا “ماوراء”.
اموری که در “ما بعد الطبیعه” بررسی می شود، برای موجود بودن نیاز به ماده ندارد، از این رو ماوراء طبیعت است.
فیلسوفان متقدم “مابعدالطبیعه” را مهم ترین قسمت فلسفه می دانستند.
کلمه “فیلسوف” و “حکیم” در دو معنی به کار می رفت:
اول – معنی عام
دوم – معنی خاص
در معنی عام مترادف دانشمند بود، کسی که در علمی تبحر دارد، و موضوع یا موضوعاتی را می شناسد.
اما در معنی خاص به کسی اطلاق می شد، که در حکمت نظری به ویژه فلسفه اولی یا الهیات صاحب نظر باشد.
اطلاق “فلسفه أولی” یا “حکمت أولی” به “مابعدالطبیعه” از آن جهت است که در آن از اصل اول اشياء که وجود است، بحث می شود.
ارسطو می گفت همه اشياء و موجودات در يک معنای عام وسيع مشترکند و آن “وجود” است. پس وجود مبدأ نخستین و اصل اولای هر چیز است و بحث از آن فلسفه نخستین یا فلسفه اول نامیده می شود.
در مابعدالطبیعه از مبادی اشیاء و موضوعات علوم به طور کلی بحث می شود. موضوع هر علمی عبارت از آن چیزی است که در آن علم از صفات و عوارض آن علم بحث می کنند ولی از ماهيت خود موضوع در آن علم بحث نمی شود. مثلا در علم حساب از صفات و خواص عدد بحث می شود، اما حقیقت و ماهیت خود عدد موضوع بحث علم حساب نیست! یا در علم فیزیک یا شیمی از حقیقت جسم یا ماده بحثی نمی شود. لذا علمی دیگر لازم است که از ماهيت نهائی موضوعات علوم در آن بحث شود و آن مابعدالطبیعه است.
به همین دلیل، در فلسفه ی مابعدالطبيعه از وجود و ماهیت و ماده و جوهر و عرض و علت و وجوب و امکان بحث می شود، و در علوم دیگر محلی برای بحث از این گونه مطالب نیست.
اطلاق “الهیات به معنی اعم” به این علم برای آن است که موضوعات مسائل این علم بیشتر امور غیر مادی و نامحسوس (به معنی بالاتر از محسوس) است و این گونه امور در قلمرو ملكوت الهی قرار دارد. (از قبیل روح و عقل اول و علم خدا و غير آن). اثبات وجود خدا و تجرد نفس مربوط به قسمت خاصی از مابعدالطبیعه است که آن را “الهیات به معنی اخص” می خوانند و در زبانهای اروپائی تئولوژی (theology) خوانده می شود.
گاهی تئولوژی (theology)، به معنای خاص، به شناخت مباحث یک دین اطلاق می شود، از قبیل “تئولوژی مسیحی”. در این معنی به “علم کلام” نزدیکتر است. “تئولوژی مسیحی” به اقتضای دین مسیحیت به طوری که با مبادی دین مسیح موافقت داشته باشد، از آن سخن میراند.
فرق “علم کلام” با “الهیات” و فلسفه “مابعدالطبيعه” در این است که فلسفه در باره خدا و امور مجرد غیر مادی به استقلال بحث می کند در صورتی که “علم کلام” از این امور به اقتضای دین اسلام سخن می راند.

فلسفه “مابعدالطبيعه” نتوانسته است همواره استقلال خود را از دین حفظ کند، از این رو هم در اسلام و هم در مسیحیتِ قرون وسطی، اغلب تحت تأثیر این دو دین و در خدمت آنها بود. تا آنجا که بیشتر علمای مسیحیت گفته اند فلسفه باید خادم و تابع تئولوژی مسیحی باشد. در ممالک اسلامی نيز کما پیش چنین بوده است. دکارت با شک طریقی یا دستوری خود مباحث مابعدالطبیعه را به صورتی مستقل از دين عنوان کرد و در آن از “اثبات خدا” و “تجرد نفس” سخن گفت.
نظام های فلسفی بزرگ قرن ۱۷میلادی، مانند نظام فلسفی لایبنیتز یا اسپینوزا يا مالبرانش همه بر پایه متافیزیک و علم مابعدالطبیعه بود.
در قرن ۱۸میلادی، در غرب، بیشتر متفکران بزرگ از مابعدالطبيعه دوری جستند و مباحث آن را قابل اثبات ندانستند، و بیشتر به “فلسفه طبیعی” روی آوردند. دیوید هيوم، اساس مابعدالطبیعه را با نفی و انکار “علیت” متزلزل کرد.
كانت فلسفه مابعدالطبیعه را منحصر به نقد عقل محض کرد و گفت مابعدالطبیعه تدوین فهرست منظمی است از آنچه از راه عقل محض به دست می آید، بنابرین فلسفه مابعدالطبیعه فقط باید در مسأله معرفت و علم به اشياء و ارزش آن بحث کند.
هگل، کلمه متافیزیک را کمتر به کار می برد. با این حال، پایه فلسفه اش مابعدطبیعی است. او هر چه را عقلانی است واقعی و هرچه را واقعی است عقلانی می خواند، و مدعی علم مطلق است.
برگسون می گفت: علم عبارت از مطالعه عقل در باره ی ماده است، و مابعدالطبیعه عبارت است از معرفت شهودی ذهن. او می گفت: وجود در صیرورت ضمیر و وجدان کشف می شود. بنابراین، علم مابعدالطبیعه از علائم و نشانه ها که خاص علوم مثبت است فراتر می رود، و در آن نفس با ماده و ذهن با شیء خارج یکی می شود.
آگوست کنت، مؤسس پوزیتیویسم و مذهب تحققی، فلسفه مابعدالطبیعه را نفی و طرد می کند، و تنها علوم اثباتی طبیعی و ریاضی را، علوم واقعی می خواند. در نظر او دوران متافیزیک و مابعدالطبیعه سپری شده و عصر علم و شناختن قوانین طبیعی و خواص توصیفی اشياء فرا رسیده است.

مارکس از بنیان گذاران فلسفه مادی و ماتریالیسم دیالکتیک، منکر فلسفه مابعدالطبیعه بود.
با وجود انکارها و تردید هایی که درباره متافیزیک یا مابعدالطبیعه وجود دارد، هنوز به صورت های مختلف زنده است. در قرن 20 میلادی برخی از متفکران بزرگ غرب نظام های فلسفی خویش را بر پایه آن استوار کردند. از آن جمله اند:
اوکتاو آملن
ادموند هوسرل
مارتین هايدگر.

 

  مسعود تلخابی

همچنین ببینید

هویت مابعدالطبیعه

ملامهدی نراقی، در دو اثر خود، “اللَمَعات العرشیة” و “جامع الأفکار”، درباره “وجود رابطی” سخن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *