خانه / انسان شناسی / دو شیوه ی زیست

دو شیوه ی زیست

در این جستارِ کوتاه می خواهم دو نگرش فلسفی و دو شیوه ی زیست متفاوت را ازمنظر دو متفکر بزرگ معرفی  کنم. یکی از این دو متفکر در جهان سنت می زیست، و دیگری در جهانِ مدرن. اولی خیام است و دومی اقبال. فلسفه ی اقبال را صرفا نمی توان فلسفه ی «خودی» نامید بلکه روح وگوهر اندیشه ی اقبال عبارت است از: پیوند اکنون به ابدیت و زیستن در شکاف اکنون و ابدیت. اقبال، متفکری است که هنوز به متافیزیک باور دارد به همین دلیل می کوشد  تا نوعی زیست معنوی و روحانی مدرن را به ما معرفی کند. از نظر اقبال اگر توازن بین اکنون و ابدیت ایجاد نشود یکی از این دو از دست می رود یا دین از دست می رود یا دنیا، یا لاهوت از کف می رود یا ناسوت. یا خدا فراموش می شود، یا انسان! در اشعار اقبال انسان مرکز آفرینش است اما آفرینشی که هنوز خدا از آن رخت برنبسته است:
نعره زد عشق که خونین جگری پیداشد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور
خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد
خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد
شعر اقبال شعر امید و آینده هم هست برای همین به ما می گوید:
گمان مبرکه به پایان رسید کار مغان
هزار باده ی نا خورده در رگ تاک است
به خود خزیده و محکم چو کوهساران زی
چو خس مزی که هوا تیز و شعله بی باک است.
در کل دیوان اقبال شما نمی توانید بیتی پیدا کنید که بر نا امیدی و غم و غلامی و بردگی و انفعال و عزلت دلالت داشته باشد.
حالا به خیام نظر کنیم، ما امروز نمی دانیم کدامیک ازاین رباعیاتی که در اختیار ماست سروده ی اوست و کدامیک نیست. ولی فلسفه ی خیام  را می توان از دل همین رباعیات سرگردان بیرون کشید. فلسفه ی خیام بر عکس فلسفه ای که توضیح دادیم عبارت است: پیوند بین نیهیلیسم و طرب.
نیهلیسم خیام منفعلانه نیست بلکه او زندگی واقعی را زیستن در شکاف همین نیهلیسم و شادی می داند. خیام به ما نمی گوید: زندگی غایت و نهایت و معنا دارد، یا ندارد. بلکه می گوید: این راز است و معما، و هیچ گاه هیچ کس نمی تواند این راز و معما را دریابد. این در گویا همیشه بسته است:
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
***
درپرده ی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست
***
جهان بینی خیام نیهیلیستیک است. متافیزیک و غیب و غیب الغیب و قیامت و غرض و غایت هستی در فلسفه ی او مبهم و فراموش شده است. خیام همیشه به ما می گوید: چندان نباید به یقین خود بنازیم.
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای ‌در خواب شدند
***
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم که بانگ آید روزی
کای بی خیران ره نه آن است و نه این
در فلسفه ی خیام نهیلیسم یک جهان بینی است و شادی یک ایدئولوژی وشیوه ی زیست. اصل همان طرب است و ‌تسامح و تشکیک در مفاهیم متافیزیکی. از همین روست که به ما می گوید:
این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
در فلسفه ی اقبال نهیلیسم جایگاهی ندارد. انسان آرمانی او خودگر و خودشکن و خودنگر است. هستی در منظر اقبال پویاست مثل یک موج ز خود رفته، بی باک و بی تاب و توفنده است.
ساحل افتاده گفت: گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم گشت آه که من کیستم
موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
حال می توان پرسید: در جهان بدون متافیزیک امروز کدام یک از این دو دیدگاه می توانند مارا ازگرداب ترس و تنهایی و نا امیدی و زوال و ملال نجات دهند خیام یا اقبال؟

مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *