خانه / فلسفه / ویل دورانت و آن روز پاییزی (جستاری در باب معنای زندگی از نظر ویل دورانت)

ویل دورانت و آن روز پاییزی (جستاری در باب معنای زندگی از نظر ویل دورانت)

ماجرا از این قرار است؛ ویل دورانت، مورخ و محقق نامدار آمریکایی، در یک روز خنک پاییزی هنگام کار در باغچه خانه اش، با مرد خوش پوشی مواجه می شود که بی مقدمه به او می گوید: آقای فیلسوف! من قصد خودکشی دارم و اگر دلیل قانع کننده ای برای ادامه حیات من نیاوری بر زندگی ام نقطه پایان خواهم گذاشت.
آقای فیلسوف نیز با پیش کشیدن موضوعات عادی مانند؛ توصیه به کار و بار مطلوب و خوردن غذاهای متنوع و…می خواهد مانع انتحار او شود، ولی آن مرد خوش پوش می گوید هیچ یک از این ها قانع ام نمی کند و سپس راهش را می کشد و می رود. آقای دورانت شروع می کند به تحقیق، در مورد مسأله “خودکشی” و متوجه می شود در همان آمریکا، هر ساله تعداد قابل توجهی از افراد خودکشی می کنند. پس دست به کار می شود و به چهره های شناخته شده دنیا اعم از نویسنده و متفکر و سیاست مدار و ورزشکار…نامه می نویسد و با تشریح وضعیت رقت بار بشر مدرن که قربانی علم و فلسفه جدید شده است، پرسش هایی در میز آنها می گذارد: زندگی برایتان چه معنایی دارد؟ منبع انرژی و الهام شما چیست؟ دین در صورت وجود داشتنش چه نقشی در زندگی شما دارد؟
جواب های دریافتی_که بعدا تبدیل به کتاب شد_کوتاه و بلند و رنگارنگ است؛
برتراند راسل خیلی راحت می گوید؛ در حال حاضر مشغول تر از آنم که خاطر جمع باشم زندگی هیچ معنایی ندارد. برنارد شاو با طنز گزنده اش می گوید: آخر من از کجا بدانم؟ آیا خود سؤال اصلا معنایی دارد؟ سینکلر لوئیس، رمان نویس، می گوید: من به این اعتقاد ندارم که برای زیست شایسته نیاز به دین است، مگر در مورد کسانی که با دین بار آمده اند. نویسنده دیگری می نویسد: من به کار و زندگی ادامه می دهم به همان دلیل که یک مرغ به نشستن بر روی تخم مرغ ادامه می دهد؛ در هر موجود زنده ای انگیزه ای مبهم ولی قدرتمند برای کار و فعالیت وجود دارد. زندگی مقتضی زیستن است و عدم فعالیت برای ارگانیسم سالم خطرناک است.
جان کوپر، نویسنده ایده آلیستی که ویل دورانت وی را عمیق ترین و شریف ترین نابغه ای  می داند که تا به حال دیده است، در پاسخ می گوید: سحر آمیزترین قدرت ها، ارزش ها و احساسات مربوط به این رازهای زندگی را همچنان باید در طبیعت یافت که ضعیف و قوی به یک اندازه از آن لذت می برند. زلال ترین چشمه های زندگی شخصی عرفانی، به کلی فراتر از قدرت مدهای گذرای اندیشه هستند.
گاندی، رهبر هندوستان، پاسخ خلاصه و صریحی می فرستد که اهم آن بدین ترتیب است: زندگی از دید من واقعی است، چرا که ایمان دارم که شعله ای است از وجود الهی. دین از دید من بدون حس اخلاقی غیر ممکن است و دین و اخلاق مترادف هم هستند. نیل به حقیقت مرا سراپا نگه می دارد و تسلی و خوشبختی من در خدمت به همه زندگان نهفته است.
نکته جالب این جاست که ناشران کتاب، نامه ویل دورانت را به یک زندانی محکوم حبس ابد نیز می فرستند. جواب های مرد زندانی به اقتراحات فیلسوف آن قدر سنجیده و حکیمانه بود که آقای دورانت ضمن تمجید از هوش سرشار این زندانی، نامه وی را در کتابش می آورد. این زندانی می گوید:
زندگی حتی پشت دیوارهای زندان می تواند فوق العاده جالب و ارزشمند باشد، به همان اندازه که برای کسانی که در بیرون از زندان هستند چنین است. در این جا همه چیز بستگی دارد به ایمانی که انسان به صحت و استواری فلسفه خود دارد….عرف و سنت باعث شده اند حقیقت را با اعتقادهایمان اشتباه بگیریم و باور کنیم که نمی توانیم خوشبخت باشیم مگر تحت شرایط فیزیکی خاصی که با آسودگی های مادی خاصی همراه هستند. حقیقت به ما می گوید؛ خوشبختی، حالتی از رضایتمندی ذهنی_روانی است که می توان در جزیره ای دور افتاده، در شهری کوچک یا در خانه ای اجاره ای یافت. محصور بودن در زندان موجب بدبختی نمی شود؛ اگر غیر از این بود همه کسانی که آزادند خوشبخت بودند. زمانی سیاه پوست مسنی را می شناختم که نمی توانست معنی ساده ترین کلمات را بگوید، با این حال او خوشبخت تر از استاد دانشگاهی بود که برایش کار می کرد.
بعد از نقل دیدگاه های دیگران راجع به زندگی، خود ویل دورانت نیز “نامه ای به انسانی در آستانه خودکشی” می نویسد که در بردارنده نظرات شخصی وی در باب “معنی زندگی” است. ابتدائا ضمن همدلی با انسان های دست از جان شسته می گوید؛… داستان آن پلیس را می دانم که پس از خواهش و تمنای زیاد، می خواست کسی را که قصد خودکشی داشت متقاعد کند که دست نگه دارد تا راجع به آن موضوع با هم حرف بزنند ولی در پایان، هر دو از پل با هم به پایین پریدند! ویل دورانت بی آنکه راه حل های متافیزیکی تجویز کند، معنای زندگی را در ذات آن می جوید؛ توصیه به پرداختن به شادی، از دست ندادن لحظه های زیبایی مانند قدم زدن زیر باران، حس کردن وزش باد و خیره شدن به دانه های برف و…، استقبال از عشق (البته نه عشق رمانتیک)، به عنوان یک جزء پیوستن به کل و پرهیز از یأس و انزواطلبی.
دورانت در مورد معنای زندگی خودش نیز صادقانه تصریح می کند؛ معنی زندگی ام به شکل محدودی، در خانواده و کارم نهفته است. نیروی انگیزه بخشِ کار من، دیدن شادمانی در اطرافیانم و نیز وجود پاتوق های خوشبختی ام (خانه و کتاب ها و جوهر و قلمم) می باشد. با این همه خودش را خوشبخت نمی داند، چرا که هیچ کس نمی تواند در میانه فقر و رنجی که هنوز اطرفش وول می خورد، کاملا خوشبخت باشد. دورانت خود را خوشبخت نمی داند ولی از زندگی رضایت دارد و فرق زیادی بین این دو واژه است. در مورد دین هم هر چند به حیات دینی اعتقاد ندارد ولی با این همه مؤمن روستا را به ملحد روستا ترجیح می دهد و در این باره می گوید: اگر چه جزمیات ایمان قدیم از من رخت بربسته و امروز حمایتی نتارم نمی کند، اما رایحه ای از خود در من به جای گذاشته است، مثل گل هایی که تازه از اتاق بیرون برده شده اند و بوی خوش آن ها همچنان در اتاق پیچیده است. به همین دلیل نمی توانم ماشین انگاری خام و معمول را پذیرا باشم. احتمالا در پایان، ایمان که هیچ وقت برای شنیده شدن هیاهو نمی کند، تردیدهای مرا درهم می شکند و خوانندگانم باید مراقب باشند من در پیری چه می نویسم!
روایتی آزاد از کتاب “درباره معنای زندگی” ویل دورانت.ترجمه شهاب الدین عباسی

 مهدی نصیری

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *