خانه / نوشته های تازه / فیلسوف و شعر

فیلسوف و شعر

افلاطون با شعر میانه ای نداشت و این متاع را در شهرش به هیچ نمی ستاند. او در کتاب جمهوری ضمن بیان گفتگوی سقراط و گلاوکن، از زبان سقراط راجع به شاعری که قوه تقلید و محاکات بالایی دارد می گوید: “در جامعه ما برای مردمانی مانند او جایی نیست، به سر او روغنی خوشبو خواهیم مالید و نواری پشمین به سرش خواهیم بست و سپس به شهری دیگر روانه اش خواهیم کرد.”البته افلاطون با کمی تخفیف، صرفا به شاعران و داستان سرایان ضعیف_ که تخیل چندانی ندارند_ جواز ورود به شهر آرمانی اش را صادر می کند. افلاطون کار شاعران را به دلیل کپی کاری از پدیده هایی که خودشان کپیِ پدیده ها و مفاهیم موجود در عالم مثُل هستند، حشو و زائد می دانست و به تبع آن، از کارکرد اجتماعی شعر نیز در تنزّل دادن اخلاق مردم شهر به شدت واهمه داشت.
سایه این فیلسوف محتسب علی رغم تطهیر و پالایش شعر از سوی ارسطو، شاگرد افلاطون، همیشه بر سر شعر و نمایش سنگینی می کرد تا جایی که در قرون وسطی نیز آباء کلیسا، جهان بینی مسیحیت را با تشبث به مرده ریگ یونانی و رومی به ویژه ایده افلاطون، پی ریزی کرده و در تمام این دوران “نمایش” دچار ممنوعیت و محدودیت گردید.
در قطب مخالف افلاطون، تنها فیلسوف بزرگی که “شعر” را برکشید و حتی آن را به بالاترین “وجه تفکر” ارتقا بخشید؛ مارتین هایدگر، فیلسوف شاخص قرن بیستم، بود. شعردوستی این فیلسوف خاص، همانند شعرستیزی افلاطون از نظام فکری و فلسفی وی حاصل می شود. بدین ترتیب که هایدگر متافیزیک زدگی و غفلت از اصل “هستی” را بزرگ ترین خطای فیلسوفانی مانند سقراط و افلاطون می دانست که نتیجه مستقیم آن، سرگرم شدن فلاسفه به “هستنده” یا موجودات، و متعاقبا در حجاب ماندن “حقیقت” شده است. به همین دلیل هایدگر ذات زبان را که هستی را از احتجاب به در می آورد، شاعرانه می دانست و شاعر را به دلیل آنکه کشف المحجوبی انجام می دهد؛ نیمچه خدایی فرض می کند که مابین انسان و خدایان قرار می گیرد. از منظر این فیلسوف، در عصر عسرت و غیبت خدایان و سلطه تکنولوژی، هنرمندان اصیل و شاعران در انکشاف هستی نقش برجسته ای دارند. به تعبیر دیگر در روزگاری که ابتذال و روزمرگی،  زندگی انسان را فرا گرفته است، شاعر به عنوان “مراقب و نگهبان”، زبان معهود را به طرز دیگری به کار می گیرد و با آشنازدایی از “هستی” و “زبان متافیزیک زده”  به ظهور رساندن حقیقت یاری می رساند. اینجاست که هایدگر برخلاف افلاطون _که تخطی از خط خرد را برنمی تافت_جنون شاعر را می ستاید و می گوید: “شاعر وقتی شاعر است که راه دیوانه را بپیماید” و از عقل دوراندیش و متعارف پرهیز کتد.
دلبستگی هایدگر به نقش شاعران در کار فکری او چنان بالا گرفته بود که در دوره دوم تفکرش عملا به تدریس تأویل هایی از اشعار فریدریش هولدرلین، شاعر مورد علاقه اش،پرداخت. تدریس شعر در دانشکده فلسفه! آن هم در کشوری مانند آلمان که به سنت های فلسفی اش نامبردار است، در نوع خود یک ساختارشکنی بود. حتی هایدگر جمله های کلیدی دوره دوم تفکرش را عملا از شاعران مورد علاقه اش وام گرفت. جملاتی مانند:
“انسان شاعرانه روی زمین سکنا می کند.” “شاعران می نامند و ابداع می کنند.” “زبان خطرناک ترین خدایان است.” “آنجا که کلمه نیست چیز نیست.”
اما فلسفه ی شاعرانه هایدگر که آدورنو کل آن را فاشیستی می دانست! در مقام عمل، هستندگان را چندان جدی نگرفت. استغراق در “هستی” او را به پرتگاهی کشاند که به تعبیر هانا آرنت، چاه زیر پایش را ندید تا اینکه سر از حزب نازی درآورد و تا پایان عمرش نیز کارخانجات آدم سوزی آشوویتس را محکوم نکرد. هایدگر در جایی گفته بود: “آن کس که اندیشه های بزرگ دارد، باید خطاهای بزرگ مرتکب شود”، همان خطایی که افلاطون نیز مرتکب شد و برای تحقق شهر آرمانی اش، به سرسپردگی جبّار سیراکیوز درآمد. ظاهرا نه شعرستیزی افلاطون و نه شعرستایی هایدگر، هیچ پرهیز و پروایی در سلوک اخلاقی آنها به بار نیاورد.

مهدی نصیری

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

یک دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *