خانه / فلسفه ملاصدرا / شرح اسفار ملاصدرا / جلسه شانزدهم (بخش سوم) و جلسه هفدهم (بخش اول): حق و حقیقت – 29 / 01 / 1395 – 05 / 02 / 1395

جلسه شانزدهم (بخش سوم) و جلسه هفدهم (بخش اول): حق و حقیقت – 29 / 01 / 1395 – 05 / 02 / 1395

شرح اسفار ملاصدرا
جلسه: 16و 17 (بخش سوم جلسه اول و بخش اول جلسه هفدهم)
تاریخ: 29 / 01 /  1395 – 05 / 02 / 1395
مدرس: مسعود تلخابی

یک نکته ای را این جا بگویم و این باز مهم است و ممکن است در جا هایی بشنوید و اخلالی در ساختار ذهنی تان ایجاد شود. این که اصلا حقیقت یعنی چه؟ این که ما دنبال حقایق اشیاء هستیم، به چه معناست؟
این سؤال در فلسفه های جدید هم مطرح است.
در موازاتِ این پرسش، این سؤال هم مطرح می شود که آیا اصلا حقیقتی وجود دارد؟ یا نه؟
برای پاسخ به این سؤال نخست باید تکلیف “من” و “غیرِ من” را مشخص کرد.
ما یک «من» داریم و یک «غیر من». نخست فرض می گیریم: فرض «من» و «غیر من». در وجود و عدمِ طرفین این فرض، چند احتمال وجود دارد:

  1. من وجود دارد؛ غیر من هم وجود دارد.
  2. من وجود دارد؛ غیر من وجود ندارد.
  3. من وجود ندارد؛ غیر من وجود دارد.
  4. من وجود ندارد؛ غیر من هم وجود ندارد.

از الان باید موضعمان را در قبال فرض ها مشخص کنیم که کدام فرض را می پسندیم؟ و کدام فرض معقول و مستدل است؟ …
جلسه گذشته تعریفی را از حکمت ارائه کردم؛ این تعریف را از «شمس الدین آملی» نقل کردم. گفتم آملی در «نفایس الفنون» تعریفی را از حکمت ارائه می کند و آن تعریف این است که «حکمت عبارت است از علم حقایق اشیاء چنان که باشد…». از حقایق اشیاء صحبت کردیم و گفتیم که منظور از حقایق که جمع حقیقت است، چیست؟ و گفتم که منظور از حقیقت آن چیزی است که ثبات دارد و آن چیزی که هست.
کلمه حق و حقیقت که به کار می بریم، از فعل حَقَّ اشتقاق یافته است. فعل حَقَّ به معنی ثَبَتَ است. حَقَّ به معنی ثَبَتَ است یعنی آن چیزی که وجود دارد، آن چیزی که تحقّق دارد، آن چیزی که حاصل است؛ مثلا فرض بگیرید که ما این میز را با محتویاتی که روی میز هست، در نظر آوریم، این ها آن چیز هایی هستند که روی میز قرار دارند، ثبات دارند؛ مثلا موبایل ها این جاست؛ لیوان این جاست؛ همین طور بشمارید، یک ویژگی های خاصی در این جا حاکم است.
پس از «هست» که صحبت می کنیم، این «هست» صرفا به خود هستی راجع نیست. این جا دو نوع گزاره می شود مطرح کرد:
من هستم.
من نیستم.
این که هستی را به یک چیزی نسبت بدهیم یا از آن نفی کنیم یا گاهی اوقات بگوییم که مثلا:
من ورزشکار هستم.
من ورزشکار نیستم.
این هم یک نوع هستی است. نفی و اثبات که صحبت می کنیم، صرفا از عدم و وجود نیست که صحبت می کنیم؛ بلکه ممکن است از اثبات یک چیزی به چیزی دیگر یا نفی یک چیزی به چیزی دیگر بکنیم. این هم باز در قالب نفی و اثبات می گنجد.
حالا اگر یک کم کلی تر بنگریم، این کلیت در قالب چند فرض مذکور مطرح شد:

  • من هستم؛ غیر من هست.
  • من هستم؛ غیر من نیست.
  • من نیستم؛ غیر من هست.
  • من نیستم؛ غیر من نیست.

اولین چیزی که از حقایق می شود صحبت کرد، این جاست. وقتی می خواهیم از حقایق صحبت کنیم، بیاییم از این نوع اثبات و نفی صحبت کنیم؛ این اولین قدم ماست. من هستم، من نیستم یا من هستم، غیر من هم هست؛ از اثبات یا نفی وجودی ماهیات یا اشیاء صحبت کنیم که آیا چنین چیز هایی هست یا چنین چیز هایی اصلا نیست؟ حالا کیفیت تحققش یک حرف است. حقایق که صحبت می شود، این است که کدام یک از این ها صادق است؟ موضع ما در قبال این ها چیست؟ اگر قائل به صدق هر کدام از این ها باشیم، یعنی آن چیزی که ثبات دارد، آن چیزی که تحقق دارد، حاصل هست، آن است؛ این که بگویم مثلا من نیستم؛ من هستم؛ غیر من هست یا من نیستم؛ غیر من هم نیست. از صدق هر کدام که صحبت کنیم، آن صدقی که گفته می شود، در اصطلاح این ها، حقیقت آن خواهد بود. حالا این که ما چه جور به صدق این ها می توانیم برسیم؟ این بحثی است که فلسفه أولی در روند خودش ما را متوجه آن خواهد کرد که آیا من هستم و غیر من هم هست؟ یا این که من هستم، غیر من نیست؟ یا یکی از این هایی که نوشته شده است. در تمام تاریخ فلسفه هر کدام از این ها قائلانی داشته است؛ یک عده ای بودند که می گفتند نه من هستم و نه غیر من هست؛ یک عده ای بودند که می گفتند من نیستم و غیر من هست؛ یک عده ای بودند که می گفتند من هستم و غیر من نیست و خیلی ها می گویند من هستم و غیر من هست. یکی بحث از این بابت است؛ از هستن آن ها صحبت می کنیم؛ یک جایی هست که از کیفیت تحقّق آن ها صحبت می کنیم یعنی از این سنخ است که آیا آن خصوصیات و مختصاتی که اشیاء دارند، همان گونه است که می بینیم و ادراک می کنیم یا همان گونه نیست؟ وقتی که از این صحبت می کنیم، آن جا باز این مسأله هست که آیا این خصوصیتی که برای این شیء ما اثبات می کنیم، نافی خصوصیت غیر هست؟ یعنی وقتی ما ورزشکاری را مثلا به من نسبت می دهیم، نافی گزاره این [من ورزشکار نیستم] هست؟ یا این ها با همدیگر قابل جمع اند؟ یعنی یک ثبات واقعی در یک شیء ما نمی توانیم پیدا کنیم یعنی ما در عین حالی که از یک شیء صحبت می کنیم، این می تواند محل اضداد و متناقض ها باشد؛ یعنی در باره یک شیء واحد، از یک نظر از نفی آن صحبت کنیم و هم از یک نظر، از اثباتش صحبت کنیم. حتی درباره هستن و نیستن هم همین طور می شود صحبت کرد. بنابر این یک بحث مهمی که فلسفه به دنبالش است، حکمت به دنبالش است، آن چیزی است که از «نفایس الفنون آملی» نقل کردم، این که «حکمت عبارت است از علم حقایق اشیاء چنان که باشد و قیام نمودن به کار ها چنان که باید، به قدر استطاعت تا نفس انسانی به کمالی که متوجه است بدان، برسد» که به نظرم یک تعریف جامع و دقیقی از حکمت به معنی عام کلمه بود.

نویسنده: سهیلا جعفری

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *