خانه / قلمرو های فلسفه / فلسفه اخلاق / اینک هیچ و آنک پوچ

اینک هیچ و آنک پوچ

قدش کوتاه بود و موهایش پرپشت. خنده رو ‌ و بذله گو و حاضرجواب هم بود. موقع خندیدن دهانش را غنچه می کرد تا کسی نفهمد که دندانهای پیشینش افتاده اند. می گفت: فقط سی و پنج سال دارد شاید راست می گفت. هیچ گاه زن نگرفت هیچ گاه با کسی خصومت نورزید. سر وکله اش همه جا پیدا بود؛ خواه در عزا خواه در عروسی. اهل روستا آ شیخ یحیی صدایش می کردند. آشیخ یحیی تنها مرده شور مرد روستای ما بود. عادت عجیبی هم داشت وقتی مرده ای را می شست و تمام می کرد دست‌هایش را به هم می مالید و می گفت: «اینک هیچ و آنک پوچ.» مردم روستا از این کارش رنجیده بودند و به آخوند ده شکایت بردند تا به او تذکر بدهد. آخوند ده هم فقط از او خواست در مسجد و ‌مراسم عروسی هرگز نگوید: «اینک هیچ وآنک پوچ». ولی می گفت: بعد دهانش را غنچه می کرد و می گفت: فراموش کردم. همه ی اهل محل جمله ی او را حفظ کرده بودند. حتی دانش آموزان ده هم درمدرسه از او تقلید می کردند. چند سالی گذشت. تا به شهر آمدیم. دیگر داشت چهره ی آشیخ یحیی از ذهنم پاک می شد. حالا دیگر بچه ها داشتند ریش و سبیل در می آوردند و برای دختران بالغ شهر از روی کتاب نامه نگاری  نامه ی فدایت شوم می نوشتند. چندسالی به همین منوال گذشت تا توفان ایدئولوژی و انقلاب، رمانتیک بازی نسل ما را درو کرد و از یاد برد.
بعد همه درگیر ایدئولوژی چپ و راست شدند و بعد درگیری و نزاع ‌ و خشونت و بعد: اینک هیچ و آنک پوچ.
به دانشگاه رفتیم دیگر نه عاشق پیشه و رمانتیک بودیم نه انقلابی. می خواستیم متفکر و محقق شویم.  روز اول دانشگاه ازکنار مجسمه فردوسی عبور کردیم و ‌پله های دانشکده ادبیات را درنوردیدیم و وارد کلاس شدیم. استاد پیری وارد کلاس شد و یک قصیده ی طولانی از فرخی سیستانی خواند و بعد شروع کرد به دفاع از محمود غزنوی و حمله به فردوسی. فرخی می گفت:
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن نوآر که نو را حلاوتی است دگر
بعد استادپیر ما درباره نوآوری فرخی  خطابه ی ایراد کرد و از ما خواست تا آن را ازبرکنیم به پنجره که نگریستم یاد آشیخ یحیی افتادم که می گفت: اینک هیچ و آنک پوچ.
هفته ی بعد به کلاس استاد بی بدیل مثنوی و تاریخ و تصوف رفتیم. مریض بود و افسرده و نا امید. داشت مثل تکدرخت می شد مقاوم در برابر بی آبی و ‌ناتوان در برابر زخم تبر مرگ. استاد بی بدیل ما شعر بی دروغ و شعر بی نقاب  را خوب می  شناخت و بیش از بقیه ی استادان با تراژدی و تقدیر کلنجار رفته بود حالا گویا خسته شده بود و داشت به عرفان پناه می برد. چندسالی هم با تصوف گذراندیم و بعد فارغ التحصیل شدیم و بعد کسوت استادی را به تن کردیم و از دانشجویان خواستیم که مثل استاد بی بدیل ما زندگی کنند و از کوزه ی تصوف بنوشند ‌و نگذارند نیهیلیسم از آستانه در وارد اتاق شود ولی پیشتر، نیهیلیسم با نیچه وارد اتاق شده بود و داشت به ما می نگریست. هرچه می کوشیدم تا به بچه ها بگوییم معنویت و اخلاق و عرفان دشمن پوچی اند آنها داشتند یواشکی زیر میز «چنین گفت زرتشت» را می خواندند. آنچه درکودکی ازآشیخ یحیی شنیده بودم حالا داشتم از زبان نیچه می شنیدم حالا از خودم می پرسم چه طور ممکن است که در یک روستای کوچک یک مرده شور ریز نقش وخوش مشرب و بذله گو به راز هستی پی برده باشد او که جز شستن مرده ها ی روستا تجربه ی اصیل دیگری نداشت پس چرا مدام می گفت: اینک هیچ و آنک پوچ.

  مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

به بهانه‌ «مست عشق» (۲)

«مست عشق» داستان خطی و سرراستی ندارد و با فلش‌بک‌های شرحه‌شرحه، به جای آغاز، از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *