خانه / نوشته های تازه / داستان کوتاه: کولی

داستان کوتاه: کولی

من ‌و مسعود کنار پنجره نشسته بودیم، و داشتیم تندتند جریمه ی بی نظمی ها و شلوغ کاری ها خودمان را می نوشتیم. معلم‌  گفت: به بیرون نگاه نکنید! مشقتان را بنویسید.
مسعود گفت: ببین! ببین! همه ی مردم دارند توی قبرستان جمع می شوند چه خبرشده؟
مدرسه ی ما کنار مسجد و قبرستان و مرده‌ شورخانه ساخته شده بود. ساعت های تفریح می رفتیم وسط قبرستان و فوتبال بازی می کردیم. همین که زنگ مدرسه به صدا در آمد من و مسعود  فورا رفتیم وسط جمعیت نشستیم ‌و منتظر شدیم تا ببینم چه خبر شده.
خاله طاهره گفت: الان می آید دارد دست ‌و صورتش  را می شوید.
تازه از راه رسیده، حتما می آید.
مشت فاضل و سید باقر و سید عبدالله هم بودند.
یک دفعه سر و کله ی یک‌ زن سیه چرده ی قد بلندی پیدا شد.
خاله طاهره یواشکی دهنش را آورد بیخ گوشم وگفت:کولی است.
کولی که ترس ندارد.
کولی  خرت و پرت هایش را ریخت روی یک سنگ قبر و بعد صلوات فرستاد و ما هم  با او صلوات فرستادیم.
بعد یک آینه ی نسبتا بزرگی را گذاشت روی سنگ قبر و گفت: حاج خانم را بیاورید.
سیدعبدالله و سیدباقر رفتند و حاج خانم را آوردند و نشاندند کنارِ کولی.
کولی گفت: ناراحت نباش پیدا می شود همین امروز شوهرت پیدا می شود.
شوهر حاج خانم چندین ماه بود که گم شده بود.
نبود اصلا نبود.
مرده بود؟ زنده بود؟ فرارکرده بود؟ پنهان شده بود؟ هیچ کس نمی دانست.
کولی گفت: اول باید یک بچه ی هفت هشت ساله ای توی آینه نگاه کند بعد نوبت شما هم می‌ رسد حاج خانم.
کولی بلند شد ‌و نگاهی به جمعیت انداخت و بعد به من اشاره ای کرد و گفت: تو بیا پسرم تو بیا.
مسعود گفت: نرو اصلا نرو، شاید جادوگر باشد.
داشتم فرار می کردم  که خاله طاهره دستم را گرفت و گفت:کولی که آدمخور نیست  بچه! برو نترس.
سیدباقر دستم را گرفت ‌و برد کنار کولی.
کولی گفت: پسرم! توی آینه نگاه کن! حتما حاجی را می بینی.
من هم توی آینه نگاه کردم و هیچ چیز ندیدم.
کولی گفت: می بینی؟
این جاست این گوشه.
دوباره نگاه کردم و هیچ چیز ندیدم کولی داد زد بهتر نگاه کن و حواست را هم جمع  کن!
این جاست این گوشه، دوباره نگاه کردم هیچ چیز ندیدم کولی گفت: دیدی پسرم؟ گفتم نه.
بعد با کف دست چرکینش زد به  پشتم و گفت: حتما کور شدی که نمی بینی.
من دیگر نخواستم توی آینه نگاه کنم یک دفعه  آینه را برداشتم و فرارکردم.
کولی گفت: آینه را نبر می افتد و می شکند اگر بشکند همه مردم این محل بدبخت می شوند، من هم بدبخت می شوم، دیگر هیچ کس گمشده اش را نمی تواند پیدا کند. من هم دیگر نمی توانم گمشده ام را پیدا کنم.
داشتم ازجلوی مرده شور خانه رد می شدم. دیدم درش هنوز باز است. آینه را انداختم توی مرده شور خانه.
خورد به سنگ مرده شور خانه و شکست. و هزار تکه شد.
مردم محل هجوم بردند به مرده شور خانه و داشتند تکه های شکسته ی آینه را جمع می کردند و می بوسیدند و صلوات می فرستادند.
مشت فاضل گفت: من این تکه را نگاه می دارم تبرک است.
سیدعبدالله گفت: من دو تکه را نگاه می دارم شاید روزی زنم فرارکرد، و من هم با این ها پیدایش می کنم.
حاج رضا دو تکه آینه را آورد و گذاشت روی یک سنگ قبر یکی برای حاج خانم یکی  هم برای کولی ‌و گمشده اش.

  مجتبی بشردوست

همچنین ببینید

سه جهان سه رویکرد

چه بپذیریم چه نپذیریم «انسان امروز» دارد در جهانی زندگی می کندکه فیلسوفان و جامعه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *